‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه. نمایش همه پست‌ها

به دقيقه‌ي بوروكراسي

نگاهي به «بوروكراسي چيست»

به دقيقه‌ي بوروكراسي

فرناز معيريان

«بوروكراسي چيست» كتابي است شامل دو مقاله از «كلود لوفور»، «كورنليوس كاستورياديس». در اين دو مقاله سازوكار بوروكراسي به عنوان يك قشر كه حاصل وجه توليد سرمايه‌داري صنعتي است مورد نقد و بررسي قرار مي‌گيرد.

نقد اين دو انديشمند به واقع نقد نظام سوسياليستي استالين است، (سوسياليسم دولتي). از آن رو كه «جامعه سوسياليستي كه پرولتاريا نقشي در مديريت توليد آن نداشته باشد پوچ و عبث خواهد بود و بوروكراسي با ايجاد قشري برتر و نوظهور، جداي از اكثريت توليدكنندگان، استثمار را بازتوليد خواهد كرد.» در مقاله اول «بوروكراسي چيست؟» لوفور با تعريف كلي «ماكس وبر» براي بوروكراسي كه بدون در نظر گرفتن شرايط انضمامي و تاريخي اين پديده است، به مخالفت مي‌پردازد. زماني كه شاهد رشد قشر مختص به وظايف اداري در بخش‌هاي مختلف جامعه مدني هستيم، بايد در پي ضابطه‌اي براي تعريف نوعي سازمان اجتماعي باشيم كه بين بوروكراسي دولتي، صنعتي، حزب و اتحاديه و... مشابهت‌هايي دارد. مقايسه بين بوروكراسي دولتي و حزبي و اتحاديه‌ها، تحليل را به سوي يافتن شرايطي مي‌برد تا بوروكراسي را به صورتي تعريف كنيم كه مشخصه‌هاي مختلف آنها را با هم دربر مي‌گيرد. از اين منظر بوروكراسي به تزهاي ماكس وبر در اين باب خيلي نزديك است.

بنابر ديدگاه وبر اداره يك بوروكرات براي وي به مثابه محل اجراي وظيفه است كه مجموعه مشخصي از دانش ضميمه اين حرفه است. به علاوه منبع‌هاي پرداخت حقوق تنها موضوع يك قرارداد است كه طي آن كارمند نيروي كار خود را مي‌فروشد.

در اين وضعيت كارمند در خدمت يك هدف غيرشخصي و عيني است نه يك شخص خاص. بوروكرات از شأن و حيثيت خاصي بهره‌مند مي‌شود كه او را مسلط مي‌سازد. اين شخصيت معمولاً به واسطه يك سمت مخصوص كه براساس ضوابط، حقوق خاصي به او اعطا مي‌كند، تضمين مي‌شود. اين كارمند معمولاً توسط يك مقام مافوق منصوب مي‌شود. در برخي موارد اعضاي بعضي از بوروكراسي‌ها انتخابي هستند اما، «انتصاب، قاعده شكل خالص بوروكراسي است». وبر تا به آنجا پيش مي‌رود كه روند بوروكراسي‌سازي را با فرآيند عقلاني‌سازي (عقلانيت ابزاري) سرمايه‌داري همسان مي‌كند: «بيش از پيشرفت كمي وظايف اداري، تغيير كيفي در بوروكراسي ضرورت انجام كارهاي بزرگ است (ماهيت بوروكراسي هر چه مي‌خواهد باشد) تا بوروكراسي بتواند فعاليت‌هاي خود را از ‌نظر كمي بررسي كرده و تا حد ممكن نتايج قابل شمارش و محاسبه و مطالبه به دست آورد.»

به اين معنا بوروكراسي كامل‌ترين شكل اجتماعي تشكيلات توليدي سرمايه‌داري و جامعه مبتني بر آن است. حذف روابط شخصي، وابستگي تمامي فعاليت‌ها به كاربرد يك هنجار مرتبط با يك هدف عيني، از بوروكراسي يك مدل عقلاني اقتصادي مي‌سازد كه توسط سرمايه‌داري صنعتي ايجاد مي‌شود. وبر معتقد است از ‌نظر فني ترديدي نيست كه بوروكراسي مدرن را مافوق تمامي اشكال سازماندهي بدانيم.

لوفور بر اين باور است كه از ديدگاه وبر بوروكراسي به منافع و ارزش‌هاي نظام سياسي بي‌تفاوت است، يعني ارگاني است در خدمت قوانين و جايي بين فرمان‌دهندگان و فرمانبرداران قرار گرفته است. «وبر بوروكراسي را تنها نوعي تشكيلات اجتماعي مي‌بيند. درواقع بوروكراسي‌ها لزوماً به صورت شكل خالص خود تحقق نمي‌يابند... وبر آن را از يك ديدگاه كاملاً‌ صوري مي‌بيند، يعني به عنوان يك نوع تشكيلات و نه يك قشر اجتماعي خاص كه با ايجاد دستگاهي از روابط بين اعضاي خود، تاريخ خودش را دارد.»

از اين رو وبر نمي‌تواند سوسياليسم دولتي را بدون پيشداوري بررسي كند. لوفور معتقد است بوروكراسي دولتي تا آن حد گسترده شد و تصميمات سياسي و اقتصادي را بر عهده گرفت

كه به مركز نظام جديد تبديل شد. بنابراين بوروكراسي چيزي بيش از كارمندان رده‌بالا و متوسط وابسته به وظايف اداري و استثمارگرايانه است. «سلسله‌مراتبي است كه در بخش‌هاي توليدي ريشه مي‌دواند، در سرپرست‌ها و بازرسان كارگران. اين كارمندان قدرت واقعي خود را حفظ مي‌كنند.»

ويژگي‌هاي خاص بوروكراسي حزبي ناشي از اين موقعيت است كه حزب از يك كليت قائم به ذات در جامعه برخوردار است. كار حزب با تقسيم كار تعريف نمي‌شود بلكه حزب نهادي است تاسيس‌شده، بر اساس مشاركت ارادي كه تلاش مي‌كند در قدرت نفوذ كند يا در آن سهيم شود و قدرت را بنا به اتصال به توده تسخير كند. لوفور چنين نتيجه‌گيري مي‌كند كه: «مطالعه بوروكراسي و بحثي كه بتوان آن را پيشرفت خواند تنها وقتي مفيد است كه اين ساده‌سازي‌ها را نپذيريم.»

«كورنليوس كاستورياديس» در مقاله «پرولتاريا و تشكيلات» از منظر اقتصاد سياسي به ناكارآمدي حزب انقلابي و به نقد رخداد اكتبر 1917 مي‌پردازد. از نظر او اگر بپذيريم طبقه كارگر يك انقلاب را در روسيه به ثمر رساند بايد اين را هم در نظر بگيريم كه اين انقلاب نه تنها به سوسياليسم منجر نشد بلكه سبب پيدايش يك طبقه استثمارگر جديد يعني بوروكراسي شد.

در رخداد 1917 قدرت سياسي و اقتصادي در دست گروه جديدي از رهبران، به محوريت حزب بلشويك متمركز شد. بنا بر نظر كاستورياديس: «پرولتاريا عهده‌دار مديريت جامعه نوين نشد. به بيان ديگر طبقه كارگر خود طبقه حاكم نشد. از اين لحظه، پرولتاريا بار ديگر استقرار در موقعيت يك طبقه استثمارشده را از سر گرفت.» تشكيل حزب بر اساس اين ايده صورت گرفته بود كه رهبري پرولتاريا را بر عهده بگيرد و سخنگوي منافع تاريخي اين طبقه باشد. اما اين ايده و اهداف حزب كارآمد نبودند زيرا نه اكثريت قاطع پرولتاريا را در قدرت سهيم كردند و نه اين طبقه حاضر بود حزب را ارگان رسمي قدرت خود بداند.

«اينچنين بود كه شوراها يعني ارگان‌هايي كه بايد تجلي برتري سياسي توده‌هاي زحمتكش باشند به سرعت به زائده‌هايي از قدرت بلشويك‌ها تبديل شدند.»

كاستورياديس معتقد است مبارزه پرولتاريا عليه سرمايه‌داري نه صرفاً طرح مطالبات است و نه مبارزه‌اي صرفاً سياسي است، بلكه در جايگاه توليد اين مبارزه معناي خود را بازمي‌يابد. از اين رو نه به سادگي به بازتوليد محصول اجتماعي مربوط مي‌شود، نه از آن طرف به سازماندهي كلي جامعه. مبارزه سوسياليستي چيزي جز اعتراض به واقعيت بنيادين سرمايه‌داري يعني روابط توليد موجود نيست. بنابر نظر كاستورياديس «مبارزه پرولتاريا با سرمايه‌داري، از مهم‌ترين منظر، مبارزه طبقه كارگر عليه خويشتن است؛ مبارزه‌اي براي آزاد ساختن خويش از آنچه جامعه‌اي كه مورد تخاصم اوست، در درون او جاي داده است.»

اين مساله كه تشكيلات طبقه كارگر چه اتحاديه‌ها و چه احزاب در تجربه سياسي‌شان تباه شدند و در درون نظام استثمار قرار گرفتند و به ابزار جامعه سرمايه‌داري بدل شدند مهم نيست، نكته اساسي اين است كه اين احزاب و اتحاديه‌ها با در اختيار گذاشتن قدرت سياسي و اقتصادي در دستان قشر بوروكراتيك، استثمار كارگران را بدون تغيير باقي گذاشتند.

«انحطاط تشكيلات كارگري توام با بوروكراسي‌سازي، قشري از رهبران جايگزين‌ناپذير و غيرقابل كنترل را به وجود آورده است.»

از اين رو است كه با هر شكلي از تشكيلات و فعاليت، مشاركت موثر مبارزان يك مساله باقي خواهد ماند. مساله با يك دستور يا حكم كه هيچ تشكيلاتي نبايد در نقش مشاركت تنزل يابد، حل نمي‌شود زيرا اين حكم خود همتاي همان راه‌حل بوروكراتيك است. كاستورياديس با اين جملات نوشته خود را تمام مي‌كند: «آنچه مبارزان انقلابي را از فيلسوف بورژوا تمييز مي‌دهد، اين است كه اولي وقتي از تناقض آگاه شد، در افسون تناقض باقي نمي‌ماند، بلكه نه از طريق تفكر و تامل تنها، از طريق كنش جمعي براي غلبه بر آن مبارزه مي‌كند. او در وهله اول بايد براي عمل، خودش را سازماندهي كند.»

*بوروكراسي چيست؟ /نويسندگان: كلود لوفور- كورنليوس كاستورياديس /مترجم: امین قضایی/ نشر چشمه / چاپ اول: 1389 / قيمت:2500 تومان

چهل سال ویتگنشتاین

به بهانه انتشار چهار اثر جديد درباره ويتگنشتاين

چهل سال ويتگنشتاين

بابك ذاكري

داريوش آشوري مقاله خود را با عنوان «ويتگنشتاين،‌ شوريده‌سر منطقي» كه در سال ۱۳۴۸ منتشر كرد، اين‌گونه آغاز مي‌كند: «نام لودويگ ويتگنشتاين در ايران چندان شناخته شده نيست و شايد جز اندك شماري از آشنايان فلسفه، اين نام را نشنيده باشند. اما آنهايي كه كتاب‌هاي فلسفي حوزه آنگلوساكسون را در 20 سال اخير ورق زده‌اند، مي‌دانند كه اين نام چه پرآوازه است.» اوضاع در چهار دهه پس از انتشار اين مقاله كه به احتمال زياد اولين معرفي ويتگنشتاين در مطبوعات فارسي به شمار مي‌رود، بسيار عوض شده است. بسياري از كارهاي اصلي ويتگنشتاين به فارسي ترجمه شده و شرح‌هاي بسياري درباره او در اختيار فارسي‌زبانان قرار گرفته است. ويتگنشتاين امروزه به يكي از «شناخته‌شده‌‌ترين» فيلسوفان معاصر تبديل شده است. بيش از 80 عنوان كتاب در دو دهه اخير درباره ويتگنشتاين منتشر شده است و به شهادت پايگاه اينترنتي كتابخانه مركزي كه تازه تمام مقاله‌ها را نيز فهرست نمي‌كند، بيش از 300 مقاله در سطوح مختلف از روزنامه تا مجله‌هاي تخصصي درباره ويتگنشتاين و فلسفه او به زبان فارسي نوشته شده است. نگاهي به نام‌هاي اين نويسندگان و بررسي سوابق كاري آنها نشان مي‌دهد ويتگنشتاين در اين خصوص نيز يگانه است.‌ روشنفكر سكولار،‌ روحاني،‌ روشنفكر چپگرا و ليبرال،‌ روزنامه‌نگار و حتي نقاش درباره ويتگنشتاين نوشته‌اند يا ترجمه كرده‌اند و هر روز اين فهرست بزرگ‌تر مي‌شود. نمونه‌اش همين يادداشتي كه اكنون در حال خواندن آن هستيد. اگر بخواهيم به اين اعداد كتاب‌ها و مقاله‌هايي را اضافه كنيم كه در آنها فصل يا بخشي به ويتگنشتاين اختصاص داده شده است، اين اعداد بسيار بزرگ‌تر خواهد شد. با اين همه خوب است اين نكته را هم در نظر داشته باشيم كه هر روزه در سرتاسر جهان درباره ويتگنشتاين متن‌ها و كتاب‌هاي جديدي منتشر مي‌شود. سايت آمازون كه در كار فروش محصولات فرهنگي و كتاب است، بيش از سه هزار عنوان كتاب كه در عنوان‌شان كلمه ويتگنشتاين آمده را براي فروش فهرست كرده است.

اولين ترجمه‌ها

سه سال پس از انتشار مقاله داريوش آشوري يعني در سال ۱۳۵۱ منوچهر بزرگمهر كتابي با عنوان ويتگنشتاين از يوستوس هارتناك ترجمه كرد و انتشارات خوارزمي آن را منتشر كرد. تا مدت‌ها يعني نزديك به دو دهه تا سال ۱۳۶۹ اين كتاب تنها مرجع شناخت ويتگنشتاين در زبان فارسي بود. در اين مدت تنها چند مقاله به شكل پراكنده درباره ويتگنشتاين منتشر شد كه براي نمونه مي‌توان به نوشته «مفهوم فلسفه در تفكر ويتگنشتاين متقدم» در سال ۱۳۶۱ به قلم محمد اكوان اشاره كرد. اما نخستين اثري كه از خود ويتگنشتاين به فارسي ترجمه شد،‌ رساله منطقي- فلسفي او بود كه محمود عباديان در سال ۱۳۶۹ منتشر كرد. اين كتاب اما به سرعت تحت تاثير ترجمه رشك‌برانگيز اديب سلطاني از همين كتاب كه دو سال پس از آن منتشر شد، قرار گرفت. اديب سلطاني پيش از ترجمه اين كتاب در سال ۱۳۵۹ پژوهشي درباره حلقه وين كه به شدت تحت تاثير ويتگنشتاين بودند، منتشر كرده بود. خوانندگان آثار فلسفي در آن زمان با قلم منحصربه‌فرد و دشوار عجيب وي آشنا بودند چرا كه او پيش از آن «سنجش خرد ناب» يكي از مهم‌ترين آثار فلسفي تاريخ را در سال ۱۳۶۲ منتشر كرده بود. با اين همه كار ارزشمند اديب سلطاني همچنان تنها در بين خوانندگان حرفه‌اي فلسفه دست به دست مي‌شد. اين كتاب تا سال ۱۳۷۹ تجديد چاپ نشد. سال ۱۳۷۸ مصطفي ملكيان كتابي درباره نگاه ديني ويتگنشتاين ترجمه كرد و سهراب علوي‌نيا شرحي مختصر اما بسيار مفيد بر رساله اثر هاوارد مانس را در همان سال روانه بازار كرد. «در باب يقين» ويتگنشتاين نيز در آخرين سال دهه 70 به قلم مالك حسيني منتشر شد. تب ويتگنشتاين از اين پس به خوبي در لابه‌لاي صفحات روزنامه‌ها و ويترين كتابفروشي‌ها به چشم مي‌خورد. رساله ويتگنشتاين به قلم اديب سلطاني در دهه 80 دوبار تجديد چاپ شد؛ ۱۳۸۶ و ۱۳۸۹ كه ويراست دو زبانه فارسي/ آلماني آن منتشر شد.

رساله كتابي عجيب است؛ كتابي است كه نويسنده‌اش در زمان نگارشش بر اين گمان بوده است كه با 20 هزار واژه توانسته انقلابي عليه تمام تاريخ فلسفه را به ثمر برساند. رساله كتابي است كه نويسنده‌اش بر اين گمان بوده است كه فرگه و راسل، دو تن از خلاق‌ترين متفكران تاريخ، از فهم آن عاجز بوده‌اند. رساله كتابي است كه نويسنده‌اش از همان مقدمه تا آخرين جمله رازآلود آن كوشيده خواننده را به اين سو سوق دهد كه بايد درباره مهم‌ترين و فكرسوزترين دغدغه‌هاي بشر خاموش ماند. رساله كتابي است كه در زير آتش و اردوگاه اسرا تنظيم شده است و نويسنده‌اش آن را درحالي نوشته كه درگير مبارزه با مرگ بوده در حالي كه همواره مي‌پنداشته است كه «ما مرگ را به تجربه درنمي‌يابيم.» رساله كتابي است كه با آنكه پر از ريزه‌كاري‌هاي منطقي است ولي نويسنده‌اش بر اين باور بوده است كه كتابي درباره اخلاق مي‌نويسد. رساله تنها كتابي است كه ويتگنشتاين در زمان زنده بودنش منتشر كرد. ساختار عجيب و در هم پيچيده رساله نشان مي‌دهد بارها و بارها نويسنده آن را نوشته و صيقل داده است و درباره هر واژه‌اي در آن تامل كرده است. به همين سبب ترجمه رساله به زبان‌هاي ديگر اگر بخواهيم به فضاي اثر پايبند باشيم، بسيار دشوار است. شيوه اديب سلطاني در ترجمه كه مبتني است بر كمترين تغيير متن اصلي در متن بازگردانده،‌ بهترين شيوه ترجمه چنين كتابي است. اگر بخواهيم با زبان راز و رمز حرف بزنيم، مي‌توانيم بگوييم اين اديب سلطاني نبوده است كه رساله را براي ترجمه برگزيده بلكه رساله او را به عنوان مترجم فارسي انتخاب كرده است. به علاوه رساله اديب سلطاني مشخصه‌هايي دارد كه حتي كساني را كه مي‌توانند رساله را به زبان آلماني يا انگليسي بخوانند از آن بي‌نياز نمي‌كند. يكي از اين مشخصه‌ها واژه‌نامه چهارزبانه فارسي/ انگليسي/ آلماني/ فرانسوي اين كتاب است كه همواره به كار دانشجويان و پژوهشگران خواهد آمد.

مترجم شروح

از او درباره ويتگنشتاين در دهه اخير كتاب‌هاي بسياري ترجمه شده است و همچنان مي‌شود. دانش‌آموختگان فلسفه در دهه 80 به وادي ترجمه وارد شده‌اند و با شور جواني خود در زمينه‌هاي مختلف نهضتي برپا كرده‌اند كه مي‌‌توان آن را نهضت جديد ترجمه نامگذاري كرد. اما اتفاقي كه درباره ترجمه آثار ويتگنشتاين منحصربه‌فرد است، اين است كه مترجمي تمام توان و وقت خود را صرف ترجمه‌هايي درباره آثار ويتگنشتاين كند و از آن عجيب‌تر در بازار نشر ايران اينكه تمام آثار او را يك ناشر منتشر كند. همايون كاكاسلطاني مترجمي است كه تا به حال تمام وقت خود را صرف ترجمه آثاري درباره ويتگنشتاين كرده است. او تا به حال همواره به شرح‌هاي ويتگنشتاين پرداخته است. اولين كاري كه از كاكاسلطاني منتشر شد، ترجمه خاطرات ويتگنشتايني از نورمن مالكولم، دوست و شاگرد ويتگنشتاين بود. اين كتاب از اولين كتاب‌هايي است كه درباره ويتگنشتاين منتشر شده است. نورمن مالكولم اين كتاب را در سال ۱۹۵۹‌ هشت سال پس از درگذشت ويتگنشتاين منتشر كرد. كاكاسلطاني همچنين مقدمه‌اي را كه آنسكومب بر رساله ويتگنشتاين نوشته است، به فارسي برگردانده. اين نوشته يكي از نوشته‌هاي كلاسيك درباره رساله ويتگنشتاين است. او به تازگي دو كتاب ديگر درباره ويتگنشتاين ترجمه كرده است كه هر دو را مانند كتاب‌هاي ديگرش انتشارات گام نو منتشر كرده است: «چگونه ويتگنشتاين بخوانيم» اثر ري مانك كه زندگينامه مفصل و مشهور ويتگنشتاين را نوشته است و «فرهنگ اصطلاحات ويتگنشتاين». چگونه ويتگنشتاين بخوانيم با اينكه كتابي مفيد است كه به خوبي خواننده را با آراي ويتگنشتاين آشنا مي‌كند اما در سال ۱۳۸۹ كه كتاب‌هاي بسياري درباره ويتگنشتاين منتشر شده است، چندان اهميتي ندارد. اين كتاب اگر 10 سال پيش ترجمه مي‌شد، مي‌توانست كتابي مفيد به شمار آيد. اما فرهنگ اصطلاحات ويتگنشتاين كتابي است بسيار مفيد. اين فرهنگ ترجمه فرهنگي است كه هانس يوهان گلاك درباره ويتگنشتاين تدوين كرده است. اين فرهنگ از مجموعه ديكشنري‌هاي فلاسفه انتشارات بلك‌ول است كه هر جلد آن به يك فيلسوف اختصاص دارد. هر مدخل اين فرهنگ مقاله‌اي مفصل است درباره معناي واژه‌ها در فلسفه ويتگنشتاين. از اين رو اين فرهنگ براي كساني كه در كار خواندن ويتگنشتاين به مشكل برمي‌خورند، بسيار مفيد است، هر چند به هيچ وجه ادبيات اين فرهنگ براي افراد مبتدي مناسب نيست اما خواننده علاقه‌مند پس از خواندن يكي دو شرح درباره كارهاي ويتگنشتاين مي‌تواند با استفاده از اين فرهنگ مطالعه آثار ويتگنشتاين را آغاز كند. نكته‌اي كه متاسفانه در ترجمه فارسي به آن كم‌توجهي شده است، در دسترس بودن معادل‌هاي واژگان است. در كتاب اثري از يك واژه‌نامه دوزبانه به چشم نمي‌خورد حتي در موارد بسياري ارجاع به صفحه هر مدخل اشتباه است. اين كاستي استفاده از اين كتاب بسيار سودمند را كمي دشوار مي‌كند و شايسته است ناشر در چاپ‌هاي بعدي اين نقص را جبران كند. جبران اين نقص در مقابل زحمتي كه براي ترجمه و انتشار اين اثر كشيده شده، كاري بسيار ناچيز خواهد بود.

نماد تخصص‌گرايي دانشگاهي

مالك حسيني نيز از كساني است كه تمام توان خود را صرف ويتگنشتاين‌پژوهي كرده است. از سال ۱۳۷۹ كه «در باب يقين» ويتگنشتاين را كه پايان‌نامه فوق ليسانس‌اش بود منتشر كرد، تاكنون چندين كتاب از آثار ويتگنشتاين را به فارسي برگردانده است و نيز در اين بين از پايان‌نامه دكتراي خود درباره ويتگنشتاين و حكمت دفاع كرده است. او نيز با يك ناشر، هرمس، كار مي‌كند. در 10 سال گذشته مالك حسيني «كتاب آبي» و «برگه‌ها» و «درباره اخلاق و دين» و ويراست سه‌زبانه آلماني/ انگليسي/ فارسي «در باب يقين» از ويتگنشتاين را منتشر كرده است. كتابي از ويلهلم فسنكول،‌ استاد فلسفه و ويتگنشتاين‌شناس آلماني، با نام «گفتني‌ها- ناگفتني‌ها» را ترجمه كرد. اين كتاب در ميان آثاري كه تاكنون درباره ويتگنشتاين ترجمه شده است، از اين حيث منحصربه‌فرد است كه نگاه فيلسوفان آلماني به آراي ويتگنشتاين را براي خواننده فارسي‌زبان بازگو مي‌كند. آخرين كتابي كه مالك حسيني منتشر كرده، كتابي است با عنوان «ويتگنشتاين و حكمت» كه ترجمه رساله دكتراي وي است كه به زبان آلماني نوشته و خود به فارسي برگردانده است. اين كتاب در پي اين پرسش است كه آيا مي‌توان ويتگنشتاين را حكيم در نظر آورد يا خير. براي اين كار مالك حسيني به دقت در آثار ويتگنشتاين مداقه كرده است و كوشيده با روشي آكادميك پرسش‌هايي درباره نگاه حكيمانه ويتگنشتاين پيش بكشد و به آنها پاسخ گويد. سختي اين پژوهش در وهله اول پاسخ به اين پرسش است كه حكمت چيست. مالك حسيني در تنها كتابي كه در اين سال‌ها درباره ويتگنشتاين منتشر نكرده است، كوشيده پاسخ‌هاي مختلف به اين پرسش را گرد آورد. او در كتاب «حكمت: چند رويكرد به يك مفهوم» كه تقريباً همزمان با «ويتگنشتاين و حكمت» منتشر شده به اين پرسش پرداخته است. مالك حسيني در كتاب ويتگنشتاين و حكمت با پشتكار فراوان هر جا كه ويتگنشتاين واژه حكمت را به كار برده، نقل كرده و درباره آن توضيحاتي داده است. و در بخش‌هاي بعدي كوشيده نگاه ويتگنشتاين و زندگي او را با توجه به مفهوم حكمت و زندگي حكمت‌آميز توضيح دهد.

زندگي ويتگنشتاين و شوريده‌سري او را همواره يكي از دلايل جذابيت فلسفه او دانسته‌اند به خصوص كه نحوه زيست او و برخي نوشته‌هايش كه به زندگي و نگاه عرفا و حكما نزديك مي‌شود، او را در چشم خواننده ايراني بسيار جذاب مي‌نماياند. مالك حسيني اين زندگي خلاف قاعده ويتگنشتاين را به صفت حكيمانه متصف مي‌كند و البته با نگاهي دقيق كه برخاسته از سنت آكادميك آلمان است، از اين نگاه خود دفاع مي‌كند. درست همين نگاه است كه در عنوان مقاله آشوري، شوريده‌سر منطقي، ۴۰ سال پيش خود را به نمايش مي‌گذارد و همين نگاه در اثري تخصصي و آكادميك صورتبندي مي‌شود. گويي نگاه رازآلود پيچيده در فرهنگ فارسي‌زبانان از هر ظرفي براي بازنمود خود سود مي‌جويد و به هر بهانه‌اي خود را عرضه مي‌كند.

خوب و بد یا سود و زیان

درباره «فایده‌گرایی» جان استورات ميل با ترجمه مرتضي مرديها

خوب و بد يا سود و زيان

كسري حاتم پور

پژوهش در اخلاق و ساخت نظام اخلاقي فلسفي يكي از سازه‌هاي اصلي دستگاه فلسفي فيلسوفان به شمار مي‌رود كه مي‌توان آن را نتيجه‌ و هدف عملي دستگاه ايشان نيز دانست. حال اگر بنيان و شالوده دستگاه‌ها و نظام‌هاي فلسفي را شناخت‌شناسي فيلسوفان بدانيم فهم اين امر آسان‌تر مي‌شود كه چرا از دل تجربه‌باوري فيلسوفان انگليسي نظام اخلاقي فايده‌گرايي سر برمي‌آورد. فايده‌گرايي ريشه در اين امر دارد كه خير چيزي نيست جز آنچه آدمي مي‌خواهد و مي‌پسندد و شر چيزي نيست جز آنچه آدمي از آن بيزار و گريزان است. البته با اين تفاوت كه در فايده‌گرايي اين تجربه‌پسند و ناپسند شخصي به سود و زيان جمعي بدل مي‌شود، يعني ارزشگذاري هر عملي تنها بستگي به پيامدهاي آن در كاهش و افزايش شادي و كاميابي جامعه دارد. اما گويي اين ساده‌گويي و آسان‌فهمي فايده‌گرايي سبب مخالفت كساني شده است كه تبيين جهان اخلاقي را دشوارتر از اين نظريه عامه‌پسند مي‌پندارند. در نگاه ايشان گسترش اين ديدگاه برابر با چيرگي آدميزادگان لذت‌جو و برچيدگي بساط اخلاق است چراكه تمناي دائمي لذات روح همبستگي و فداكاري اجتماعي را مي‌‌ميراند و جامعه را به آوردگاه جنگي همه عليه همه بدل مي‌كند. اما فايده‌گرايان اين انتقادها را نمي‌پذيرند و در نخستين پاسخ فايده‌گرايي را نه مكتبي براي توصيه‌هاي اخلاقي كه محملي براي توصيف روحيات انساني مي‌خوانند، يعني فايده‌گرايي روايتي تجربي و روانشناسانه است كه علل رفتار انساني را مي‌نماياند. فايده‌گرايي مي‌كوشد تا انسان راستين را در تبيين زندگي اجتماعي نفراموشد و به بهانه بزرگداشت عقل، ميلش را سركوب نكند.

در بررسي سير پيشرفت فايده‌گرايي به گزاره‌هايي مهم برمي‌خوريم كه اصول اين نظريه را نيز مي‌نمايند. نخست سخن ماندويل است كه سيئات فردي را حسنات جمعي مي‌خواند، احوال نفساني‌اي چون خودخواهي و سودجويي بي‌شك از فضايل جمعي‌اند. دوم گفته هيوم است كه عقل را ناتوان‌تر از آن مي‌داند كه بدون كمك يا خلاف خواسته ميل رانه‌اي براي حركت اخلاقي باشد و سوم روايت بنتام است كه به هيچ‌روي پيامد فايده‌گرايي را خودخواهي فردي و خشونت جمعي نمي‌بيند. (ب‌ن: مقدمه دكتر مرديها) جست‌وجوي فايده و درخواست لذت خوي غريزي آدمي است كه البته مي‌تواند با رشد عقل همراه شود و نظام اخلاقي‌اي‌ را برسازد كه سودمندي جامعه انساني را پيش چشم داشته باشد. سنجش لذات انساني در اين نظريه به نابودي اخلاق نمي‌انجامد زيرا اگرچه حتي فضيلت اموري مانند خيرخواهي و عدالت هم بر سودمندي‌شان استوار مي‌شود اما اين به معناي نابودي آنها نيست. اگر عدالت سودي به حال آدميزادگان نداشت هيچ‌گاه نيك شمرده نمي‌شد. هيوم در پژوهش در مبادي اخلاق مي‌گويد: «هرچه كه به سعادت جامعه كمك مي‌كند في‌نفسه موردپسند و مايه خشنودي است. اين مبدأ تا اندازه زيادي منشاء اخلاق را توضيح مي‌دهد. وقتي چنين امر بديهي و طبيعي‌اي وجود دارد چه نيازي به جست‌وجوي نظام‌هاي مبهم و پيچيده اخلاقي داريم؟»

بهانه اين نوشتار بررسي كوتاه كتاب فايده‌گرايي جان استوارت ميل است كه دكتر مرتضي مرديها آن را به فارسي برگردانده‌اند. فايده‌گرايي را انجيل يا كتاب مقدس استوارت ميل دانسته‌اند كه مبناي ديگر كارهاي او است. پرسش‌هاي اساسي ميل در اين كتاب چيستي خوشبختي، چگونگي زندگي اخلاقي و ارتباط ميان خوشبختي و زندگي اخلاقي است كه در پاسخ خوشبختي را لذت و اخلاق را افزايش لذت مي‌خواند و ربط‌شان در اين است كه جست‌وجوي لذت اگر دقيق و خردمندانه باشد به خوشبختي همگاني مي‌انجامد كه همان اخلاق است. كتاب پنج فصل اصلي دارد كه مترجم نيز بخشي را براي توضيح بيشتر مطلب به آن افزوده است. در نخستين فصل كه ملاحظات كلي نام دارد ميل توضيحاتي كوتاه در فلسفه اخلاق و مكاتب مهم اخلاقي پيش مي‌نهد. در فصل دوم يا «فايده‌باوري چيست؟» ميل به تعريف دقيق و موشكافانه از اين مكتب مي‌پردازد و در پي نماياندن آن است كه بيشتر مخالفت‌ها با اين نظريه ريشه در برداشت‌هاي نادرست دارد. او در اين فصل از لذت فكري در برابر لذت جسماني سخن مي‌گويد و اينكه لذت‌هاي فكري فراتر و برتر هستند و از اين رو شايسته توجه بيشتر. اخلاق فايده‌گرا در نگاه ميل «مجموعه قواعد و مقررات هدايت رفتار آدمي است كه زندگي‌اي تا حد ممكن فارغ از درد و رنج و سرشار از خوشي را فراهم مي‌آورد». در سومين فصل به چرايي الزام‌آور بودن قانون اخلاقي‌اش مي‌پردازد و سخن از الزامات بيروني و دروني مي‌گويد. الزام بيروني همان خوف و رجا نسبت به مردم و خداست و الزام دروني رنجش وجدان است كه در پي نقض تكليف عارض مي‌شود. در فصل چهارم دلايل فايده‌گرايي را برمي‌‌رسد و در آخرين فصل از ربط ميان عدالت و فايده مي‌گويد. آقاي مرديها در بخش پاياني توضيحي نسبتاً مفصل در باب فايده‌گرايي و ديدگاه منتقدان آن مي‌افزايد و هدف خود را چنين بيان مي‌كند: «مقصودم بيشتر تحليل فايده‌باوري و برخي مهم‌ترين نقدهاي آن و دفاع از اين نظريه و از استوارت ميل و گاهي هم نقد او و ارائه تفسيري از نظريه او بوده است كه شايد بيشتر به كار زندگي بيايد تا فلسفه.»

لیبرال‌ها منتشر شدند




با عزت‌الله فولادوند درباره دو كتاب از جان لاك و جان استوارت ميل


ليبرال‌ها منتشر شدند


فرناز معيريان


۱- دو كتاب به تازگي از انتشارات روشنگران روانه بازار شده است؛ رساله‌اي درباره آزادي با نوشته جان استوارت ميل (تجديد چاپ) و رساله دوم درباره دولت نوشته جان لاك. به بهانه چاپ اين دو كتاب نشستي در اين انتشارات با حضور عزت‌الله فولادوند برگزار شد. اين نوشتار گزارشي است درباره اين نشست.


فولادوند ابتداي نشست «جان لاك» اين انديشمند معتقد به سنت يهودي - مسيحي را معرفي كرد: ظهور جان لاك به عنوان انديشمندي بسيار تاثيرگذار در حوزه انديشه سياسي (فلسفه سياسي) را بايد در بازه زماني زندگي او بررسي كرد؛ جنگ كليسا و سلطنت در حوزه كسب قدرت سياسي در انگلستان قرن هفدهم. لاك اين رساله را در بطن اين شرايط نگاشت. لاك يك پروتستان معتقد به اصول مذهبي بود و اين رساله با استناد به متون مذهبي مورد اعتقاد لاك نوشته شده است يعني عهد عتيق. اهميت اين رساله از اين روست كه تاثيرات بسزايي در قانون اساسي امريكا و انقلاب صنعتي بريتانيا داشته است. بايد اذعان داشت اين اثر تحت تاثير الهيات پروتستاني بوده. لاك در پرتو «اخلاق پروتستاني»، اخلاق كار زياد، قناعت و پس‌انداز به تئوريزه كردن مفاهيم لوتري در بستر فلسفه سياسي پرداخت. پس از او، «آدام اسميت» با همين رويكرد اين مفاهيم را وارد حوزه «اقتصاد سياسي» كرد. يعني اهميت حق مالكيت و آزادي، تا جايي كه رقابت كامل حكمفرما باشد و نه انحصارهاي بزرگ و دست نامرئي بازار كه عدالت و تعادل در مكانيسم بازار را تعيين مي‌كنند. در ابتدا تاكيد لاك بر «حق مالكيت بر زمين» بود، اما با گسترش اقتصاد و انقلاب صنعتي اين حق به سطوح مالكيت بر ابزار توليد و نيروي كار و... ارتقا يافت.


با توجه به اشارات مترجم در مقدمه كتاب، در زمان نگارش اعلاميه استقلال امريكا، پدران امريكا؛ جفرسون، واشنگتن و ديگران گويي در محضر لاك بوده‌اند، البته اين پدران يك حق به حقوق سه‌گانه لاك يعني «حق حيات»، «حق آزادي» و «حق مالكيت» اضافه كردند و آن «حق خوشبختي» است. يعني هر فرد در جامعه بايد و مي‌تواند خوشبخت باشد و به دنبال خوشبختي برود. فولادوند مي‌گويد: «نكته جالب توجه در مورد قانون اساسي امريكا اين است كه بعد از گذشت دويست و اندي سال بدون تغيير باقي مانده است. در حالي كه براي مثال فرانسه جمهوري پنجم‌ام، آلمان بارها و بارها قانون اساسي‌اش را تغيير داده و انگلستان هم كه اساساً قانون اساسي ندارد.»


عزت‌الله فولادوند معتقد است: «اگر بخواهيم شعار و برنامه سياسي ليبراليسم كلاسيك يعني ليبراليسم مبتني بر آراي لاك و استوارت ميل را در جمله‌اي خلاصه كنيم، آن نبود مانع در برابر فرد به شرط عدم اخلال و تجاوز به حقوق ديگران است.» با شروع انقلاب صنعتي و در پايان قرن نوزدهم آغاز ناكارآمدي تفكر «حق مالكيت» جان لاك ‌گويي فرامي‌رسد و طرفداران نظريات عدالت‌محور بيشتر مي‌شوند. اين ازدياد مخالفان ليبراليسم و سرمايه‌داري افسارگسيخته ناشي از عملكرد نامناسب و لجام‌گسيخته مالكيت خصوصي در اين برهه زماني است؛ وضعيت اسفناك كارگران كارخانه‌ها، ساعات طولاني كار (بعضاً تا 16 ساعت) و مرگ و مير زنان كارگر به دليل فشارهاي كار در كارخانه‌هاي انگلستان. نتايج مبارزات دگرانديشان و مخالفان اين نوع سرمايه‌داري كه هيچ حق حياتي براي فرد بيكار و بدون سرمايه و ابزار توليد قائل نبود، منجر به پيدايش بيمه‌هاي بيكاري، بازنشستگي و چترهاي حمايتي شد و به اين ترتيب ليبراليسم قرن بيستم با وارد كردن برخي آراي سوسياليست‌ها، به گونه‌اي وصله پينه‌اي سعي در بهبود وضعيت كرد.


۲- فولادوند پيرامون «درباره آزادي» جان استوارت ميل و مترجم آن محمود صناعي گفت: به بهانه تجديد چاپ كتاب گريزي مختصر به شرحي از زندگي مترجم را لازم ديدم. جناب دكتر صناعي ليسانس حقوق خود را از دانشگاه تهران اخذ كرد و رهسپار لندن شد. در آنجا در دانشگاه لندن مدرك دكتراي خود در روانكاوي را گرفت. وي همواره علاقه خود به مقولات فلسفي را حفظ كرد. ايشان پس از بازگشت به ايران به رياست دانشسراي عالي منصوب شد. او از اصحاب مجله سخن بود. از ايشان ترجمه‌هاي ارزنده‌اي از لاك، جان استوارت ميل و هابز به جا مانده است. يكي از درخشان‌ترين ترجمه‌هاي ايشان «درباره آزادي» استوارت ميل است، هم از اين رو كه متن مهمي است و هم به لحاظ برهه تاريخي كه ايشان اين متن را ترجمه كردند يعني پس از كودتاي 28 مرداد؛ زماني كه حتي فكر كردن به «آزادي» ميسر نبود. ايشان در مقدمه كتاب مي‌گويند: «آزادي بدون تربيت مردم براي آزادي ميسر نيست.»


فولادوند سپس به كتاب «درباره آزادي» مي‌پردازد. اين كتاب مخاطبش دولت‌ها و دارندگان قدرت سياسي نيست بلكه مردم را خطاب قرار داده است. ميل چنين آغاز مي‌كند: «موضوع اين گفتار آنچه آزادي اراده يا اختيار خوانده‌اند و متاسفانه آن را در مقابل نظريه‌اي كه به خطا جبر فلسفي نام يافته قرار داده‌اند، نيست، بلكه آزادي مدني و اجتماعي است. به عبارت ديگر نوع و حدود قدرتي است كه جامعه مي‌تواند به صورت مشروع به فرد اعمال كند.»


در اين كتاب به شرح آزادي فرد و فرديت نه‌تنها در مقابل قدرت دولت بلكه در برابر استبداد اكثريت پرداخته مي‌شود. ميل معتقد است استبداد اكثريت بسيار خشن‌تر و موثرتر از قدرت دولت است يعني فشار افكار عمومي بر فرد سنگين‌تر و طاقت‌فرساتر است. «استوارت ميل» معتقد است فرد مي‌تواند دگرانديش باشد و زندگي عجيب و غريب داشته باشد و فشار افكار عمومي نبايد به او آسيبي برساند، به عبارتي او زير فشار نگاه اكثريت له نشود.


ميل در اين مورد به آراي «توكويل» بسيار نزديك است. بنا به نظر توكويل دموكراسي امريكايي به مردم آزادي سياسي نسبتاً خوبي داده است اما از سوي ديگر مردم امريكا با خطر همرنگي با جماعت يا به عبارتي اكثريت روبه‌رو هستند. از اين منظر به اعتقاد من امروزه با گسترش وسايل ارتباط جمعي و فراگير شدن رسانه‌ها انسان بيشتر از هر زمان ديگري با خطر همرنگ شدن بيش از پيش با اكثريت روبه‌رو است.


استوارت ميل در اين كتاب به اين نكته مي‌پردازد كه ما هرگز نمي‌توانيم مطمئن باشيم يك عقيده مخالف كذب است، اگر ثابت هم كنيم بايد اين فرد حق ابراز اين عقيده مخالف را داشته باشد. وقتي اعتقاد دارد در جوامعي كه سنت‌باور هستند، آزادي فرد نبايد در تقابل با سنت قرار گيرد او به نوعي تلفيق سنت و آزادي فرد معتقد است و انقطاع كامل فرد از سنت را نمي‌پذيرد.


در پايان عزت‌الله فولادوند اشاره داشتند استبداد انگلستان در هند جز در دو مورد كه موجب شرمساري انگلستان شد در باقي زمان استعمار و حين مبارزه استقلال گاندي و نهرو همواره بدون خشونت و خونريزي بوده است و اين مورد را به حساب تاثير آراي ميل در انگلستان مي‌گذارند. ايشان مثالي هم براي اين مدعا مي‌آورند كه «برنارد شاو» در همان مقطع تاريخي در دفاع از مبارزات گاندي مي‌نوشت. «ميل»‌ در باب شرح و بسط مفهوم آزادي در باب معضلات استبداد اكثريت و مفاهيمي از قبيل تلفيق سنت و آزادي فردي كارهاي بزرگي انجام داده است و خواندن «درباره آزادي» وي براي افرادي كه مي‌خواهند با اين مفاهيم آشنا شوند گامي موثر است.


اما از اين منظر كه گفتار جان استوارت ميل و شرح او از آزادي منجر به عدم استفاده از خشونت در مبارزات استقلال هند شده جاي ترديد است زيرا تاريخ گوياي اين مدعاست كه عملكرد خشونت‌گريز گاندي و تاكيد وي بر مبارزه بدون خشونت بود كه موجب عدم اعمال خشونت از سوي استعمارگران شد و در مواردي كه انقلابيون دست به كوچك‌ترين خشونت‌ها زدند برخورد انگليسي‌ها برخورد سخت و همراه با خونريزي زياد بوده است.


جهان نیازمند رستگاری نیست

نگاهي به «چگونه نيچه بخوانيم»نوشته كيت انسل پيرسون *

جهان نيازمند رستگاري نيست

فرناز معيريان

«كاويدن تمامي قلمرو روح مدرن، جست‌وجو در همه كنج‌هايش- بلندپروازي من، شكنجه و سعادت من اين است.»

(نيچه، ۱۸۸۷)

اساساً چرا بايد نيچه خواند؟ نه از آن رو كه وي از شاخص‌ترين چهره‌هاي انديشه قرن نوزدهم است بلكه ادبيات و فلسفه قرن بيستم وامدار ايده‌ها و نظرات اوست. شايد بزرگ‌ترين الهام‌گيرنده از نيچه، كافكا باشد اما ژرژ باتاي، آندره ژيد، آندره مالرو، توماس‌ مان، آلبر كامو، سارتر و... نيز وامدار آرا و نظرات او هستند. از اين رو «چگونه نيچه بخوانيم» دريچه مناسبي است براي ورود به حوزه مطالعه انديشه‌هاي نيچه. كتاب از ادبياتي روان بهره مي‌برد كه در دام پيچيده‌گويي و بازي‌هاي كلامي نمي‌افتد و با استفاده از آراي خود نيچه به شرح و بسط افكار اين فيلسوف مي‌پردازد. كتاب در ۱۰فصل نگاشته شده است و نقل‌قول‌هايي از كتاب‌هاي نيچه از جمله دانش شاد، چنين گفت زرتشت و تبارشناسي اخلاق آورده شده و برخلاف كتاب‌هاي آشنايي با انديشمندان، صفحات زيادي را صرف معرفي و زندگينامه شخصي نيچه نكرده است. مبنا و زيرساخت كتاب بر نوشته‌ها و گزين‌گويه‌هاي نيچه بنا شده است.

در دهه‌هاي پس از جنگ جهاني دوم نيچه‌پژوهان بزرگ از جمله كافمن تلاش بسياري كردند تا تصويري را كه نازيسم از نيچه ساخته بهبود بخشند. مخاطب با مطالعه «چگونه نيچه بخوانيم» غرق در دنياي فيلسوفي مي‌شود كه شايد در ابتدا تصويري هيولاگونه از او داشته است؛ آري سازنده «فراانسان». رفته‌رفته مخاطب حس مي‌كند نيچه نه يك فيلسوف رواني و طرفدار نسل‌كشي و جنگ كه بيشتر شيفته «ديونيسوس» است. نيچه «ديونيسوس» را مسيح‌وار جلوه مي‌دهد و از مفاهيم يزدان‌شناسانه‌اي چون نجات استفاده مي‌كند. «براي نيچه جهان بازي تراژيك متضادها است كه هيچ نجاتي نمي‌شناسد و نيازمند هيچ رستگاري نيز نيست.» (از متن كتاب) نيچه آرمان زهد را به دليل ناراستي‌اش سرزنش مي‌كند، زيرا بر چيزي مايه صرف مي‌كند كه بنا بر فرض والاتر و نژاده‌تر است اما در حقيقت و به سادگي، برهم‌نهادش انرژي و قدرت‌هاي زندگي است كه اين آرمان از تصديق و بازشناسي آنها سر باز مي‌زند. (ذات خواهش خود را نمي‌شناسد.) از نظر آلن بديو سخن آخر نيچه يعني «ديونيسوس در برابر مصلوب» سياستي بنيانگذارانه و اساسي است (كه تفكر فلسفي به دنبال آن كشيده شده و حتي قرباني آن مي‌شود). بديو مي‌گويد: «مشكل چنين سياستي آن است كه ميان آنچه واقعي و آنچه پيشگويانه است تفاوتي نمي‌گذارد. اين رخداد صرفاً خود را اعلام مي‌دارد و بماهو، در دايره‌هاي اعلان خيال‌پرورانه خود گير مي‌افتد.» (از متن كتاب)

از اين رو است كه مخالفت او با كاپيتاليسم صرفاً مخالفتي رمانتيك است. از چند جنبه كليدي نيچه يك ايده‌آليست و اخلاق‌باور باقي مي‌ماند.

بنابراين در اوضاعي كه مك‌دونالد فضاي روح جامعه را تسخير كرده بازگشت به «ديونيسوس» در واقع بازگشت به انديشيدن، ادبيات و هنر است.

«من مطلقاً يك لولو نيستم و نه هيولاي اخلاق- من حتي طبيعتي متضاد با انواعي از بشرم كه تاكنون مفتخر به پاك‌دامني بوده‌اند.» (نيچه، اينك انسان، پيشگفتار۱ و ۲)

* چگونه نيچه بخوانيم / نوشته: كيت انسل پيرسون/ ويراستار مجموعه: سايمون كريچلي

/ مترجم: ليلا كوچك‌منش/ انتشارات: رخداد نو/ قيمت: ۳۰۰۰ تومان

به اعتبار فوکو همواره شک کنید



نگاهي به «ميشل فوكو» نوشته سارا ميلز



به اعتبار فوكو همواره شك كنيد




فرناز معيريان


۱- مكان، كارتيه لاتن، چندصد متر دورتر از سوربن، آمفي‌تئاتر كلژ دوفرانس. صدها نفر به سخنان مردي 44ساله گوش فرا داده بودند؛ كسي كه قرار بود جانشين يكي از بزرگ‌ترين استادان فلسفه در قرن بيستم يعني «ژان هيپوليت» شود. چهره‌هاي بزرگي در اين مراسم حضور داشتند؛ ژرژفريل، كلودلوي استروس، فرناند برودل، فرانسوا ژاكوب و ژيل دلوز همگي به درس افتتاحيه مردي گوش مي‌دادند كه بنا بود يكي از بزرگ‌ترين چهره‌هاي انديشه در قرن بيستم شود؛ ميشل فوكو. فوكو در ايران نه به دليل ترجمه آثارش بلكه زيرعنوان مفهوم ديسكور به شهرت رسيد، تا به آنجا كه او را كاشف چيزي به نام ديسكور مي‌دانند. براي اين كشف واژه گفتمان در فارسي جايگزين شد. حقيقت اين است كه ميشل فوكو تحليلگر فلسفي دانش و ساختارهاي دانشي، كاركردهاي اجتماعي قدرت و نه كاشف ديسكور است.


۲- فوكو در پژوهش مرفولوژيك دانش، به وجود قالب‌هاي معرفتي بنيادين به نام «اپيستمه» در هر دوره زماني و گسست‌هايي كه در روند معرفت بر اثر تغيير اين قالب‌ها پيش مي‌آيد، قائل بود.


فوكو در كتاب «واژه‌ها و چيزها» (۱۹۶۵)، نشان مي‌دهد انسان اروپايي از مفهوم نشانه به عنوان رمزي از جهان و اشيا در قرن شانزدهم، كه به درك مفهوم جادويي قرابت و همانندي ذاتي در اشيا مبتني بود، به مفهوم قراردادي از نشانه در عصر كلاسيك مي‌رسد؛ قراردادي كه در قالب عناويني ديگر چون سازمان، در علوم طبيعي و پول، مبادله، ارزش و كار در اقتصاد در همان عصر كلاسيك همراه بود. فوكو معتقد بود در هر فرهنگي، در زمانه معين، هميشه يك اپيستمه يا بنيان معرفتي وجود دارد كه شرايط امكان هرگونه دانش را تعيين مي‌كند.


بحث فوكو در زمينه ديسكور فقط در زمينه زبان، سخن و گفتار به معناي موجود كلمه براي نشان دادن كاركرد برسازنده گفتار به عنوان يكي از زمينه‌هاي بروز و تحقق پديده قدرت است. از نظر او زبان و گفتار حامل نظمي اجتماعي است كه خود را بر گوينده تحميل مي‌كند، كه حاصل كاركرد اجتماعي قدرت است.


۳- فوكو در آثاري چون تاريخ ميل جنسي (۱۹۷۸)، قدرت/ دانش (۱۹۸۰)، زايش درمانگاه (۱۹۷۳) و مراقبت و تنبيه (۱۹۷۷)، به تحليل تاثيرات نهادهاي مختلف بر گروه‌هايي از افراد و نقش آن افراد در تاييد آن تاثيرات يا مقاومت در برابر آنها پرداخته است. بحث فوكو درباره نهادها تحليلي است كه او از «قدرت» ارائه مي‌دهد. اكثر افراد تصور مي‌كنند قدرت چيزي نيست جز سركوب ضعيف به دست قوي. فوك قدرت را در بطن زندگي روزمره و روابط ميان افراد و نهادها بررسي مي‌كند.


فوكو برخلاف ماركسيست‌هاي ارتدوكس، چندان علاقه‌اي به بحث در باب «سركوب» ندارد. الگويي كه فوكو از قدرت ترسيم مي‌كند بر اين نكته تمركز دارد كه روابط قدرت چگونه بر همه روابط درون جامعه سايه افكنده است. الگوي او تبييني به دست مي‌دهد از شيوه‌هاي روزمره و پيش‌پاافتاده‌اي كه قدرت در قالب آنها اعمال مي‌شود. امكان تحليلي را به دست مي‌دهد كه بر افراد به عنوان عاملان يا سوژه‌هاي فعال تمركز مي‌كند نه به عنوان فريب‌خوردگاني منفعل.


بنا به نظر فوكو: «دليل وجود سرمايه‌داري اين نيست كه كارگران را گرسنگي دهد،‌ سرمايه‌داري بدون گرسنگي دادن به كارگران اصلاً به وجود نمي‌آيد.» برخلاف نظريه‌پردازان ماركسيست كه معتقدند فقر ممكن است پيامد ناگزير سرمايه‌داري باشد، فوكو عقيده دارد اين را نمي‌توان هدف يا نيت سرمايه‌داري پنداشت. نمي‌توان گفت سرمايه‌داري بر اساس يك هدف از پيش‌تعيين‌شده عمل مي‌كند. فوكو معتقد است ما بايد به جاي آن بكوشيم پيچيدگي و سرشت درهم رخدادهاي گذشته را تحليل كنيم. تمركز يافتن بر عوامل محتمل ما را قادر مي‌سازد تا به بررسي نحوه عملكرد قدرت بپردازيم.


۴- «فوكو به سمت خطرات ناشي از استدلال بر اساس خاستگاه‌ها پيش مي‌رود- چنان كه گويي براي فهم يك چيز بايد خاستگاه اوليه آن را كشف كرد و از اين طريق سرچشمه يا كليد راهيابي به گسترش بعدي آن را يافت- و اين از قضا همان خطايي است كه تبارشناسي را براي تصحيح آن اختراع كرده‌اند.» (دانلي، پ۹۸۶)، متن كتاب.


هنگامي كه در تحليل رخدادها يا متن‌ها از روش‌شناسي فوكو استفاده مي‌كنيم، مواضع تئوريك متفاوتي را مي‌توان اتخاذ كرد و مسلماً تمامي اين مواضع خاص مفيد واقع نخواهد شد. مساله‌اي كه هنگام مطالعه كار فوكو با آن اغلب روبه‌رو مي‌شويم اين است كه تحريك‌مان مي‌كند تا استعاره‌ها، درونمايه‌ها و نمادهاي مورد استفاده او را اقتباس كنيم.


مساله مهم آن است كه روش‌هاي فوكو را در خوانشي كه از آثارش داريم به كار گيريم؛ «در مورد اعتبار فوكو هماره شكاك باشيد؛ هيچ يك از تعميم‌هاي گاه و بي‌گاه او را كه جسورانه و در عين حال فاقد توجيه‌اند نپذيريد و گمان نكنيد كه او هماره «حقيقت» امر را به شما مي‌گويد» (متن كتاب).


بنابراين مي‌توان ادعا كرد كه آثار او بسياري را دچار تشويش كرده است، زيرا هيچ گاه تحليل سياسي ساد‌ه‌اي ارائه نمي‌دهد و از سوي ديگر به نظر مي‌رسد كه او به يك سياست رهايي‌بخش اعتقاد دارد و از طرفي خود هرگونه امكان چنين موضعي را دچار ترديد مي‌داند.


فوكو در درس افتتاحيه‌اش به هگل مي‌تازد و در عين حال كه معتقد است هگل را بايد فراموش كرد اعتقاد دارد بايد براي نقد هگل ابتدا او را خوب شناخت. او معتقد بود رها شدن واقعي از سلطه هگل نيازمند آن است كه نخست تصوري دقيق از آنچه بابت اين جدا شدن بايد پرداخت، داشته باشيم.


«گمان مي‌كنم مهم‌ترين بخش دين من آن بخشي است كه مديون ژان هيپوليت هستم. خوب مي‌دانم كه به نظر بسياري، آثار وي زير سلطه هگل است، در حالي كه تمامي دوران ما، از منطقش بگيريم تا معرفت‌شناسي‌اش، چه از طريق ماركس يا از جهت نيچه مي‌كوشد تا از سلطه هگل رها شود؛ و آنچه هم من كوشيده‌ام هم‌اكنون درباره گفتار عرضه كنم هيچ ربطي به عقل هگلي ندارد.» (نظم در گفتار).


۵- كتاب «ميشل فوكو» نوشته «سارا ميلز» مدخل بسيار مناسبي است براي آشنايي با اين فيلسوف ساختارگرا و انديشمند نظريه انتقادي. از آن رو كه كتاب ادعا نمي‌كند كه تنها با خوانش اين كتاب مي‌توان فوكو را شناخت بلكه از آغاز با ارجاعات فراوان و معرفي آثار او سعي در آشنا كردن مخاطب با آثار «فوكو» دارد و از سوي ديگر با فصل‌بندي‌هايي بر مبناي مفاهيم كليدي انديشه فوكو، درك آثار اين انديشمند را براي مخاطب روان‌تر مي‌كند.


ميشل فوكو


نويسنده: سارا ميلز


ترجمه: داريوش نوري


نشر: مركز


چاپ اول: ۱۳۸۹


قيمت: ۶۲۰۰ تومان



جزوه‌ها را باد با خود می‌برد

جزوه‌ها را باد با خود مي‌برد

اردوان تراكمه

1)

صفحات معرفي كتاب‌ها هميشه به طور پيشيني يادآور شخصيت دانش‌اندوز در رمان تهوع سارتر است؛ كسي كه مي‌خواست تمام كتاب‌هاي جهان را طبق حروف الفبا مطالعه كند. اين صفحات نيز به نوعي درگير توهمي بنيادين‌اند. گويي تمام كتاب‌ها را بايد معرفي كنند. گويي دانش، ابژه‌اي قابل دسترس است كه به راحتي مي‌توان آن را به دست آورد. اين صفحات در مرحله‌اي صرفاً تبديل به بيلبوردهايي تبليغاتي مي‌شوند كه كالاهايي را تبليغ مي‌كنند. در اينجا كتاب تبديل به ابژه مصرف ما مي‌شود. در اين شيوه از نظام معرفي كالاها، ما تبديل به تماشاگراني مي‌شويم كه بايد كتاب بخوانند. كتاب به زبان «گي دبور» تبديل به ستاره- كالا مي‌شود، يا همان وُدت. اين كتاب هر چه باشد و با هر محتوايي، از «هستي و زمان» ‌هايدگر تا «فلسفه براي كودكان»، در متن زمانه پست‌مدرن‌مان همه به نوعي ابژه‌هايي هستند كه از جوهر خويش تهي گشته‌اند. به قول ژيژك «ما مي‌توانيم از قهوه بدون كافئين، آبجو بدون الكل،... و حتي از واقعيت مجازي لذت ببريم؛ يعني واقعيتي كه خود از جوهر مادي ساكن و لختش تهي است». (اسلاوي ژيژك، گزيده مقالات،346)؛ و كتاب، تحت فرمان denkverbot (منع تفكر) ابژه‌اي مي‌شود كه نه تنها اخلالي در پروسه تفكرزدايي، كه از ويژگي‌هاي ساختاري زمانه نئوليبرال ماست، ايجاد نمي‌كند بلكه خود بخشي از همين ساز و كار مي‌شود و تلاش مي‌شود تا به كمك تمام سازوكارهاي جامعه نمايش و صنعت فرهنگ (از قبيل صفحات معرفي كتاب در روزنامه‌ها، اينترنت، تبليغات و...) نوعي اين- هماني عرفاني بين سوژه و ابژه دانش پديد آيد و هويتي كاملاً يكدست ساخته شود و كاركنان صنعت فرهنگ‌سازي تمام تلاش‌شان را به كار مي‌برند تا اين شكاف ساختاري انكار شود يا به تعبير «آدورنو» و «هوركهايمر»:«به همه چيز فقط از يك جنبه نگريسته مي‌شود؛ اينكه هر چيز بايد براي دستيابي به هر چيز ديگر مورد استفاده قرار گيرد، حال هر قدر هم كه آن چيز گنگ و ناروشن باشد هيچ شيئي واجد ارزش ذاتي نيست، بلكه فقط تا آن حد ارزشمند است كه قابل مبادله باشد.»/ ديالكتيك روشنگري- ص272

2)

اما كتاب‌ها اين تنها ميراث نوشتاري ما كه بايد همچون سدي باشند در مقابل فراموشي، همچون بيماري همه‌گير بر جهان ما سايه گسترده است. اغلب در وضعيت‌هاي استاندارد و كاملاً بهداشتي دچار اين سرنوشت مي‌شوند جايي كه در آرامش لذت بخش كتابخانه‌ها، در سكوت محض مطالعه مي‌كنيم و بعد به آشوب مدرن زندگي‌هايمان باز مي‌گرديم. اما همان‌طور كه «لكان» مي‌گويد ابژه ميل هرگز به دست نمي‌آيد و ما نيز نمي‌توانيم تمام كتاب‌هاي عالم را بخوانيم. درست در اينجاست كه بايد «اعلام» كنيم ابژه ميل هرگز به دست نمي‌آيد. در اين مرحله بايد شكاف را عيان كرد؛ اينكه هيچ وقت نمي‌توان دانش را در قالب قرصي با ليوان آب خورد؛ اينكه هميشه چيزهايي هست كه نمي‌دانيم يا نخوانده‌ايم.

3)

اما وقتي كه در «وضعيت اضطراري» قرار مي‌گيريم كتاب‌ها دچار سرنوشت متفاوتي مي‌شوند؛ از آكادمي‌ها و كتابخانه‌ها بيرون مي‌آيند و به متن تناقضات جامعه شهري پرتاب مي‌شوند، كتاب تبديل به لكه‌اي مي‌شود بر چهره ديگري بزرگ. در اين زمان است كه ما ديگر وقت نداريم، آشوب به عرصه تفكر نيز كشيده شده است. جزوه‌ها، قطعه‌ها، مانيفست‌ها و خطابه‌ها درست در اين زمان است كه معني خود را باز مي‌يابند و نوشتار‌هايي مي‌شوند كه با حقيقت گره خورده‌اند. بازگشت به جزوه‌ها را نبايد به مثابه بازيابي نوستالژياي گذشته در نظر گرفت، بلكه بايد جنون نهفته در اين نوشتار‌هاي مساله‌ساز را زنده كرد؛ اتفاقي كه تنها در متن وضعيت اضطراري رخ مي‌دهد.

4)

در اينجا كتاب‌ها نيز دچار استحاله مي‌شوند و در جايگاه حقيقي‌شان قرار مي‌گيرند و سدي مي‌شوند در مقابل فرمان جهاني منع تفكر. كتاب‌ها در كنار جزوه‌ها ما را به فكر دعوت مي‌كنند؛ و به راستي چه چيزي راديكال‌تر از اين. ديگر در صفحات معرفي كتاب‌ها نبايد صرفاً خوانندگان را دعوت به اين كرد كه اين يا آن كتاب داراي اين خصوصيات است و در اشاره‌اي ضمني عنوان كرد كه برويد سبدهاي خريدتان را پر كنيد از اين كتاب‌ها و آنها را در كنار ديگر خريدهاي روزانه‌تان قرار دهيد (ايماژي كه در نمايشگاه‌هاي كتاب خودمان به شكل ديوانه‌واري مشاهده مي‌كنيم). بايد خوانندگان را دعوت كرد كه كتاب/ جزوه‌ها را اين گونه كه ما مي‌گوييم بخوانند؛ معرفي نه، بلكه دعوت به چگونه خواندن. هر كتاب/ جزوه تبديل به شكافي مي‌شود كه زندگي ما را به قبل و بعد از خودش تقسيم مي‌كند. شايد جزوه‌اي 100صفحه‌اي كه اخلالي در وضعيت امور ايجاد مي‌كند و افراد هر چند معدودي كه آن را مي‌خوانند بيشتر حاملان حقيقت باشند تا فرهيختگان «باسواد» كه همچون دانش‌اندوز «تهوع» كتابخانه‌هاي سياري بيش نيستند. چون كسي كه جزوه را در لحظه درست مي‌خواند در واقع به يك خطاب پاسخ مي‌گويد، همچون سنت پل كه به خطاب پروردگار پاسخ گفت، همچون تمام پيامبران كه درست در يك لحظه از آدم‌هايي ساده تبديل به حاملان حقيقت مي‌شوند.

5)

از اين منظر انتشار جزوه‌هاي گام نو شايد بتواند يك «بازگشت بدون تكرار» به زمانه جزوه‌ها، قطعه‌ها و خطابه‌ها باشد. اين جزوه‌ها بيش از هر چيز بيانگر نا‌تمامي ما هستند، اين جزوه‌ها را نبايد همچون كتاب‌هاي جيبي كه در اتوبوس‌ها قرار دارند خواند. اين جزوه‌ها ما را صدا مي‌كنند و لحظه‌اي كه به جزوه‌ها پاسخ مي‌گوييم همان لحظه‌اي است كه بر فقدان خود صحه مي‌گذاريم كه هر سوژه‌اي از فقدان است.

منابع:

1- سياست كافكا: آستانه‌هاي قانون و ميل بارانه عماديان جزوه‌هاي گام نو- 1

2- ميراث و انقلاب، كورنليوس كاستورياديس، ترجمه اميد مهرگان جزوه‌هاي گام نو- 2

3- فاشيسم، دولت، ضدانقلاب، دو مقاله كارل كورش، ترجمه احسان نوروزي جزوه‌هاي گام نو- 3