سرسره روغنی

نگاهي به «بايد بروم» محمد هاشم اكبرياني

سرسره روغني

صبا سعادت‌نياكي

سوار سرسره‌اي مي‌شويم، نه يك سرسره عادي، نه از آن سرسره‌هايي كه بچه بوديم، در پارك‌ها سوار مي‌شديم، نه از آنها كه در شهربازي‌ها مي‌گذارند. نيروي مضاعفي دارد كه ما را از وقايع و صحنه‌ها با سرعت سرسام‌آوري عبور مي‌دهد، مجالي داده نمي‌شود تا بلكه فرصت تاملي يابيم. از همان ابتداي داستان جملات و عبارات قصد بمباران توصيفي‌مان را دارند، تمثيلات و تشبيهات، پرش‌هاي زماني و مكاني، تلفيق صداها سوال‌ها كه هر كدام ذهن ما را به كنكاش مي‌طلبند. هرچه بيشتر پيش مي‌رويد، بيشتر نياز به يك استراحتگاه ذهني را حس مي‌كنيد در حالي كه نوشته‌ها بدون هيچ تنفسي، قطاروار از روي ما رد مي‌شوند. تا حد زيادي اين شيوه اكبرياني ما را در جريان فضاي بغرنجي كه بر كل داستان حاكم است، قرار مي‌دهد ولي نه پا به پا و قدم به قدم. در طول مسير گاهي اتفاق مي‌افتد كه متن ما را جا مي‌گذارد و به حال خود رها مي‌كند، در حالي‌كه در اين رهاشدگي هيچ اتفاق عادي و معمولي نمي‌افتد، رها هستيم در حالي‌كه گير افتاده‌ايم، رها هستيم در حالي‌كه در فاصله‌اي نه‌چندان دور، عفريته قهقهه مي‌زند، گوزن نر مي‌جنگد و گرگ‌هاي گرسنه دندان‌هاي تيزشان را در بدني فرو مي‌كنند. سرسره ما را با خود مي‌برد، از دنيايي خيالي به دنيايي به غايت روزمره، و از دنيايي روزمره به دنيايي به غايت خيالي. اين انتقال‌ها ما را غافلگير مي‌كند، آرامش پس از توفان را فراموش مي‌كنيم اما منتظر توفان بعد از آرامش هستيم. «انسان به مبارزه نياز دارد. ما بدون مبارزه قادر به ادامه حيات نيستيم. تنها در سايه مبارزه است كه مي‌توانيم زندگي را تا آخر برويم، وگرنه در همان ابتدا امكان زندگي كردن را از دست مي‌دهيم. فرقي نمي‌كند اين مبارزه براي چه چيز باشد، مهم اصل مبارزه است. مبارزه براي پول، شهرت، آزادي و علم يا مبارزه با طبيعت، مبارزه با موانعي كه مانع رضايت ما از زندگي مي‌شوند، مبارزه با ديكتاتوري، با حريف، با رقيب و... همه و همه مبارزه است و زندگي بدون آن هيچ است و امكان ادامه ندارد.»

انسان عصر ما حافظه منفي‌گرا را ترجيح نمي‌دهد بلكه انتخاب مي‌كند. درگيري را دوست دارد، با زمين درگير مي‌شود، با آسمان مي‌جنگد و با خود لجاجت مي‌كند، از حافظه‌اش مي‌خواهد كه از خوشي‌ها و شادابي‌ها گذر كند اما شكست‌ها و ضعف‌ها را موشكافانه به خاطر بسپارد. او مي‌خواهد برود، خب برو، اما از رفتن خود چه مي‌خواهد و از چه خيالي، نيرو مي‌گيرد؟! اين در حقيقت دغدغه‌اي است كه نويسنده با پرداخت صحنه‌ها و توصيف موقعيت‌ها سعي دارد مطرح كند و پاسخ آن را به عهده مخاطبان مي‌گذارد. «سرنوشت عجيبي داريم، زمين را كه مي‌بوسيم- آسمان طناب دار مي‌اندازد. آسمان را كه مي‌بوسيم- زمين دهان باز مي‌كند.» چه چيز را مي‌توان تصوير كرد؟ غير از اين است كه انسان ما (انسان صنعتي) دوران استيصال را تجربه مي‌كند و بعضاً با خود درون و درون بيرونش دست و پنجه نرم مي‌كند و سرشكسته و نا‌اميد از اين مبارزه، تلاش از نو آغاز مي‌كند؟ سراغش مي‌رود، صدايش مي‌كند، از خود دورش مي‌كند، جدا مي‌شود و هر آنچه از دستش برمي‌آيد، انجام مي‌دهد تا شايد طعم پيروزي را يك بار هم كه شده احساس كند. در اين راه از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كند. لازم شد اجازه تسخير شدن روح و جسمش را نيز مي‌دهد: «ساز همه وجودم را تسخير كرده بود. اما صداها گوشم را پر مي‌كردند. و لوله‌اي بود. سرها همه با هم حرف مي‌زدند. من فكر ساز بودم. بلند شدم. راه افتادم. رفتم...» انسان ما خود را به خطر مي‌اندازد، مخاطره و ريسك از او جداناشدني است، دو راه بيشتر ندارد؛ يا به حيات در حال وقوع همگاني تن دهد يا اينكه نقش قهرمان داستان فانتزي‌اي را بازي كند كه قرار است به آنچه در اعماق خود احساس مي‌كند، برسد. عرصه رويدادها و وقايع داستان، عرصه‌اي نا‌محدود و بدون چارچوب است، قهرمان قدم در دنيايي لايتناهي مي‌گذارد، طي‌الارض مي‌كند، از ميان ستارگان عبور كرده قدم روي خورشيد مي‌گذارد، خورشيد را پيموده، به جنگل، به كوير، به دريا، به بيابان، به درون گل، به درون سبزه، به درون هوايي كه تنفس مي‌كنيم، به درون برگ، به درون نقاشي‌ها، به درون باد، به درون نسيم، به درون خوبي رسوخ مي‌كند. «چرا كسي نمي‌آيد؟ چرا دختري دستم را نمي‌گرفت؟ چرا كسي نمي‌فهميد من عاشقم؟ چرا كسي در چشم من چيزي فراتر از دنيايي كه در آن انعكاس مي‌يافت نمي‌ديد؟»

بايد بروم

محمد هاشم اكبرياني

نشر چشمه

2800 تومان

كتاب‌هاي قفسه آبي

ما همه دیزاینیم




نگاهي به «حرفه هنرمند؛ گرافيك‌ديزاين » *


ما همه ديزاينريم


صبا سعادت‌نياكي


در شماره جديد «گرافيك‌ديزاين» با نگاهي تجزيه و تركيبي با كل مقوله گرافيك‌ديزاين آشنا مي‌شويم.


در مطلب نخست تحت عنوان، ديزاين، فرشيد مثقالي با نگاهي تجزيه‌اي و تعريفي كلمه «ديزاين» را به شكل كلي و تخصصي شرح داده و حوزه‌هاي حامل اين واژه را به صورت مجزا بررسي كرده است، نظير ديزاين در شهر، معماري، دكوراسيون و...


«ما همه ديزاينر هستيم» عنوان مطلب دوم است كه در راستاي همان نگاه تحليلي به واژه ديزاين، تاثيرات و بازتوليد آن را در حيات روزمره و محيط پيرامون هر يك از ما نشان مي‌دهد. ديزاين بخشي جداناشدني و البته ارادي در زندگي هرروزه ما است. همه چيز دست خودمان است. انتخاب با ما است. «ما همه ديزاينريم چون بايد باشيم، ما دنياي خود را مي‌سازيم.» ما به دنبال خلق هر آنچه در ما ايجاد لذت و رضايت كند، هستيم.


ديزاين مي‌تواند باز‌تعريف بخش عمده‌اي از يك هويت باشد، مي‌تواند به مثابه ابزار كليدي براي ورود به بازارهاي بين‌المللي جديد مورد استفاده قرار بگيرد و موجب مصرف هر بيشتر مدرنيته از جانب جوامع بومي شود. اين موارد به‌ علاوه مواردي ديگر، از جمله نكاتي هستند كه در «ديزاين و بازتعريف هوي‌‌ها» نوشته پني اسپارك به آنها اشاره شده است.


«گرافيك‌ديزاين: هنر زيبا يا علم اجتماعي» تاليف خورخه فراسكارا، شامل سه بخش اصلي مي‌شود: پي‌ريزي پشتوانه‌اي نظري براي گرافيك‌ديزاين، مساله كيفيت و آموزش گرافيك‌ديزاين. در بخش نخست عمده مسائلي كه مطرح مي‌شود، در رابطه با مقوله سبك بصري گرافيك‌ديزاين است و ضعف‌ها و نواقص آن برشمرده مي‌شود، در دومين بخش، كيفيت در حوزه گرافيك‌ديزاين با ميزان تحولي كه در مخاطب به وجود مي‌آورد، سنجيده مي‌شود و در بخش آخر با طرح اين پرسش كه اهالي گرافيك چه مهارت‌هايي را بايد در خود گسترش دهند، اهداف آنها را شرح داده و تفسير مي‌كند و در نهايت به آسيب‌شناسي وضعيت كنوني بدنه دوره‌هاي آموزشي اين رشته مي‌پردازد.


«تبادل ارتباطات در نقطه تقاطع شيء ارتباطي و چگونگي دريافت تركيب زيبايي‌شناختي آن (يعني گرافيك‌ديزاين آن) از سوي مخاطب، اتفاق مي‌افتد.» مقاله‌اي است كه نقش گرافيك‌ديزاينر را به عنوان واسطه‌اي براي فهم شيء ارتباطي و توليد و توزيع آن از جانب مخاطب، گسترش داده و به آن مي‌پردازد. در همين مطلب تعريفي از زيبا‌شناسي تعاملي ديناميك آورده مي‌شود كه طي آن نحوه فرآيند مشاركتي كه از طريق توزيع استوري بورد يا يك طرح كه مي‌تواند به شيوه الكترونيكي بين همكاران توزيع شود، شروع مي‌شود چون مشتري و اعضاي گروه مخاطب با طرح اوليه وارد تعامل مي‌شوند. در «فلسفه گرافيك‌ديزاين من» با دغدغه‌هاي شخصي يك طراح مهاجر از ژاپن به ايالات متحده مواجه مي‌شويم. طي يك روند دردناك و پرزحمت اين طراح ژاپني، از نو خود را مطابق با فرهنگ امريكايي خلق مي‌كند و از اين طريق او، ديسكه، شيفته مسائل هويت، روانشناسي انسان و درك حسي مي‌شود. او سه زاويه براي نگاه به موضوع زيبايي‌شناسي تعريف مي‌كند، كه به اختصار در قالب اين مقاله به شرح آنها مي‌پردازد.


رامين شيخاني از سائول باس به عنوان طراحي كه سينما و گرافيك در آثارش، آنچنان به هم آميخته‌اند كه تحليل جداگانه‌اي از هركدام، غيرممكن است، ياد مي‌كند. باس طرح‌هاي آغازين فيلم‌ها را كه تا آن زمان معمولي و بدون هيجان بودند به هنري بدل ساخت كه كه تا سال‌ها به عنوان غلط «تيتراژ گرافيكي» از آن ياد شد. او اولين كسي بود كه تيتراژ را شاخه‌اي از گرافيك دانست.


از جمله بخش‌هاي جذاب و تا حدودي نوين اين ويژه‌نامه، بخش نقد و بررسي نمايشگاه «شبكه مد» در گالري محسن است كه به واسطه آن طراح جوان و توانمندي- هديه احمدي- در حوزه عكاسي معرفي مي‌شود. اين نشست‌هاي تخصصي و تئوريك در زمينه هنر معاصر و هنرهاي تجسمي با حضور هنرمند برگزار مي‌شود كه اين نمايشگاه هم مستثني از اين روال نبوده است. سوالات از يك روند كل به جزيي پيروي مي‌كنند و در قالب گفت‌وگو و تبادل نظر ادامه مي‌يابد و خواننده را گام به گام با خود همراه مي‌كند.


گفت‌وگو با چهار تن از طراحان گرافيك با موضوع ديزاين و آموزش. ابراهيم حقيقي، مصطفي اسداللهي، مصطفي اوجي و امرالله فرهادي. پرسش‌هايي توسط فرشاد رستمي مطرح مي‌شود كه يك يا دو نفر از آنها پاسخ مي‌دهند. بيشتر بحث، نوعي نگاه انتقادي به وضعيت آموزشي اين حرفه و مشتقاتش است از جمله وضعيت جذب در بازار كار، نوع انتظاراتي كه از يك آموزشگاه اعم از دانشگاه و مدارس بايد داشته باشيم و... ديزاين قادر است براي زندگي روزمره ما راهكارهاي تازه و به مراتب ساده‌تري ايجاد كند. ديزاين مدرن در خدمت ذخيره هر چه بيشتر زمان براي ما است تا هر آنچه مخاطبان بايد دريافت كنند، با كمترين وقت، منتقل شده و رمزگشايي شود. در اين راه از شيوه‌ها و راهكارهاي مختلفي مدد مي‌جويد؛ ساده‌سازي، استفاده از حروف چاپي، تصويرنگاشت (Pictogram) و...؛ موضوعي كه در مقاله‌اي تحت عنوان«ديزاين در خدمت زندگي روزمره» مورد مطالعه و بررسي قرار گرفته است.


آيا يك آگهي يا پوستر بايد به طرز اغراق‌شده‌اي مشخص باشد كه «ديزاين» شده است، يا بايد راهي براي تغيير دادن آن وجود داشته باشد تا اثر نهايي«ديزاين نشده» به نظر برسد؟! آيا تا به امروز به اين نكته توجه كرده‌ايد كه هر آنچه آراسته و گران‌قيمت به نظر برسد، هميشه مورد توجه و علاقه نيست؟ روز به روز فيلمبرداري فيلم‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني بيشتري با دوربين‌هايي انجام مي‌شود كه روي دست حمل مي‌شوند و توجه مجامع تخصصي و انتقادي را بيشتر از شيوه‌هاي تكنيكي و پيشرفته، به سمت خود جلب مي‌كند؟ چرا اين اتفاق رخ مي‌دهد؟ مايكل جانسون جواب اين سوالات را در مقاله‌اش تحت عنوان«ديزاين و زبان ساده بصري» از ديدگاه خودش مي‌دهد و در اختيار ما مي‌گذارد.


در پايان مباحثي تحت عنوان، استفاده از حواس در فضاي مصرف، ديزاين و تبليغات، آشنايي با ديدگاه‌ها و تجربيات كن كاتو تحت عنوان بيانيه يك طراح، ديزاين مكان‌هاي عمومي دلنشين، نقش ضوابط در ساماندهي گرافيك خياباني، رويكردي بصري به مطبوعات ايران، غلبه فرماليسم بر تصويرسازي معاصر و در نهايت مقاله فرشيد مثقالي در باب ديزاين و تصويرسازي و نمونه تصاويري از دو كتاب تصويرسازي‌شده خارجي آمده است.




* حرفه هنرمند / چاپ دوم: بهار ۸۹/ قيمت: ۶۰۰۰تومان




کدام ماه است که توت فرنگی‌ها سرخ می‌شوند

نگاهي به «ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند» نوشته بهاءالدين مرشدي

كدام ماه است كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند

اميد بلاغتي

«بايد چيزي تغيير بكند. بايد جنگ تمام شده باشد. بايد اتفاقي بيفتد، توي خانه آدم راحت مي‌نشيند. مادر عكس تو را كه هميشه روي ديوار نبود و برداشته بود، دوباره زده است بالاي ميز تحريرم.

جنگ تمام شده است. صالح زن گرفته است.

و ديگر هيچ اتفاقي نيفتاده است.

باور كن.»۱

راه ورود به مجموعه ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند، در همين سطرهاي انتهايي (جملات بالا) داستان «از جنگ تا همه چيز» پنهان شده است. جنگي اتفاق افتاده، همه چيز ويران شده و نسلي در كودكي‌اش نظاره‌گر اين ويراني بوده است. نسلي كه حالا قلم به دست گرفته و راوياني را خلق كرده است كه انگار ناگزيرند مدام به خاطرات مخدوش‌شان پناه ببرند. براي همين روايت‌شان پريشان است. پر از نفرت و تاريكي است و انگار عينيت بخشيدن به سوژه ويراني است؛ خوانشي ديگرگونه از نسلي كه اگر تا به امروز نظاره‌گر گذر اين دو سه دهه اخير بوده، اما اينك در پي ثبت متفاوت اين تاريخ است.

«متن لذت‌بخش: متني كه خشنود مي‌كند، برآورده مي‌كند، شادي مي‌بخشد؛ متني كه از دل فرهنگ مي‌آيد و گسستي از آن ندارد، متني كه با رويه راحت خواندن پيوند خورده است.

متن سرخوشي‌بخش: متني كه نوعي فقدان به باور مي‌آورد، متني كه ناراحت مي‌كند (شايد تا حد نوعي ملال) پنداشت‌هاي تاريخي، فرهنگي، و رواني خواننده، همبستگي سلايق، ارزش‌ها و خاطرات او را مي‌آشوبد و رابطه او با زبان را به بحران مي‌كشد.»2

بنا بر اين تعريف و طبقه‌بندي رولان بارت از انواع متون داستاني و غيرداستاني در كتاب «لذت متن»، از نظر نگارنده، مجموعه ماهي كه توت فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند در طيف متون «سرخوشي بخش» قرار مي‌گيرد. در تعريف بارت از متن سرخوشي بخش، به برهم زدن پنداشت‌هاي فرهنگي، تاريخي مخاطب و همچنين چالش او (مخاطب) با مقوله زبان، به عنوان دو فاكتور اصلي اشاره مي‌شود. مرشدي در اكثر داستان‌هايش، جدال بي‌پايان راوي/ نويسنده را با زبان به تصوير مي‌كشد. از اين رو موضوعات فاجعه‌بار و تاريك داستان‌هاي مجموعه، در اين جدال، تبديل به حاشيه‌اي در كنار متن اصلي و گاه حتي فراموش مي‌شوند. متن اصلي همان سرگرداني و سرگشتگي راوي/ نويسنده در حصار زبان است. راوي در ابتدا خبر از اتفاقي هولناك در گذشته را مي‌دهد. ابهامات و معماهاي ذهني در مخاطب مي‌آفريند اما قرار نيست راوي بقيه ماجرا را برايمان تعريف كند و پيش‌فرض ما براي پيگيري ماجرا و حل معماهاي ابتدايي متن، زود نقش بر آب مي‌شود. هر چه روايت‌ها جلوتر مي‌روند، ما با ابهامات جديدي روبه‌رو و همچون راوي در زبان سرگردان مي‌شويم. براي فرار از اين سرگرداني، مدام به خوانشي تازه پناه مي‌بريم و هر بار معنا دست‌نيافتني‌تر مي‌شود.

داستان «نقاب» (ماجراي خودسوزي يك زن)، «گم مي‌كني كه پيدايت كنم لابد» ( داستان بارداري ناخواسته و سقط جنين دختري جوان)، «دور ريختن بچه همراه با آب لگن» (قصه كشتن يك بچه) و «از جنگ تا همه چيز» (روايت كابوس‌هاي يك بازمانده جنگ) نمونه‌هاي دقيق‌تر و شاخص‌تر اين مجموعه در توليد متني سرخوشي‌بخش‌اند. در هر سه داستان، راويان (اول شخص)، واقعه هولناك داستان را با مخاطب در ميان مي‌گذارند. مخاطب گمان مي‌كند داستان، شرح جزييات آن واقعه است، اما هر چه روايت پيش مي‌رود، مخاطب سرگردان‌تر شده و موضوع اصلي هر سه داستان به حاشيه مي‌رود و ديگر مخاطب مي‌ماند و چالش او با زبان و نه دريافت پاسخي براي ابهامات ذهن‌اش... به همين دليل تصور مي‌كنيم فاجعه‌اي كه در ابتداي داستان از آن سخن گفته شده است، واقعيت ندارد و چيزي نيست جز تصورات ذهني راوي كه در ارتباط و چالش او با زبان خلق شده‌اند: «شعله مي‌كشد آتش و فكر مي‌كني داري مي‌سوزي. فكر نمي‌كني، داري مي‌سوزي. آتش مي‌گيري و شعله مي‌كشي و مي‌سوزي و مي‌دوي كه آتش مي‌گيري و مي‌دوي كه شعله مي‌كشي و خاموش نمي‌شوي تا بسوزي. قشنگ بسوزي. دستش را تكان مي‌داد و شعله مي‌كشيد. قشنگ بسوزي و بعد كه مي‌سوزي، تمام مي‌شوي.»3

يا

دور ريختم بچه مادرم را. بچه مادرم رفت توي چاه آب پس‌‌مانده كنار خانه. رفت توي آن همه كثافت و بوي تند زرد رنگ كنار خانه. بچه مادرم رفت توي آب پس‌مانده، جايي براي تجزيه شدن، تجزيه شد، عين آب باران، باران، سيل، توفان، مرگ، خرسندي روزي آفتابي و گرم براي گريه كه سبك مي‌كند جسم بي‌جان مادرم را وقتي بچه‌اش را مي‌بوسيد در خواب، توي طاقچه پستوي خانه قديمي مادربزرگ.»4

و چنان كه بارت در كتاب لذت متن مي‌نويسد: «به اين ترتيب دو سامان خوانش پديد مي‌آيد: يكي بي‌درنگ به سر وقت بخش‌بندي‌هاي ماجرا مي‌رود، دامنه متن را مد نظر قرار مي‌دهد، و بازي زبان را ناديده مي‌گيرد. خوانش ديگر از هيچ چيزي نمي‌گذرد، سنگيني مي‌كند، به متن مي‌چسبد، يعني كه آن را با پشتكار و جابه‌جا مي‌خواند. در هر نقطه‌اي از متن كه در آنجا برخوردي متابعتي زبان‌هاي گونه‌گون را در هم مي‌برد، درنگ مي‌كند و پيگير ماجرا نيست: اين نه مصداق (منطقي)، يا بيرون كشيدن حقايق، كه لايه‌لايگي معنازايي (signifiance) است كه اين خوانش را مجذوب خود مي‌كند.»5

هم از اين روست كه بررسي و نقد مجموعه ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند از منظر ساختار و فرم (كلاسيك و حتي مدرن) در ادبيات داستاني اگر كار غلطي نباشد، بيراهه رفتن است. اما اين سخن توجيه‌گر ضعف ساختاري و پريشان‌گويي‌هاي فاقد منطق و دليل درون‌متني در داستان‌هاي «ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند»، «آهنگ نامتوازن يك روح» و «فردا نيايد و رعنا بيايد» نيست.

«آنچه من از خواندن‌اش در روايتي محظوظ مي‌شوم، همان محتواي روايت يا حتي ساختار آن نيست، بل سايش‌هايي است كه من در آن سطح صاف پديد مي‌آورم: من مي‌خوانم، مي‌لغزم، سر بر مي‌گيرم و باز سر فرود مي‌آورم. متن سرخوشي بخش كه سر و كاري با ژرف دريدن ندارد، بر زبان زخمه مي‌زند، نه بر سستي ساده خوانش خويش.» 6

مجموعه ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند نويدبخش ظهور نويسنده‌اي است كه مي‌توان به انتظار آثار بعدي‌اش نشست و در اين زمانه كه در انتظار هيچ چيز نيستيم، چه انتظار سرخوشي بخشي است...

پي‌نوشت‌ها:

1- مرشدي، بهاءالدين، ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند (مجموعه داستان)، نشر چشمه، چاپ اول، تهران 1388

2- بارت، رولان، لذت متن، ترجمه پيام يزدان جو، نشر مركز، چاپ چهارم، تهران 1386، ص 33

3- داستان نقاب از مجموعه ماهي كه...، صص 7 و 8

4- داستان دور ريختن بچه همراه با آب لگن، ص 58

5- بارت، همان، ص 31

6- همان، ص 30

گذشته سازان




به بهانه انتشار كتاب شير‌هاي سنگي اثر پرويز تناولي


گذشته‌سازان


مهدي مير محمدي


روزگار براي هنرمند ايراني چنين رقم مي‌خورد كه در دوره‌اي شكاف ميان خود ايراني و غرب ديگري موقعيت ويژه‌اي باشد براي خلق اثر هنري. پس با جريان‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه آشكارا در واكنش به چنين شكافي شكل گرفته‌اند. از مهم‌ترين اين جريان‌ها مكتب سقاخانه است و از مهم‌ترين چهره‌هاي اين مكتب بي‌شك بايد به پرويز تناولي اشاره كرد.


هانا آرنت در كتاب «ميان گذشته و آينده» به حكايتي تمثيلي از كافكا با عنوان «او» اشاره مي‌كند كه در يادداشت‌هاي سال 1920 آمده است. كافكا نوشته: «او دو دشمن دارد. اولي از منشأ بر او فشار مي‌آورد و دومي راه او را به پيش مسدود مي‌كند. با هر دوشان وارد نبرد مي‌شود. در حقيقت اولي در نبردش با دومي به او كمك مي‌رساند، چرا كه مي‌خواهد او را پيش براند و به همين ترتيب دومي در نبرد او با اولي حمايتش مي‌كند چون او را به پس مي‌راند. اما تنها در تئوري چنين است زيرا نه‌تنها دو دشمن آنجايند، بلكه خود او نيز در آنجا حاضر است. و چه كسي واقعاً مي‌داند نيات او چيست؟ همواره در اين روياست كه در لحظه‌اي بدون نگهبان- بايد شب باشد، شبي كه هيچ‌گاه چنين تاريك نبوده است- از خط نبرد بيرون جهد و به سبب تجربه‌ نبردش به مقام داور ميان دو دشمن در جنگ‌شان با يكديگر ارتقا يابد.» (ترجمه سعيد مقدم- ص 18)


اين اما حكايت هنرمندان دهه 30 و 40 نيست؛ هنرمنداني كه به طور معمول زيرمجموعه جريان بازگشت به خويشتن تعريف مي‌شوند. هنرمندان آن دوره در نبرد با نيروي پيش و پس (خود و ديگري) نبوده‌اند كه اتفاقاً آنها ديگري را دوست داشتند و البته خود را دوست‌تر. ديگري را بايد دوست مي‌داشتند چون رسانه‌اي كه در آن دست به خلق مي‌زنند به نوعي سوغات غرب محسوب مي‌شد. خود را بايد بيشتر دوست داشته باشند چراكه احساس مي‌كنند ديگري در عين آنكه هديه‌هاي بسيار آورده اما همچون سيل مذاب نفوذ كرده. «خود» به اقتضاي طبيعت مي‌خواهد بودن را تجربه كند. پس بايد به خودش مراجعه كند؛ وضعيتي متناقض. اما نكته اينجاست كه اين ‌رسانه‌هاي هنري در تاريخ غرب از يك سير تكوين مشخص برخوردار بوده‌اند. ريشه‌ها مشخص‌اند. دوره‌هاي تحول معلوم است. اين سير تكوين در عمده موارد در جامعه‌هاي شرقي وجود نداشته يا قابل انطباق نيست. اهداف گاهي از اساس متفاوتند. اجرا كردن يا به نمايش گذاشتن در ايران اهداف ديگري داشته كه با اجرا كردن و به نمايش گذاشتن يوناني متفاوت است. حالا «خود» در دهه‌هاي 30 و 40 مي‌خواهد در قالب رسانه‌هايي كه وارد كرده دست به خلق بزند؛ خلقي كه ويژگي‌هاي خاص خود او را با تاكيد بر تفاوت‌هاي او با ديگري داشته باشد. در اينجا «خود» بايد بتواند رسانه مورد نظرش را به گونه‌اي ديگر و اينجايي تعريف كند. بايد بتواند سير تكويني ديگري را در نظر بگيرد، پس شروع مي‌كند به جست‌وجو در حوزه اختياري خود. براي نمونه بهرام بيضايي «نمايش در ايران» را مي‌نويسد يا پرويز تناولي شروع به جست‌وجو در محصولات تجسمي فرهنگ ايراني مي‌كند. قفل‌ها، سرمه‌دان‌ها و حالا شير‌هاي سنگي. گاهي دست به تجسم يك تاريخ ذهني مي‌زنند. براي نمونه تصور مي‌كنند اگر تعزيه به حركت طبيعي خود ادامه مي‌داد چنين مي‌شد و چنان و گاهي هم تصور ذهني خود را از آن تعزيه تكامل پيدا كرده به نمايش مي‌گذارند. يا تصور مي‌شود اگر ما همزمان با نظامي گنجوي از صنعت مجسمه‌سازي برخوردار بوديم شايد فرهاد چنان تجسم پيدا مي‌كرد. اين تجسم كردن باعث مي‌شد اثر كيفيتي دو‌گانه بيابد؛ از يك سو در پوسته و ظاهر دغدغه كهن بودن دارد اما در ساختار از ساز و كاري كاملاً معاصر پيروي مي‌كند. نگاه كنيد به آثار سراميكي تناولي در دهه 40. ظاهراً ميل به كهن بودن دارند اما در هنر سنتي ما اصلاً چنين امكان بياني وجود ندارد. انگار كه خالقان آن دوره به نوعي مي‌خواستند گذشته و حال خود را همزمان بسازند. آنچه از آن به عنوان ايده بازگشت به خويشتن ياد مي‌شود در اصل همين ميل به تاريخ ساختن است وگرنه در عمده موارد هنرمند آن دوره ديگري‌ستيزي ندارد. او براي تعريف هويت‌اش بايد صاحب گذشته باشد. اين گذشته يا ثبت نشده كه در اين صورت اقدام به جست‌وجو مي‌كند يا اينكه اصلاً وجود نداشته كه در آن صورت آن را تصور مي‌كند. پس خالقان براي شناخت «خود» بايد انرژي بيشتري بگذارند تا شناخت «ديگري». غرب ديگري از يك تاريخ تدوين‌شده برخوردار است و راحت‌تر مي‌تواند داشته‌هاي خود را منتقل كند. اين بازگشت به خويشتن در اصل براي ايجاد يك موازنه قوا بين خود و ديگري اتفاق مي‌افتد. آثاري كه در ميان شكاف خود و ديگري خلق مي‌‌شود گاهي تنها به عنوان ماده‌اي پژوهشي مي‌تواند مورد بررسي قرار گيرد. گاهي مقابل اين آثار كه قرار مي‌گيري بايد صورت‌مساله «خود و ديگري» را در ذهن داشته باشي. تنها با وجود صورت مساله است كه مي‌توان با اين آثار ارتباط برقرار كرد. استثنائند آثاري كه روي اين شكاف خلق شده باشند اما بيرون از شكاف‌ هم منبع و مولد زيبايي باشند. از جمله اين موارد خاص يكي پرويز تناولي ا‌ست. اما نسل‌ها كه عوض مي‌شوند، روزگار باز به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد. نسل ديگري آمده است كه دغدغه شكاف ميان خود و ديگري دغدغه اصلي او محسوب نمي‌شود. به قول كافكا از خط نبرد بيرون جهيده است و به واسطه تجربه نبرد نسل قبل و چهره‌اي همچون تناولي به مقام داور ارتقا يافته است؛ نسلي كه با سلاح واقع‌گرايي به داوري مي‌نشيند. گذشته خود را، حال و آينده خود را و همين واقع‌گرايي آنها را مجبور مي‌كند كه در تناولي، آثارش و تحقيقاتش دقيق شوند.


در آستانه از دست رفتگی زمان

نگاهي به « كتاب آذر» نوشته علي خدايي

در آستانه از دست‌رفتگي زمان

مهدي رحيمي

روايت هميشه با يك راوي شروع مي‌شود و بعد روايت‌نيوش و بعد رخدادي كه براي شخصيت‌ها اتفاق مي‌افتد و راوي آن را بازگو مي‌كند و هميشه فاصله‌اي است بين رخداد اتفاق‌افتاده و روايت راوي از آن. راوي داستان سين اصفهان مثل راوي همه ‌داستان‌هاي ديگر اين مجموعه، البته به جز داستان سهراب، راوي اول‌شخصي است كه خود نيز در داستان حضور دارد. روايت براي راوي اول‌شخص اهميت وجودي دارد كه انگيزه روايت را براي او جدي‌تر مي‌كند. روايت اول‌شخص مستقيماً با تجارب عملي راوي، شادي‌ها و غم‌هايي كه تجربه كرده‌ است و حالات و نيازهايش ارتباط دارد و از آنجا كه راوي اول‌شخص در واقع يكي از اشخاص داستان نيز هست، تجربه رخداد و روايت آن را يكي مي‌كند و به اين‌ ترتيب روايت را تا سطح رخداد ارتقا مي‌دهد. سين اصفهان تنها شامل بازگويي ساده و توصيفي روزهاي آخر سال، اتفاقات هرساله و مرور خاطرات گذشته مي‌شود؛ اتفاق ويژه‌اي بر اشخاص حادث نمي‌شود تا خواننده را درگير تنشي دراماتيك كند، بلكه انگار خود بازگويي كنش اصلي داستان است كه در ارتباط با اشخاص داستان، كه خود راوي نيز يكي از آنها است، و در طرف‌ديگر روايت‌نيوشي دروني قرار دارد. راوي مثل شهرزاد‌ قصه‌گو در هزارويك ‌شب به نفس ‌بازگويي به‌عنوان كنشي هستي‌شناختي و وجودي احتياج دارد. در طرف ديگر، روايت‌نيوشي است كه رمزگان داستان گاه او را همان اصفهان معرفي مي‌كند. پيوند روايت راوي با روايت‌نيوش در واقع دو شخصيت يك داستان را شكل مي‌دهد كه درگير كنش مشترك روايت روزهايي هستند كه در كنار هم سركرده‌اند. اما انگيزه راوي براي روايت خاطرات شب‌هاي عيد براي اصفهان چيست؟ چرا هر چيز بي‌اهميت و بااهميتي بهانه‌اي مي‌شود براي روايت؟ براي پاسخ به اين سوال بايد به اين موضوع توجه كنيم كه در سين اصفهان موضوع اصلي روايت خود زمان است و توجه به زمان. موضوعي كه در ديگر داستان‌ها فقط بخشي از روايت را تشكيل مي‌دهد. مثل زمان‌هايي كه شخصيت‌ها منتظر وقوع رخدادي هستند يا در آستانه به سر رسيدن مهلت و ضرب‌الاجلي براي انجام كاري. شخصيت‌ها در داستان درگير رخدادهايي مي‌شوند كه زندگي آنها را تحت‌ تاثير قرار مي‌دهد و كنش و واكنش آنها را در برابر اين رخدادها، جرياني رو به جلو از رخدادها، كنش‌ها، افكار و احساسات و تفسير شخصيت‌ها شكل مي‌دهد كه در يك منطق زمان‌بندي و توالي رويدادها به فرجام داستاني مي‌رسد. در اين بين زمان متني است كه اين فرآيند يعني داستان در آن رخ مي‌دهد. زماني كه هم براي روايت داستان و هم براي خوانندگان بيروني داستان به يك اندازه واقعيت دارد، به مثابه چيزي كه به نظر ‌هايدگر، رويدادها در آن به وقوع مي‌پيوندند يا به عبارتي همان درون‌زمان‌ بودن. روايت به طور معمول به بازنمايي اين زمان در داستان مي‌پردازد، اما زماني كه همين بخش يعني نفس خود زمان بخش اصلي داستان را تشكيل مي‌دهد چطور؟ حالا كه ديگر در سين اصفهان شخصيت‌ها درگير رخدادهاي فعلي و تعين‌هاي آن نيستند چطور؟ در اينجا بايد به تفسير زمان ‌هايدگري بپردازيم. درون‌‌زمان‌ بودگي ‌هايدگري ناشي از نوعي دل‌مشغولي است به چيزهاي مورد التفات. در واقع اين دل‌مشغولي به چيزها است كه معناي زمان را به‌عنوان ظرفي كه همه‌چيز در آن رخ مي‌دهد تعيين مي‌كند. زمان في‌نفسه امري براي تامل نيست بلكه دل‌مشغولي به ‌آن است كه ‌آن را سوژه توجه مي‌كند. لذا آنجا كه زمان را مي‌سنجيم و اندازه مي‌گيريم به‌ اين‌ خاطر است كه پيشاپيش دغدغه به ‌حساب آوردن آن را در ذهن داشته‌ايم. ريكور در تفسير خود از زمان‌‌بندي روايي، بسط و گسترش طرح داستاني و دنبال ‌كردن داستان را در ارتباط با تحليل ‌هايدگري از زمان شرح مي‌دهد و بازنمايي امر به‌ حساب آوردن زمان در روايت را نشان مي‌دهد. قهرمان‌هاي داستان‌ها زمان را به‌حساب مي‌آورند و براي اين يا آن‌ كار وقت دارند يا ندارند. زمان‌شان مي‌تواند به‌دست بيايد يا از دست برود. لذا ما اين زمان داستان را به آن سبب اندازه مي‌گيريم كه آن را مي‌شماريم و به اين دليل آن را مي‌شماريم كه به‌حسابش مي‌آوريم. در يك روايت اندازه‌گيري زمان هنوز از به‌حساب آوردن زمان خلاص نشده چرا كه اين به‌ حساب آوردن هنوز آشكارا ريشه در دل‌مشغولي دارد، (ريكور/ ترجمه/ 88) به‌ عبارتي زمان داستان در آستانه سنجش متوقف شده‌است. رويكرد ريكور رويكردي بازنمايانه و در ارتباط با توالي رخدادها در داستان است كه اين امر خود پاي زمان حال و حضور را به ميان مي‌كشد. روايت شخصي را در حال عملي بازنمايي مي‌كند كه خود را با وضعيت‌هايي تطبيق مي‌دهد كه خودش ايجاد نكرده است و پيامدهايي به بار مي‌آورد كه قصدشان را نداشته است. اين در واقع همان «اكنون كه...» است؛ زماني كه شخص در يك زمان در آن هم وانهاده شده است و هم مسوول است. (ريكور/ همان) اين موقعيت در روايت‌هايي كه شخصيت اصلي داستان كه راوي هم هست با آگاهي پيشيني از جريان رخدادها به بازگويي پسيني آنها مي‌پردازد، صورت ديگري پيدا مي‌كند و التفات زماني به جاي اينكه بازنمايي شود تبديل به عليت روايي مي‌شود. لذا راوي داستان در عمل روايت خود تنها رخداد داستان يعني بازگويي يا بازخواني زندگي را شكل مي‌دهد. اگر منطق توالي رويدادها را در نظر بگيريم بايد ببينيم چرا راوي دست به امر بازخواني بخشي از زندگي زده است؟ روايت در زمان حال اتفاق مي‌افتد، اما اين موضوع تنها از نظر دستور زباني وجه فعلي زمان حال است نه از نظر روايت. چرا كه همين كه راوي دست به روايت حتي زمان حال مي‌زند به منزله اين است كه امري اتفاق افتاده كه اينك روايت مي‌شود و لذا خود زبان امر حاضر را در بازگويي غيب مي‌كند. بنابراين با وجود زمان دستوري حال، روايت چيزي را بازگو مي‌كند كه زماني اتفاق افتاده است هرچند نزديك و زمان اصلي زمان نفس روايت است. لذا راوي همچنان در حال روايت گذشته است مخصوصاً كه همه وقايع نيز در زمان حال اتفاق نيفتاده بلكه برخي در گذشته‌اي دور رخ داده و آگاهي فعلي راوي آنها را به زمان حال روايي احضار كرده است. در اين ‌صورت بايد جايگاه فعلي راوي را در زمان كشف كرد. صحنه آخر داستان كه در آن راوي در كنار خانواده‌اش و سفره هفت‌سين نشسته، محل ارجاع تمام بازگويي‌هاي پيشين داستان است و انگار نقطه عطفي است كه راوي را واداشته روزهاي نزديك عيد را با مجموعه‌اي از خاطرات گذشته كه به اين بهانه كشف شده‌اند مرور كند. در واقع تمام داستان همان صحنه آخري است كه در يك گسترش ذهني - زماني به چند صفحه روايت كش مي‌آيد. از طرفي راوي روايت را در تعامل با اصفهان كه روايت‌نيوش دروني داستان است انجام مي‌دهد و گويي اصفهان را شاهد روزهاي خوش ‌و ناخوش گذشته مي‌داند و براي آن شخصيتي انساني قائل مي‌شود، مثل موقعيتي كه راوي در داستان‌هاي ديگر اين مجموعه به آذر مي‌دهد. آدميان حامل ساعت‌هاي گذشته‌اند و از اين رو باعث رنج كساني مي‌شوند كه دوست‌شان مي‌دارند چراكه دربردارنده بسياري خاطرات، شادماني‌ها و آرزوهايي‌اند كه براي خودشان رنگ باخته اما براي كسي كه تماشايشان مي‌كند و تن دلدار را در زمان گذشته هم مي‌بيند، بسيار دردناك است. (پروست/ ترجمه/ 88) آنچه باعث حسرت زمان و نگراني براي از دست رفتن آن مي‌شود آگاهي از مرگ است كه در مواقعي كه فاصله بيماري و مرگ زياد است پررنگ‌تر مي‌شود اما در شرايط عادي نيز نقطه عطف‌هايي در زندگي هستند كه گذر زمان را به انسان يادآوري مي‌كنند مثل همين سال تحويل. راوي سين اصفهان در زمان سال تحويل متوجه گذشت يك سال ديگر از زندگي‌اش در اصفهان مي‌شود و تلاش مي‌كند با روايت زمان گذشته و در ميان گذاشتن آن با سوژه‌اي بي‌مرگ مثل اصفهان آنها را زنده نگه دارد. اين نقطه‌عطف پاياني مي‌تواند دليلي باشد براي كنش روايت و از طرفي خود مي‌تواند معلول كنش باشد؛ چرا‌كه راوي روزها را مرور مي‌كند تا به روز موعود يعني سال تحويل برسد و انگار انتظاري در روايت وجود دارد معطوف به عيد. تلاش راوي حفظ لحظه‌هاي عيد است كه در تعليق ايجاد شده در جريان عادي زندگي روزمره خاطرات گذشته را مرور كند و به اين واسطه يعني بازگويي آنها را نگه دارد و از گذشتن بازدارد و از طرفي در آينده نيز هر موقع اين روايت را بخواند دوباره آنها را زنده كند و در عين حال حسرت گذشتن آن را بخورد. به نظر جاناتان كالر هر روايت براساس منطقي دوگانه عمل مي‌كند، يعني طرح خود را به عنوان توالي رويدادهايي عرضه مي‌كند كه مقدم بر و مستقل از چشم‌انداز ‌مفروض رويدادها است و در همان زمان از طريق دعوي‌هاي ضمني خود در مورد معنارساني، چنين القا مي‌كند كه اين رويدادها به يمن تناسب‌شان با ساختاري مضمون‌پرداز توجيه مي‌شوند (جاناتان كالر/ ترجمه 88) لذا راوي سين اصفهان از آنجا كه در موقعيت ويژه روزهاي آخر سال و تعطيلات عيد فرصتي براي مرور خاطرات گذشته خود پيدا كرده است شروع به روايت آنها مي‌كند و اين كار را در جهت رسيدن به عيد ادامه مي‌دهد و رسيدن به روز عيد را توالي منطقي حركت روايي خود مي‌داند اما در عين حال وقتي به روز عيد مي‌رسد نقطه‌عطفي ايجاد مي‌شود كه يادآور گذر زمان و پيري و مرگ است و انگار اين نقطه‌عطف است كه دليل كنش روايي راوي است. به طوري كه وقتي از واقعه‌اي مثل جشن تولد عكس مي‌گيريم در واقع به خاطر خاص بودن آن واقعه است اما زماني كه سال‌ها بعد به آن عكس نگاه مي‌كنيم تصور مي‌كنيم اين گذشت زمان است كه آن روز ما را واداشته تا زمان را در جايي ثبت كنيم.

منابع:

1- در جست‌وجوي زمان از دست رفته، مارسل پروست، ترجمه مهدي سحابي، نشر مركز، ج پنجم، 88 تهران

2- در جست‌وجوي نشانه‌ها، جاناتان كالر، ترجمه ليلا صادقي و تينا امراللهي، نشر علم، ج اول، 88 تهران

3- گزيده مقالات روايت، مارتين مكوئيلان، ترجمه فتاح محمدي، نشر مينوي خرد، ج اول، 88تهران

خوب و بد یا سود و زیان

درباره «فایده‌گرایی» جان استورات ميل با ترجمه مرتضي مرديها

خوب و بد يا سود و زيان

كسري حاتم پور

پژوهش در اخلاق و ساخت نظام اخلاقي فلسفي يكي از سازه‌هاي اصلي دستگاه فلسفي فيلسوفان به شمار مي‌رود كه مي‌توان آن را نتيجه‌ و هدف عملي دستگاه ايشان نيز دانست. حال اگر بنيان و شالوده دستگاه‌ها و نظام‌هاي فلسفي را شناخت‌شناسي فيلسوفان بدانيم فهم اين امر آسان‌تر مي‌شود كه چرا از دل تجربه‌باوري فيلسوفان انگليسي نظام اخلاقي فايده‌گرايي سر برمي‌آورد. فايده‌گرايي ريشه در اين امر دارد كه خير چيزي نيست جز آنچه آدمي مي‌خواهد و مي‌پسندد و شر چيزي نيست جز آنچه آدمي از آن بيزار و گريزان است. البته با اين تفاوت كه در فايده‌گرايي اين تجربه‌پسند و ناپسند شخصي به سود و زيان جمعي بدل مي‌شود، يعني ارزشگذاري هر عملي تنها بستگي به پيامدهاي آن در كاهش و افزايش شادي و كاميابي جامعه دارد. اما گويي اين ساده‌گويي و آسان‌فهمي فايده‌گرايي سبب مخالفت كساني شده است كه تبيين جهان اخلاقي را دشوارتر از اين نظريه عامه‌پسند مي‌پندارند. در نگاه ايشان گسترش اين ديدگاه برابر با چيرگي آدميزادگان لذت‌جو و برچيدگي بساط اخلاق است چراكه تمناي دائمي لذات روح همبستگي و فداكاري اجتماعي را مي‌‌ميراند و جامعه را به آوردگاه جنگي همه عليه همه بدل مي‌كند. اما فايده‌گرايان اين انتقادها را نمي‌پذيرند و در نخستين پاسخ فايده‌گرايي را نه مكتبي براي توصيه‌هاي اخلاقي كه محملي براي توصيف روحيات انساني مي‌خوانند، يعني فايده‌گرايي روايتي تجربي و روانشناسانه است كه علل رفتار انساني را مي‌نماياند. فايده‌گرايي مي‌كوشد تا انسان راستين را در تبيين زندگي اجتماعي نفراموشد و به بهانه بزرگداشت عقل، ميلش را سركوب نكند.

در بررسي سير پيشرفت فايده‌گرايي به گزاره‌هايي مهم برمي‌خوريم كه اصول اين نظريه را نيز مي‌نمايند. نخست سخن ماندويل است كه سيئات فردي را حسنات جمعي مي‌خواند، احوال نفساني‌اي چون خودخواهي و سودجويي بي‌شك از فضايل جمعي‌اند. دوم گفته هيوم است كه عقل را ناتوان‌تر از آن مي‌داند كه بدون كمك يا خلاف خواسته ميل رانه‌اي براي حركت اخلاقي باشد و سوم روايت بنتام است كه به هيچ‌روي پيامد فايده‌گرايي را خودخواهي فردي و خشونت جمعي نمي‌بيند. (ب‌ن: مقدمه دكتر مرديها) جست‌وجوي فايده و درخواست لذت خوي غريزي آدمي است كه البته مي‌تواند با رشد عقل همراه شود و نظام اخلاقي‌اي‌ را برسازد كه سودمندي جامعه انساني را پيش چشم داشته باشد. سنجش لذات انساني در اين نظريه به نابودي اخلاق نمي‌انجامد زيرا اگرچه حتي فضيلت اموري مانند خيرخواهي و عدالت هم بر سودمندي‌شان استوار مي‌شود اما اين به معناي نابودي آنها نيست. اگر عدالت سودي به حال آدميزادگان نداشت هيچ‌گاه نيك شمرده نمي‌شد. هيوم در پژوهش در مبادي اخلاق مي‌گويد: «هرچه كه به سعادت جامعه كمك مي‌كند في‌نفسه موردپسند و مايه خشنودي است. اين مبدأ تا اندازه زيادي منشاء اخلاق را توضيح مي‌دهد. وقتي چنين امر بديهي و طبيعي‌اي وجود دارد چه نيازي به جست‌وجوي نظام‌هاي مبهم و پيچيده اخلاقي داريم؟»

بهانه اين نوشتار بررسي كوتاه كتاب فايده‌گرايي جان استوارت ميل است كه دكتر مرتضي مرديها آن را به فارسي برگردانده‌اند. فايده‌گرايي را انجيل يا كتاب مقدس استوارت ميل دانسته‌اند كه مبناي ديگر كارهاي او است. پرسش‌هاي اساسي ميل در اين كتاب چيستي خوشبختي، چگونگي زندگي اخلاقي و ارتباط ميان خوشبختي و زندگي اخلاقي است كه در پاسخ خوشبختي را لذت و اخلاق را افزايش لذت مي‌خواند و ربط‌شان در اين است كه جست‌وجوي لذت اگر دقيق و خردمندانه باشد به خوشبختي همگاني مي‌انجامد كه همان اخلاق است. كتاب پنج فصل اصلي دارد كه مترجم نيز بخشي را براي توضيح بيشتر مطلب به آن افزوده است. در نخستين فصل كه ملاحظات كلي نام دارد ميل توضيحاتي كوتاه در فلسفه اخلاق و مكاتب مهم اخلاقي پيش مي‌نهد. در فصل دوم يا «فايده‌باوري چيست؟» ميل به تعريف دقيق و موشكافانه از اين مكتب مي‌پردازد و در پي نماياندن آن است كه بيشتر مخالفت‌ها با اين نظريه ريشه در برداشت‌هاي نادرست دارد. او در اين فصل از لذت فكري در برابر لذت جسماني سخن مي‌گويد و اينكه لذت‌هاي فكري فراتر و برتر هستند و از اين رو شايسته توجه بيشتر. اخلاق فايده‌گرا در نگاه ميل «مجموعه قواعد و مقررات هدايت رفتار آدمي است كه زندگي‌اي تا حد ممكن فارغ از درد و رنج و سرشار از خوشي را فراهم مي‌آورد». در سومين فصل به چرايي الزام‌آور بودن قانون اخلاقي‌اش مي‌پردازد و سخن از الزامات بيروني و دروني مي‌گويد. الزام بيروني همان خوف و رجا نسبت به مردم و خداست و الزام دروني رنجش وجدان است كه در پي نقض تكليف عارض مي‌شود. در فصل چهارم دلايل فايده‌گرايي را برمي‌‌رسد و در آخرين فصل از ربط ميان عدالت و فايده مي‌گويد. آقاي مرديها در بخش پاياني توضيحي نسبتاً مفصل در باب فايده‌گرايي و ديدگاه منتقدان آن مي‌افزايد و هدف خود را چنين بيان مي‌كند: «مقصودم بيشتر تحليل فايده‌باوري و برخي مهم‌ترين نقدهاي آن و دفاع از اين نظريه و از استوارت ميل و گاهي هم نقد او و ارائه تفسيري از نظريه او بوده است كه شايد بيشتر به كار زندگي بيايد تا فلسفه.»

این داستان را من با صدای خودش شنیدم

اين داستان را من با صداي خودش شنيدم

علي خدايي

در مقدمه كتاب «نيمه روشن ماه»،‌ هوشنگ گلشيري تصويري از دفتر مطالعات فرهنگي ارائه مي‌كند. اينجا من‌هم بيست و يك ساله‌ام و مثل مه و مات‌ها به اتفاقات جديد و عجيب و غريب عمرم نگاه مي‌كنم. اين دفتر جايي ا‌ست كه بيشتر درباره ادبيات صحبت مي‌كنند، سر يك كلمه با هم بحث مي‌كنند، به‌هم مي‌پرند و مدام بورخس بورخس مي‌كنند. اينجا بورخس از همه بيشتر اعتبار دارد؛ بعد رومن گاري و... ضمناً ژدانف هم فحش است. روزهاي شنبه روي نيمكت‌هاي سالن كوچك دفتر تنگ هم مي‌نشينند و فرت و فرت سيگار مي‌كشند. دست‌شان را دراز مي‌كنند جمالزاده را مي‌آورند وسط سالن و قبل از آن زين‌العابدين مراغه‌اي را و بعد هم چاي مي‌خوريم و جلسه پيدايش داستان ايراني تمام مي‌شود تا هفته بعد بوف كور را بخوانيم و هدايت بيايد. جُنگ (اصفهان) فلان شماره را بخوانيم، نوشته احسان طبري را بخوانيم، اگر پيدايش كرديم، و كتاب‌هاي ديگر مربوط به هدايت و بوف كور و اينها‌ تا هفته بعدتر نوبت بزرگ علوي بشود. هر جاي نيمكت‌ها بنشيني بقيه روبه‌روي تو هستند و همه روبه‌روي آقاي گلشيري كه زيرسيگاري را از كنارش برمي‌دارد و كنار پايش مي‌گذارد تا مهربان‌تر روي نيمكت‌ها جا شويم چون نوبت آل‌احمد است و پنج داستان، خاطره و ياد و نشانه است كه مي‌بارد. مثل اينكه آل‌احمد چترش را باز كرده بر سر جلسه. نقاشي‌هاي روي ديوار دفتر مطالعات زير مه سيگار ديده نمي‌شوند. اين هفته نوبت به‌آذين است و دختر رعيت. هفته بعد نوبت بهرام صادقي‌ است. كساني كه كتاب او را ندارند از كتابخانه دفتر بخرند. كدام يكي را؟ هر دو تا را. اما بيشتر راجع به داستان كوتاهش حرف مي‌زنيم. من مي‌خرم. اما اين هفته داستان‌خواني هم داريم. پنجره‌ها باز است و چنارها پيدا. مه سيگارها مي‌رود و نقاشي‌ها پيدا مي‌شوند. آقاي گلشيري «سبز مثل طوطي، سياه مثل كلاغ» را مي‌خواند. همه چيز شبيه همان عكسي‌ است كه همه از او ديده‌اند. دستي رو به جلو كه با خواندن داستان حركت مي‌كند. انگشت‌ها جمع مي‌شوند و باز دستي كه داستان را روبه‌روي چشمان او گرفته است. در اين عكس او همه داستان‌هايش را مي‌خواند. در «نيمه روشن ماه» نوشته شده «سبز مثل طوطي، سياه مثل كلاغ». احتمالاً 58. من مطمئنم اين داستان در سال 58، نيمه اول سال، قبل از مردادماه نوشته شده، چون بعد از مرداد دفتر تعطيل شد. وقتي هم گلشيري داستان را خواند، گفت داستاني كه تازه نوشته را مي‌خواند.

هر كس كه كنار در مي‌نشست بايد مي‌رفت و چاي مي‌آورد. نوبت من است. همه چاي مي‌خورند. از پنجره‌هاي دفتر، زاينده‌رود پيداست. اين نوشته هم فقط به‌درد خودم مي‌خورد. براي دل خودم اينها را نوشتم كه فقط كلمه احتمالاً را خط زده باشم و بگويم اين داستان را من با صداي خودش شنيدم و اين ديگر عكس نيست. بايد يك دور ديگر چاي بياورم و اين يونس تراكمه هم مي‌گويد چاي گرم بيار.

خاطرات فراوانی برایمان گذاشت

خاطرات فراواني برايمان گذاشت

بهمن فرمان‌آرا

يكشنبه عصر روز شانزدهم خرداد به‌ مناسبت دهمين سالگرد درگذشت هوشنگ گلشيري بر سر مزار او جمع شديم كه گلي بگذاريم، شمعي روشن كنيم و فاتحه‌اي بخوانيم. غير از فرزانه طاهري همسرش،‌ باربد پسرش و چهار دوست خانوادگي كسي ديگر براي اين روز بر سر مزارش نيامد. مي‌دانم كه شرايط سخت است و همه سردرگريبان دارند. دلم مي‌خواست دست‌كم شاگردانش كه تعداد قابل ‌ملاحظه‌اي‌شان از نويسندگان برجسته ادبيات معاصر هستند، ‌مي‌آمدند؛ ولي ديري است كه قبول كرده‌ايم كه ديگر دل نبايد بخواهد. در اين ميان به‌مناسبت همين سالگردي كه كسي بر سر مزارش نيامد قرار است ويژه‌نامه‌اي در بيايد و از من خواسته شده كه خاطره‌اي از اين دوست قديمي بنويسم. لذا اين خاطره را براي آنهايي كه قبلاً نشنيده‌اند مي‌نويسم. هوشنگ تعريف مي‌كرد كه يك شب به اتفاق نجفي،‌ حقوقي و مختاريان در كافه تيكران جلفا بوديم و بسيار خوش گذشته بود. نمي‌دانم چرا هنگام خداحافظي براي من اين توهم پيش آمد كه اگر من اول از اين دوستان جدا شوم حتماً آنها پشت سرم غيبت خواهند كرد. من‌هم براي اينكه نگذارم اقلاً آن‌شب اين اتفاق بيفتد يك‌يك دوستان را به‌خانه‌شان رساندم و بعد به‌خانه خودمان رفتم. خلاصه ديشب به ‌طور پيچيده‌اي به ‌منزل رفتم.

يادش بخير. در دوستي صادق بود، در پيگيري آرمان‌هايش سمج و در مهرباني بسيار سخاوتمند. ولي به هر جهت در جمع آدم پيچيده‌اي بود. به همين دليل خاطرات فراواني برايمان به‌ جا گذاشت.

گلشیری صدایش را در داستان پیدا کرد

گلشيري صدايش را در داستان پيدا كرد

ضياء موحد

«برويم و تماشاي گل و سبزه و باران و كبوترها را/ ديده را ‌با نم اشك/ از غبار مه و خون/ شست‌وشويي بدهيم/ كه زمان هرگز /از درو باز نخواهد ماند/ برويم و پس از اين پرواز/ پس از اين رويش و پرپر شدن ياس سفيد/ لحظه‌اي ديگر و ديگر را/ جست‌وجويي بكنيم/ كه زمان هرگز /از درو باز نخواهد ماند/ برويم بنشينيم سر چشمه آب/ و صفاي دو كبوتر/ با دو تصوير در آيينه چشم/ گفت‌وگويي بكنيم/ كه زمان هرگز از درو باز نخواهد ماند.» اين شعري از گلشيري است؛ شعري كه سه بند دارد. هر بندي هفت مصراع. وزن، وزن نيمايي است. شعر ترجيع‌بند دارد؛ «كه زمان هرگز/ از درو باز نخواهد ماند». قافيه نيز دارد؛ «جست‌وجويي بكنيم، گفت‌وگويي بكنيم...». اين قطعه نشان‌دهنده ذهن بسيار منسجم گلشيري در شعر است. هوشنگ گلشيري نوشتن را با شعر آغاز كرد. 17 قطعه شعر دارد كه از سال 1341 تا سال 1347 چاپ كرده است و بعد از آن ديگر شعري چاپ نكرده، يعني پس از آن ديگر شعر كاملي ننوشته است. مي‌دانسته اين تمرين‌ها ديگر شعر نيستند. آن چند شعري را كه واقعاً شعر بوده، و انسجام شعري داشته چاپ كرده است. آنچه از چاپ‌نشده‌ها خانم فرزانه طاهري به ‌من دادند ديدم شعر كاملي در آنها ننوشته است. خيلي حواسش جمع بوده كه اين تمرين‌ها را چاپ نكند.

هفت شعر را در «جُنگ اصفهان» منتشر كرده است و هفت شعر در «پيام نوين»، دو شعر در «خوشه» و دو شعر هم در «كتاب هفته».

نمونه ديگري از اشعار خوب گلشيري، شعر «انسان صخره‌اي» است:

«با ضربه‌هاي تيشه‌اش فرهاد/ از كالبد سكون/ انسان صخره‌اي را روياند/ برخيز/ باريد باران ضربه‌‌ها/ تا با تداوم باران/ فرهاد/ حجم فضاي سرد طلوع را/ انباشت از دست استغاثه تنديس/‌ اي رود باربد/ آيا زوال سنگي تنديس را/ شيرين/ از دست‌هاش خواهد خواند؟»

نويسندگان بزرگ ما همه با شعر آغاز كردند. برخي شعرهايشان را چاپ كردند برخي را هم نوشتند اما مخفيانه نگه داشتند. مي‌شناسم نويسندگاني را كه شعرها گفته‌‌اند اما هرگز چاپ نكرده‌اند چراكه سختگيرند. شعر سرودن «صادق هدايت» مانند ديگر كارهايش پيچيده است. هدايت شعر قديم گفته اما شعر قديم براي او وسيله‌اي است براي طنزپردازي. او براي سر به سر گذاشتن و هجو نوشتن از شعر قديم استفاده كرده است. در شعري هم سر به سر «نيما» گذاشته است. نمي‌دانم حرف نيما را درست نفهميده، يا فهميده و خواسته شيطنت كند. به هر حال علت علاقه شديدش به شعر قديم «ترانه‌هاي خيام» بود. «بهرام صادقي» نويسنده ديگري است كه با شعر آغاز كرده و با امضاي «صهبا مقدادي» شعرهايش را چاپ كرده است. محمدرضا اصلاني بعد از فوت بهرام صادقي اشعار او را گردآوري كرد. اين اشعار حدود 100 صفحه مي‌شود؛ 44 قطعه شعر كه از سال 1333 تا سال 1334 چاپ شده است. البته بعد از اين سال ديگر داستاني هم از او چاپ نشده است. عمر مفيد هنري بهرام صادقي بيش از چهار تا پنج سال نيست. بهرام صادقي (1363- 1315) 48 سال زندگي كرد و گلشيري، كه يك سال از او كوچك‌تر بود (1379- 1316)، 63 سال.

چگونه است كه اين دو نويسنده با شعر آغاز كردند، و بسيار جدي هم به شعر پرداختند، اما در نهايت سراغ داستان رفتند؟ اين اتفاق در خارج از ايران هم افتاده است و معمولاً اين افراد وقتي سراغ داستان رفتند داستان‌نويسان بزرگي هم شدند. «توماس هاردي» يك مورد استثنايي است كه هم نويسنده و هم شاعر بسيار خوبي است. البته در زمان حياتش شعرهايش را زياد چاپ نكرد. به همين دليل در زمان حياتش كمتر كسي مي‌دانست كه او شاعر بزرگي است. اما امروز در تمام برگزيده‌ها از او به‌عنوان شاعر مدرن و موثر نام مي‌برند و شعرهايش از لحاظ فرم بسيار قوي است. گمان مي‌كنم اين دست نويسندگان فرم را از شعر مي‌گيرند و بعد كه به سمت داستان مي‌روند متوجه مي‌شوند كه شعر آنچه آنها مي‌خواهند نيست، و اين نشان‌دهنده هوش اين داستان‌نويسان است. «اودن» از شاعران طراز اول انگلستان است، منظومه‌اي به نام «نامه‌اي به لرد بايرون» دارد. اودن در اين قصيده، اشاره‌اي دارد به شعر «دون ژوان» لرد بايرون. او در اين شعر مي‌گويد: «لرد بايرون! من در حال سفرم، شعر تو را با خود مي‌برم و فكر مي‌كنم بايد كتاب ديگري را هم ببرم كه از «جين آستين» (نويسنده غرور و تعصب) است. نمي‌دانم با من موافقي يا نه؟ اما داستان‌نويسي از شعر، هنري والاتر است. شاعران به طور متوسط در مقايسه با داستان‌نويسان كم‌بصيرت‌ترند. تنبل‌اند و بايد اقرار كنيم كه شاعر احساسش از مردم احساسي شتابزده است و قضاوت‌هاي اخلاقي‌اش اغلب مغشوش است. تعميم‌هاي بي‌اساس و بي‌بنياد راحت تخيل او را به خود جلب مي‌كند.»

نويسنده‌اي مي‌گفت ما چندين روز وقت صرف مي‌كنيم، صفحه‌ها سياه مي‌كنيم تا داستاني بنويسيم آخر هم مي‌گويند راوي داستان اين ايراد را دارد، گفت‌وگوها آن ايراد را، شخصيت‌پردازي‌ها چنان و همين طور... اما شما شاعران چند خط زير هم مي‌گذاريد و مي‌گوييد شعر است. راست هم مي‌گفت چراكه «شعر» تقريباً كار غيرممكني است.

گلشيري مي‌گفت: «ما از هر آدم بااستعداد و باذوق متوسط مي‌توانيم نويسنده خوب بسازيم، اما نمي‌دانم چطور مي‌شود شاعري خوب ساخت.» شاعران متوسط خوب است اين جمله گلشيري را درك كنند. بروند سراغ داستان‌نويسي چراكه استعدادشان را خراب مي‌كنند. يك عمر شعر مي‌گويند اما در نهايت تنها يك شعر خوب قابل خواندن هم از آنها نمي‌ماند. بهرام صادقي متوجه اين شد. گلشيري بسيار خوب اين نكته را فهميد و در واقع صدايش را در داستان پيدا كرد.

بهترين شعر بهرام صادقي، «ظهر» نام دارد. شعر بسيار خوب با تصويرهاي زيبايي است، اما تقليدي از نيما است. زبان اين شعر، زبان نيما است، زبان بهرام صادقي نيست. شعر گلشيري از شعر بهرام صادقي بسيار قوي‌تر است. قدرت «فرم» در شعرهاي گلشيري بيشتر است. اما همان طور كه گفتم، گلشيري صداي خودش را در داستان نوشتن پيدا كرد. «شازده احتجاب» را نوشت و از آن تصويرهاي كليشه‌اي آزاد شد. گلشيري «فرم» را در شعر فهميده بود و آن را به داستان برد. و زماني كه «كريستين و كيد» را نوشت ديگر صدا، تنها صداي خودش بود؛ كتابي فوق‌العاده كه نويسنده ضمن نوشتن آن با گذشته‌اش تسويه‌حساب مي‌كند. و اينجاست كه ديگر نوشتن به چيزي انديشيدن نيست، تجربه كردن است. «كريستين و كيد» كتاب بسيار مهمي است كه قدرش را ندانستند و در حق‌اش بي‌انصافي شد. گرچه برخي از بخش‌هاي آن، مثل سوزاندن عكس‌ها يا سياست‌بازي‌هايش را نمي‌پسندم ولي به‌هر حال كتاب صدايي متمايز دارد.

شب مدادها

شب مدادها

پويا رفويي

اكنون، و درست به اقتضاي همين اكنون، پس از 10 سال كه از مرگ گلشيري مي‌گذرد، اين سوال مطرح مي‌شود كه آيا گلشيري معاصر ما است يا خير و اصلاً معاصر بودن به چه معناست. زماني رولان بارت در پاسخ به چنين پرسشي گفته بود: معاصر بودن يعني نابهنگامي. تامل در معاصر بودن، خود دغدغه‌اي معاصر است.

نابهنگامي گلشيري به اين معني است كه او از اتصال يا انطباق با دوران خود سر باز مي‌زد. در روزگار ما كساني معاصر مي‌شوند كه خود را با تمامي خواسته‌هاي آن روزگار منطبق نسازند. گلشيري با ما ناهمزمان بود و درست به همين دليل همچنان معاصر ما است.

ناهمزماني گلشيري به اين معني نيست كه او در زماني ديگر مي‌زيست و خود را متعلق و برآمده از دوراني ديگر مي‌دانست. اگر از شازده‌اي قجر مي‌نوشت هيچ نوستالژي حسرت‌باري از لحن نوشته‌اش برنمي‌خاست. در يكي از داستان‌هايش شاعري زنداني، 10 سال سپري‌شده را به عشره مشوومه تعبير مي‌كند و در تار و پود نوشته‌اش با هزار سال حبسيه فارسي پيوند مي‌زند و به ناگهان اوين با ناي و دهك و لهاور هم گوهري پيدا مي‌كند. گذشته در نوشته گلشيري نشانه نيست. نشانگان يا علامت بيماري است.

‌به تعبير جرجيو آگامبن، كه شايد بهترين متفكري باشد كه به معاصر و شرايط پديداري او فكر كرده، معاصر بودن خصلت خردي است كه با علم به آنكه مي‌داند زمانه او را به خود نمي‌پذيرد، با اين حال از زمانه‌اش نمي‌گريزد. از اين رو معاصر بودن همواره واجد كيفيتي پارادوكسي، پرالتهاب، و در تجربه گلشيري مهيب بود. با زمان گام زدن و توامان از آن فاصله گرفتن در نثر و داستان گلشيري موج مي‌زد. او در پي تقليد از ادوار نثر فارسي نبود، اهتمام او براي منتفي كردن دهشت و هيبت برآمده از گذشته است. گلشيري در فرآيند روايي كردن زبان قديم، از آن زباني شفاهي نيز مي‌ساخت و از اين طريق حجيت و اعتبار آن را زائل مي‌كرد و بر وجه حكمي و پيشيني زبان غالب مي‌شد.

گلشيري به روزگار خودش خيره‌خيره مي‌نگريست اما نگاه خيره نويسنده معاصر با سايرين فرق مي‌كند. معاصر آنگاه كه به زمانه‌اش چشم مي‌دوزد، به جاي نورهاي آن ظلمتش را مي‌بيند، وضعيت موجود و حوادث جهان پيرامون به چشم آدم معاصر، مبهم و تيره و تار مي‌آيد. اما چطور مي‌توان نورهاي تاريكي را و به قول خود گلشيري، نورهاي سياه زمانه را ديد.

آگامبن از تمثيلي علمي براي توضيح امر معاصر استفاده مي‌كند: عصب‌شناسان مي‌گويند تاريكي، پارگي شديد و ناگهان نور در پاره‌اي از سلول‌هاي عصبي حاشيه‌اي است كه گاه در شبكيه چشم فعال مي‌شوند. به محض فعال شدن اين سلول‌هاست كه ما تاريكي را حس مي‌كنيم. بنابراين تاريكي در فرآيند ديدن و صرفاً غياب نور نيست. نوع خاصي از ديدن است. با استفاده از اين نگاشت تاريكي است كه معاصر، خود را به تمامي و منفعلانه به زمانه خود تفويض نمي‌كند. معاصر، ظلمت را به رغم هجوم نورهاي بصيرت در هر دوران كشف مي‌كند و اجازه نمي‌دهد نورهاي درنده، نورهاي وقيح له‌اش كند.

گلشيري در كارنامه نويسندگي‌اش به دو مقوله شديداً وفادار بود؛ شعر و سياست.

با اين حال به جز مدت كوتاهي در طول حياتش، به جز وساطت نثر، بدون ميانجي داستان، به هيچ يك از اين دو نپرداخت. مواجهه گلشيري با شعر و سياست از سنخ آنچه فلاسفه به آن دربارگي مي‌گويند، نبود. هرچند درباره هر دو مقوله نوشت، مي‌توان به تاسي از ميخاييل مدار نوشته گلشيري را حاصل دو نيروي ‌گريز از مركز شعر و درون‌مركز سياست دانست. گلشيري در داستان‌هايش همواره تلاطم صدا و معنا را بروز مي‌داد. اين دو گاه عكس هم عمل مي‌كردند. نوشته او هيچ‌گاه عاري از ريتم نيست. وقفه و تكرار، كوچك‌ترين مولفه‌هاي هر ريتم، در نوشته‌هاي او نشانه‌هاي خاص خود را دارد. با اين حال شاعرانه هم نمي‌نويسد. او معنا، سير روايت و شخصيت‌پردازي را به مصاف ريتم مي‌برد و از اين بابت است كه در نثر او ايده شعر، همواره حي و حاضر است. از طرف ديگر به تاثير نيروي‌ گريز از مركز سياست هم بي‌توجه نيست. در همه رخدادهاي دوران‌ساز مهم پيرامون خود شركت مي‌كند و موضع‌گيري‌اش، علني و جسورانه است؛ كودتا، انقلاب و جنگ، مهم‌ترين ضربه‌هاي مدرن در زندگي به حاشيه كشانده‌شده ايران معاصر در نوشته‌هاي گلشيري از «مردي با كراوات سرخ»، تا «فتحنامه مغان» و «زنداني ‌باغان» حضور دارد. اين رخدادها نمي‌گذارند لحن راوي، با زبان جاري و زمان تقويمي انطباق پيدا كنند. در زمان تقويمي، چيزي، نيروي جادوي شايد هست كه سر باز مي‌زند، پافشاري مي‌كند و خود اسباب دگرديسي‌اش را فراهم مي‌كند. براي فراچنگ آوردن زمانه، براي معاصر شدن، گلشيري به فرم ادبي «خيلي زود، خيلي دير» و «همچنان و نه هنوز» ‌متوسل مي‌شد. اين تعبيرها متعلق به ژان لوك نانسي است. خيلي زودهاي گلشيري را در انفجار بزرگ و حريف شب‌هاي تار تجربه مي‌كنيم. كه اكنون و درست به اقتضاي همين اكنون، از نه هنوز بودن آن به خوبي باخبريم. خيلي ديرهاي گلشيري را بيشتر بايد در رمان‌هايش جست‌وجو كرد. شازده احتجاب مظهر همچنان خيلي دير گلشيري است. در جن‌نامه، آخرين رمانش نيز اين قاعده پابرجاست. تجربه‌اي كه معاصر بودن گلشيري را رقم مي‌زند بيش از هر چيز ماحصل عدم تجانس او با رويدادهاي زمانه‌اش است. تكاپوي پيوسته گلشيري در پي به دست آمدن آن لحظه به دست‌نيامدني بود كه حالا به طيب خاطر مي‌توانيم نام اكنون بر آن نهيم. او نه در پي تاسيس مفهومي تازه بود نه درصدد اجراي تكنيك خاص برآمد. حالا او به يك سبك مبدل شده و سبك‌ها هميشه خيلي دير هستند. سبك به قول گئورگ زيمل، عبارت از اكنون به‌دست‌نيامدني در گذشته سپري‌شده است. جغرافياي زمان در طرز نوشتن گلشيري چنين نيست كه گذشته چيزي در پشت سر و آينده چيزي در پيش رو باشد. گذشته همان كه به فراست در و با شعر و سياست، دريافت بخشي از اكنون ماست؛ كه ما مطلقاً از زيستن در آن ناتوانيم.

چنانچه به طور قراردادي گلشيري را به مسيح تشبيه كنيم و براي او وجهي عيسيانه قائل شويم، حالا از پس اين 10 سال كه مي‌توانيم بگوييم حواريون او با امعان نظر از استثناها، غالباً متعلق به نسل دهه 50 بودند، كاري پيش نبردند. هريك به راه شبهه و شعبده رفتند و در كارگاه‌ها و صومعه‌‌ها و خانقاه‌هايشان جعل حديث مي‌كنند. اما شايد در آستانه دهه دوم پس از گلشيري، دهه شصتي‌ها، (كه البته نسل در اينجا به معني متعارف آن در جامعه‌شناسي نيست) رسولان او باشند يا بشوند. آنها بيشتر از آنكه به سبك يا حتي منش او وفادار باشند، به خطاب او وفادارند. آنچه پيداست اين است كه در مدار «اضطراب تاثير» او قرار گرفته‌اند و با پارادوكس گلشيري بودن، در پيوست و گسست توامان با زمان بودن، معاصر بودن عجين شده‌اند و مي‌نويسند. و مي‌نويسيم تا با رستگاري كلمه مگر، اين همه نورهاي ظلماني و زمهريري ملغي بشود.

...

به پنج دقیقه‌ای ورق‌ها را هم شستند

به پنج دقيقه‌اي ورق‌ها را هم شستند

باربد گلشيري

من به ندرت راجع به پدرم صحبت كرده‌ام. راجع به آثارش هم به دشواري مي‌توانم چيزي بگويم، آخر يادداشت‌ها و دست‌نوشته‌هايش را كه مرتب كني به چيزهايي مي‌رسي كه هيچ نمي‌داني شخصي است يا نه، كه مي‌تواني منتشر كني يا نه. مثلاً مي‌داني كه نوشته است: مبادا معني اين همه اين است كه تا از سر نو شروع كنيم بايد همه را دور بريزيم. اگر دوباره به همين چيزها برسيم؟ خب باز دور مي‌ريزيم. نوشته بود، بازي خوبي است.

حرفم كوتاه است. كاتب خانه روشنان نمي‌خواست چون شاعر داستان خانه روشنان وجه‌المصالحه شود يا اصلاً چون خود كاتب داستان جايي باشد. اشياي داستان خانه روشنان گفته‌اند: «در لايه‌هاي دور ماست رفته‌هاي قديمي، احضارش اگر بكنند، بنويسندش به آن طرز كه بايد، نه سايه‌وار كه حي و حاضر، مي‌آيد، انگار كه هست.» اما شاعر داستان، اخوان انگار، گفته: «آنها به آن كلمات كه از من است استناد خواهند كرد، نه، نشده است، نمي‌شود: سايه‌اي دارد هر كلمه، مبهمش مي‌كند همنشينش؛ چيزي مي‌شود بيرون از اختيار من.»

نيستش حالا. در لايه‌هاي ماست. به مدد اوست كه از دريچه كلمه مي‌بينيم. آبچكان نيست موهاش. سر و دست و پا نيست، يا عظام رميم يا هر چه اين جنس آدمي مي‌شود، به خاكش اگر بسپارند يا به امانت اگر در لايه زيرين خاكش خاك كنند. همسايه ظلمت است كاتب. بوي كاغذ نانوشته را مي‌دهد يا مدادي كه نتراشيده باشندش. در تابوت ناگفته‌هاست كه هست.

زنگ زدند گفتند سنگ قبرش را شكسته‌اند برده‌اند. با آزاد روح‌بخشان، دوستم، رفتيم سراغش. متولي امامزاده طاهر را صدا كرديم آمد. گفت، دزيده‌اند، اگر چيز بود مال شاملو را مي‌شكستند. گفتم، چيز بوده حتماً كه هفت هشت باري سنگش را شكسته‌اند. گفت، همان طرفدارهاي خودش شكسته‌اند تا شلوغش كنند يا به اصطلاح امروز اغتشاش كنند. اينها البته وقتي سر خاك پدر سهراب و سياوش يا نازنين مي‌رويم خوب امنيت گورستان را حفظ مي‌كنند.

حالا گيرم گورش شده باشد مثل گور مير نوروزي‌اش: «حالا ملك مير مخلوع ما همه همين يك قطعه بود: نه پرچمي داشت، نه درختي، نه گلي. فقط دو نفر، در انتهاي قلمرو او، نشسته بودند بر دو سوي پشته‌اي از خاك و سراسر ملك روبه‌رو همه‌اش پرچم و گل بود و آدم‌هاش توي هم مي‌لوليدند.» يا حتي گيرم روزي گور هم‌خانه پير آپارتمان سيصد و دو اكباتان شبيه الواح سرسري فرزندان قطعه سيصد و دو بهشت زهرا شود. «ويرانه تختگاهش فقط چند وجب خاك ناصاف بود و حفره‌اي كوچك در وسط با سه ترك شوره بسته و يك سنگ شكسته و مايل، نشانده بر لبه گودال.» اما چه باك وقتي اشياي خانه روشنان گفته‌اند: «در ماست كاتب شايد يا در سايه روشن‌هاي ميان آن كلام كه بر سر دست داشت. آنجا، بر كاغذهاي زردشده روي ميز خواناست اين: ما هم رفتيم نعش‌مان را هم برديم.»

نسخه مجموعه داستان «دست تاريك دست روشن» من يك داستان كم دارد، با آزاد همان داستان خانه روشنان را ورق‌ورق كرديم و روي سنگي كه نصفش را شكسته‌اند و برده‌اند چسبانديم. به پنج دقيقه‌اي ورق‌ها را هم شستند.

بخت ما بود که او را شناختیم





بخت ما بود كه او را شناختيم



ليلي گلستان



نمي‌دانم چه سالي بود... شايد حدود سال‌هاي 69-68 بود. اواخر دهه 60. كتاب «اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري» منتشر شده بود و سروصدا كرده بود. كتاب غريبي بود كه خواننده‌هاي خاص مي‌طلبيد،‌ حوصله هم مي‌طلبيد.

اولين بار كه متن فرانسوي آن را ديدم تا صفحه 50 بيشتر نتوانستم بخوانم. فضاي غريبي داشت. براي مدتي آن را كنار گذاشتم و دوباره از نو خواندمش. و خواندم و خواندم،‌ ديگر نتوانستم رهايش كنم. آنقدر دوستش داشتم كه ترجمه‌اش كردم. ترجمه‌اش مشكل بود، چون قصه‌هاي تو در تو داشت كه هر كدام سبك خاص خود را داشت و بسيار متفاوت با باقي قصه‌ها. جمله‌بندي خاص،‌ و فرم و ريخت خاص.


هوشنگ گلشيري را هرازگاهي- يعني هر هفت، هشت ماه يك بار در جايي، در گردهمايي يا مراسمي خاص مي‌ديدم. مي‌دانست كه از طرفداران پروپا قرص خودش و نوشته‌هايش هستم.

روزي به ‌من زنگ زد و گفت كتابت را خوانده‌ام؛ بسيار دوست داشتم و در كارگاه قصه‌نويسي‌ام آن ‌را مطرح كردم و حالا بچه‌هاي كارگاه كه كتاب را خوانده‌اند مي‌خواهند با مترجم كتاب جلسه‌اي داشته باشند، و نظرهايشان را بگويند و نظرهاي مترجم را هم بشنوند. مي‌آيي؟ خب، معلوم بود كه مي‌رفتم.


خانه‌اي بود در بلوار كشاورز؛ خانه‌اي با سالني آنچناني كه هيچ ربطي به شكلي كه يك كارگاه قصه بايد داشته باشد، نداشت. اما آنجا كارگاه قصه بود، آن ‌هم كارگاه قصه گلشيري بزرگ.


بچه‌ها را كه ديدم، خوف كردم. تعدادشان بيش از آن بود كه حدس زده بودم. همه كتاب را خوانده بودند و آماده براي بحث كردن.


گلشيري با آرامش و با علاقه‌مندي از كتاب حرف زد و از فرم عجيب كتاب و اينكه اين كتاب، كتاب مهمي است. بعد، از ترجمه‌اش حرف زد كه مرا بسيار مورد تفقد قرار داد كه هميشه به آن حرف‌ها باليده‌ام و مي‌بالم. بچه‌ها يك به يك شروع كردند به نقد كتاب و به بيان برداشت و نظرشان در مورد ساختار كتاب.


حرف‌ها را شنيديم و نتيجه‌اي كه من به‌ شخصه از آن جلسه گرفتم نتيجه بسيار بااهميتي بود.


من كتاب را با وسواسي بيش از هميشه ترجمه كرده بودم؛ چندين بار آن را ويرايش كرده بودم و بايد خوب زير و رويش را مي‌شناختم. اما در آن جلسه بسيار چيزهايي در مورد كتاب دانستم كه پيش از آن نمي‌دانستم. بچه‌ها مرا متوجه نكات پنهان قصه كردند، متوجه ربط داشتن يا ربط نداشتن آن قصه‌هاي تو در تو با هم. ساختار كتاب، ساختار بسيار غريب كتاب، در آن جلسه تحليل و نقد شد. فرم و ريخت كتاب توجيه شد و درباره نوآوري و بدعتي كه در اين كتاب ديده مي‌شد بسيار صحبت شد؛ صحبت‌هايي از منظرهاي متفاوت. صحبت‌هايي بسيار جالب.


حس كردم چقدر حالم خوب است. چه حال خوشي دارم. حس كردم چقدر بچه‌ها كارشان را جدي گرفته‌اند و چه با وسواس و دقت كتاب را خوانده‌اند. ديدم عجب جواناني داريم و عجبب نويسنده‌اي داريم. ديدم چه كوششي دارد مي‌شود تا سنگرمان را حفظ كنيم و آتش اجاق‌مان را روشن و گرم نگه داريم. و همه اينها به ‌همت والاي هوشنگ گلشيري بود. همت والاي او، نيت خير او و راه درست او در داستان‌نويسي و آموزش داستان‌نويسي. احترام او به زبان فارسي، به ساختار قصه، به محتوا.

گلشيري زحمتكش بود. شور و شوق داشت. مدام در تلاش براي بهتر شدن خود و بهتر كردن فضاي موجود ادب فارسي بود. بي‌تفاوت نبود، مدام واكنش نشان مي‌داد. همه چيز برايش مهم بود و حالا نتيجه كار او را مي‌بينيم. درصد بالايي از نويسندگان خوب ما يا از شاگردان او بوده‌اند يا تحت تاثير شخصيت و نوشته‌هاي او.

و اين تاثيرگذاري يعني وظيفه روشنفكري به‌ معناي مطلق. اين بخت ما بود كه او را شناختيم.