به حیوانی که کنارت افتاده نگاهی بینداز



نگاهي به «سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور» نوشته «ياسمينا رضا»


به حيواني كه كنارت افتاده نگاهي بينداز


امين عظيمي



جهان، نمايشنامه شومي بيش نيست (آرتور شوپنهاور)


سحرگاه روز ۱۶ نوامبر سال ۱۹۸۰، لويي آلتوسر فيلسوف ماركسيست ساختارگراي فرانسوي و استاد ميشل فوكو و ژاك دريدا، همسر خود «هلن ريتمن» را خفه كرد. به زودي فيلسوف قاتل را به تيمارستان «سنت‌آن» هدايت كردند و خبر اين حادثه هولناك به سرعت تمامي محافل فرهنگي و دانشگاهي فرانسه را شوك‌زده كرد. حتي گفته مي‌شود فرداي روز جنايت، «فرانسوا ميتران» رئيس‌جمهور سوسياليست فرانسه شخصاً به جرايد و رسانه‌ها توصيه كرد در اين مورد جنجال برپا نكنند زيرا اين امر مي‌تواند اعتبار فرهنگي فرانسه را خدشه‌دار كند. اتفاق غريبي رخ داده بود. فيلسوفي كه از ۲۱سالگي با ورود به «اكول نرمان سوپريور» بيشترين دقايق عمر خود را در راه آموختن فلسفه و مكاشفه در مفاهيم تفكر بشري به ويژه ماركس گذرانده بود، همچون تجسم بربريتي كور و بي‌رحم همسر خود را به قتل رساند و اين پرسش را براي هر شنونده‌اي مطرح مي‌كرد كه آيا بهره‌مندي از نسبي فرهيخته و غوطه خوردن در جهان پرمغز فلسفه براي چنين انديشمند و مدرس تاثيرگذاري نمي‌تواند سپر دفاعي مطمئني در برابر ظهور و بروز سبعيت باشد؟! با آنكه خودكشي و جنون فيلسوفان در طول تاريخ امر بديعي نمي‌نمايد، آنچنان كه نيچه سال‌هاي پاياني عمرش را در تيمارستان گذراند و «ژيل دلوز» ديگر فيلسوف معاصر فرانسوي كه آثار ارزنده‌اي در مورد اسپينوزا، كانت و نيچه نوشته بود، در سال ۱۹۹۵ از بالكن خانه‌اش به كف خيابان پريد و اين‌گونه به زندگي‌اش پايان داد، اما قتل همسر آن هم در نهايت خونسردي و به شكلي آيين‌وار نمونه‌اي غريب در اين ميان بود.


ياسمينا رضا با دراماتورژي اين رويداد واقعي در بطن روايتي شبه‌داستاني و متشكل از مونولوگ‌هايي كه در قالب نامه ارائه شده است، تلاش مي‌كند با درآميختگي فلسفه، امر واقع و معناباختگي، حيات آدمي را در برابر پرسش‌هاي بي‌پاسخ‌مانده مفهوم زندگي به نمايش بگذارد. او براي اين مهم، مخاطب را در چهار راه مكاتباتي مي‌نشاند كه با نامه «نادين شيپمن» همسر يكي از دانشجويان آلتوسر به دوستي خانوادگي آغاز مي‌شود. از همان صفحه نخست قدرت تصويرگري و درگير كردن مخاطب با پيچيدگي رواني شخصيت‌ها توسط رضا، مخاطب را با خود همراه مي‌كند: «زماني كه صبحانه‌مان را مي‌خورديم، اين حركت روزمره پوست كندن پرتقال، مبدل به جدالي زشت و بيهوده مي‌شد و هر بار او به طرز خشني انگار ميز را مي‌زد، يعني مشتش همراه هر چنگ به پرتقال به ميز چوبي مي‌خورد... كساني كه براي تصريح يا تاكيد افكارشان متوسل به ساعدها و كف دست خود مي‌شوند ابله‌ترين رفتار را دارند...» (رضا، 1388: 10) ياسمينا رضا چون كودكي بازيگوش و سهل‌انگار كه با تكه‌تكه كردن حشرات به كشف زندگي مي‌رسد، به كالبدشكافي روابط حاكم بر اين زن و شوهر و آدم‌هاي پيرامون آنها مي‌پردازد و با بهره‌گيري از تكنيك راوي اول شخص زمينه را براي همدلي و همذات‌پنداري مخاطب برمي‌انگيزد. اثر او همچون تخته حشره‌شناسي است كه شخصيت‌هايش را مثل پروانه‌هاي خشك‌شده به نمايش گذاشته است، با اين تفاوت كه اين موجودات نيمه‌زنده زبان گشوده‌اند و از خود و تصورات خويش حرف مي‌زنند و تمامي آنها در يك نقطه مشترك‌اند؛ نياز به همدلي.


آنچه اثر را به ساحتي فراتر از يك درام معمولي يا اثري ادبي- فلسفي هدايت مي‌كند، هوشمندي رضا در دور كردن خود از مركز داستان است. با آنكه او در اثر خويش به نوعي بازسازي ديگرگون روندي را دنبال مي‌كند كه احتمال دارد به وقوع جنايتي- شبيه آنچه آلتوسر صورت داد- ختم شود، اما در دورترين نقطه به كانون ماجرا مي‌ايستد تا بتواند با دقت جزييات رفتار شخصيت‌ها را تحت تاثير اين رويداد در واكاوي زندگي خويش به نمايش بگذارد. رضا در اثر خويش تلاش دارد بي‌اعتباري مفاهيم فلسفي پساسقراطي را براي درك چالش‌ها و پيچيدگي‌هاي عيني زندگي در شخصيت آريل شيپمن مورد تاكيد قرار دهد و منش زيستن همچون حكماي پيش‌سقراطي را كه در بطن پيوند فكر و عمل شكل يافته بوده به شكل محسوسي ستايش كند. آن‌گونه كه حامد فولادوند در موخره كتاب آورده است فيلسوف پيش‌سقراطي و اپيقورسي ضمن اينكه خردورز است، زندگي‌ورز، معنويت‌ورز و سعادت‌ورز نيز هست. ديدگاه آريل شيپمن در اين اثر به خط تفكر سقراطي نزديك است. نگرش او همچون استادش آلتوسر بر محور عقلانيت و جزم‌انديشي‌اي استوار است كه زن و فرزند را از جريان حيات‌بخش زندگي آرام‌آرام جدا كرده است. با آنكه او پيرو و مدرس انديشه‌هاي اسپينوزا- حكيم شادان- بوده، اما خود به مظهر بي‌حكمتي بدل شده است. آن‌گونه كه همسرش نادين شيپمن در نامه‌اش به سرژ اوتون ول، شناخت خود از اسپينوزا را كه به واسطه زندگي با شوهرش به آن دست يافته اين‌گونه توصيف مي‌كند: «همه مي‌دانند شوهرم اسپينوزاشناس برجسته‌اي بود. از آن موقع كه ذهن‌اش آشفته شد يكباره به اسپينوزا پشت كرد... اما حالا به صراحت مي‌گويم شوهرم دشمن اسپينوزا شده است... گاهي هم مي‌گويم كه شوهرم حالا نمي‌تواند آن فيلسوف را رد كند... وقتي مي‌گويم نمي‌تواند او را كنار بگذارد، منظورم اين است كه بر اثر بازتابي جرقه‌گون متوجه شدم اسپينوزا كيست و چه موجودي بوده است. فهميدم كه در نهايت او پسري بود خونسرد كه جدال‌هايي ميان عنكبوت‌ها با مگس‌ها ترتيب مي‌داد تا ببيند زندگي به چي شباهت دارد.» (همان، ص 1۱۲) در نگاه نخست به نظر مي‌رسد رضا تلاش دارد در مسير انتقام از نگاهي مردانه در اثر خويش گام بردارد اما با پيش رفتن در صفحات كتاب هرچه بيشتر بر توانايي اين نويسنده فرانسوي در حفظ فاصله و ترسيم وضعيت جزءانگارانه و دروني هريك از شخصيت‌ها ايمان مي‌آوريم. او در ترسيم شبكه تودرتوي روابط آدم‌هاي روايت‌اش، ما را با نوعي گنگي و درك‌ناشدگي روبه‌رو مي‌كند كه در زنان و مردان به يك اندازه جاري است. در بخشي از كتاب آريل شيپمن همچون كودكي معصوم و رنجور و نيازمند مراقبت و پشتيباني به خودافشاگري دست مي‌زند و خود را متفكري مي‌نامد كه 30 سال در زندگي‌اش كوركورانه و طوطي‌وار مشغول تحكيم معبدي بوده است كه هيچ كس نه در آن هذيان مي‌گفت، نه گريه مي‌كرد و نه گمراه مي‌شد. اما او حالا گرفتار لابيرنت ذهني خويش شده است. مردي تنها و ماتم‌زده كه از همسرش مي‌خواهد حداقل به اندازه حيوانات و جنگل‌ها و آينده كره زمين به او توجه كند و مراقب او باشد. اوج اين نگاه در جايي است كه او مي‌نويسد: «راستي نادين خواهش مي‌كنم به حيواني كه كنارت افتاده، نگاهي بينداز.»(همان ۶۲)


كتاب ياسمينا رضا را علاوه بر آنكه مي‌توان همچون اثر متاخر او نمايشنامه «خداي كشتار»، ادعانامه‌اي ظريف و موشكافانه عليه روشنفكران و تئوريسين‌هايي خشك‌انديش دانست، رگه‌هايي از نقدي تلخ و آميخته به طنز را نيز مي‌توان در آن شاهد بود. اثري كه در نهايت در جست‌وجوي معناي ناب زندگي است. حتي اگر بخواهد براي دقايقي همراه با آريل شيپمن مخاطب را سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور كند كه به سوي مرگ مي‌تازد و عوالمي را بر او به نمايش بگذارد كه شايد آلتوسر در روزها و هفته‌هاي پيش از قتل همسرش در سر گذرانده است ؛ يا آنكه همراه با خانم دكتري كه قرار است درمان دردهاي فيلسوف و همسرش باشد و خود براي فرا رفتن از ملال دهشت‌بار زندگي معترف به بطالت و سبكسري است: «راستي موقعي كه من جلوي ويترين مغازه كفاشي محبوب هميشگي خود به تماشا مي‌نشينم روحيه پيدا مي‌كنم چون همان ديدن كفش‌هاي متنوع خلق و خويم را عوض مي‌كند. بله، ببينيد، من به سبكسري و بطالت عقيده دارم. خوشبختانه هنوز سبكسري وجود دارد و ما را از زير فشارهاي روزگار نجات مي‌دهد. تعجب مي‌كنم چرا شما مزاياي سبكسري و بطالت را درك نكرديد چون ناجي ما سبكسري است.»(همان، ص۷۱) ياسمينا رضا در تمام طول اثر خويش همچون روحي چندپاره در جست‌وجوي معناي زيستن در جهاني است كه انديشيدن و فلسفه نيز هيچ‌گاه نتوانسته سلاحي براي مقابله براي سبعيت و پوچي آن فراهم آورد. كتاب علاوه بر ترجمه روان حامد فولادوند با مقاله‌اي خوش‌خوان و كاربردي با عنوان «چرا برخي از فيلسوفان زن خود را مي‌كشند؟» از اين مترجم همراه شده است كه در درك زيرمتن‌هاي فلسفي و قلمرو فلسفيدن اثر كه كليت آن را به نقد مي‌كشد، بسيار موثر و مفيد است. از سوي ديگر نمي‌توان عنوان نمايشنامه، داستان، رمان، قطعه ادبي و... هر ساختمان و قالب كليشه‌اي را به آن بخشيد. اما از جهت ساختار مونولوگ‌وار اثر و نيز قدرت تصويرگري بالاي آن مي‌توان امكان ارزنده‌اي براي برآوردن تجربه‌اي اجرايي در روي صحنه تئاتر يا ساخت اثري سينمايي را در آن مشاهده كرد.


ياسمينا رضا يكي از مشهورترين نمايشنامه‌نويسان امروز جهان است. او كار هنري‌اش را با بازيگري تئاتر آغاز كرد و در سال ۱۹۷۸با نمايشنامه «گفت‌وگوهاي پس از يك خاكسپاري» جايزه مولير بهترين نمايشنامه‌نويس را كه معادل فرانسوي جايزه لارنس اوليويه يا جايزه توني است، از آن خود كرد. چندي بعد، «مسخ» فرانتس كافكا را براي رومن پولانسكي ترجمه كرد كه نامزد جايزه مولير بهترين ترجمه شد. دومين نمايشنامه او، «گذرگاه زمستاني»، نيز جايزه مولير ۱۹۹۰ را دريافت كرد و نمايشنامه بعدي‌اش، «مرد غيرمنتظره» اجراهاي موفقي در انگلستان، فرانسه، اسكانديناوي، آلمان و نيويورك داشت. رضا در سال ۱۹۵۹ در پاريس به دنيا آمد. مادرش يك ويولنيست مجار و پدرش - ژان رضا- دورگه ايراني و روس بود كه هر دو براي فرار از چنگال رژيم شوروي سابق به پاريس گريخته بودند. ياسمينا رضا فارغ‌التحصيل رشته تئاتر و جامعه‌شناسي از دانشگاه فانتر در حومه پاريس است. اوج شهرت و موفقيت ياسمينا رضا در سال ۱۹۹۵ با نگارش و اجراي نمايشنامه «هنر» اتفاق افتاد. اين اثر در كوتاه‌زماني به ۴۰ زبان و در ۳۰كشور جهان روي صحنه رفته است. در ايران هم از اين اثر حداقل سه ترجمه متفاوت منتشر شده است. نمايشنامه ديگري كه سال گذشته با فاصله اندكي از زمان انتشارش در فرانسه و آلمان در ايران به چاپ رسيد و اجرا شد، عنوان «خداي كشتار» را بر خود داشت. او اين نمايشنامه را در جدال با تظاهر به روشنفكري و رياكاري‌هاي روزمره نوشت. او در اين تراژدي كميك‌وارش
تلاش كرد نقاب انسان امروزي را كه با آداب و رفتار بورژوايي آميخته شده، كنار بزند و بديوت دروني او را به نمايش بگذارد. ياسمينا رضا در ژانرهاي مختلفي از جمله «نمايشنامه، داستان و رمان» آثار قابل توجهي خلق كرده براي مثال رمان «اندوه ژرف» با استقبال فراوان اهل ادب فرانسه روبه‌رو شد. ياسمينا رضا از ژوئن سال ۲۰۰۶ميلادي سايه به سايه نيكلاي ساركوزي حركت كرد و لحظه‌اي او را تنها نگذاشت، در جلسات محرمانه و محافل خصوصي با او همراه شد و حاصل اين كنجكاوي‌ها را در كتاب «سپیده‌دم، عصر یا شب» منعكس كرد كه در آگوست ۲۰۰۷ ميلادي در تيراژ يكصد هزار نسخه در پاريس به چاپ رسيد و يكي از بزرگ‌ترين حوادث فرهنگي فرانسه در چند سال اخير را رقم زد. اين كتاب هم در سال ۱۳۸۷ توسط نشر كاروان و با ترجمه سعيد عجم‌حسني به فارسي برگردانده شد. از ديگر آثار او مي‌توان به نمايشنامه‌هاي «گذر زمستان»، «سه روايت از زندگي، يك نمايش اسپانيايي اشاره كرد.



* سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور / ياسمينا رضا/ترجمه: حامد فولادوند/ چاپ اول: ۱۳۸۸/ انتشارات عطايي/قيمت: ۲۰۰۰ تومان

وظیفه نسل پس از نیما

نگاهي به «پانوشت‌ها» و كليت آثار حافظ موسوي در حوزه شعر، نظريه و نقد ادبي

وظیفه نسل پس از نیما

عليرضا عباسي

حافظ موسوي جزء آن دسته از شاعران و نويسندگان پيشرويي است كه فعاليت‌هاي عمده‌اش در زمينه سرودن شعر، نوشتن نقد بر آثار، تحليل حوزه فرهنگ و ادبيات و پرداختن به نظريه‌هاي ادبي در كنار فعاليتش در حوزه نشر (به عنوان يكي از مديران انتشارات آهنگ ديگر) و نيز تلاش وي به عنوان سردبير مجله الكترونيكي وازنا براي ايجاد فضاي تخصصي ادبيات او را به يكي چهره‌هاي برجسته و موفق عرصه فرهنگ و ادبيات معاصر بدل كرده است. اشاره به كميت كاركرد و گستردگي فعاليت‌هاي وي در حوزه‌هاي مذكور، تنها به منظور آوردن دليلي براي برجسته و موفق دانستن او صورت نپذيرفته، بلكه آن چيزي كه در تمام اين فعاليت‌ها رخ نموده و مد نظر است، وجود تمايزهاي محسوس و قابل استنباط به منزله كار روشنفكري در اين فعاليت‌هاست كه حافظ موسوي را در جايگاه ويژه‌اي در عرصه پرتلاطم فرهنگ و ادب قرار داده است. از حافظ موسوي در زمينه سرودن شعر تاكنون پنج مجموعه به نام‌هاي دستي بر شيشه‌هاي مه‌گرفته دنيا (1373)، سطرهاي پنهاني (1378)، شعرهاي جمهوري (1380)، زن، تاريكي، كلمات (1387) و خرده‌ريز خاطرات و شعرهاي خاورميانه (1388) به چاپ رسيده‌اند و مجموعه ديگري نيز با عنوان عكس‌هاي نوري در دست انتشار است كه در هر كدام وجود تشخص زباني به عنوان ‌شناسه منحصر به فرد، پرداخت نو و خالي از شتاب‌زدگي بيان و برخورداري از انديشه‌هاي عميق انساني، اجتماعي و سياسي به عنوان شاخصه‌هايي ممتاز، قابل استنباط و تحليل هستند.

تنوع موضوع، مضمون و مفهوم، نوع انتخاب آنها و ايجاد پيوند بين مفاهيم كلان با سوژه يا ابژه‌هاي جاري و جزء در زندگي انسان معاصر، در آثار هركدام از مجموعه‌هاي ياد شده باعث جلوگيري از به تكرار رسيدن آنها و نيز به وجود آمدن پيشنهادات بكر و معرفي جسارت‌هاي خاص در گستره شعر و شاخصه‌هاي زيباشناختي آن شده است. پيشنهادات جسورانه موجود در آثار وي را مي‌توان از قابليت‌هاي معنايي، امكانات تصويري و طراوت و فراروي خيال در آنها شاهد بود. تجربه شاعر و شناخت المان‌هاي زيبا‌شناسي در شعر، دامنه انديشه موجود در آثار او را وسيع كرده و امكان ورود به حوزه‌هاي زمخت سياسي، اجتماعي را كه از ديد بسياري از اهالي شعر خطر كردن به حساب مي‌آيد، ايجاد كرده است. چراكه تجربه‌هاي ذكر شده شاعر از عهده حل كردن ويژگي‌هاي زمخت و تند در شاخصه‌هاي زيباشناختي در مجموعه‌هايش برآمده‌اند. هنر و شاخصه‌هايش و نيز شكل ارائه آثار هنري در همه دوران‌هاي متغير به لحاظ فضاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي، متاثر از تغيير وضعيت‌هاست و شيوع انديشه انتقادي و بيان اعتراضي در زندگي انسان معاصر هنر را به‌رغم برخورداري و حفظ المان‌هاي زيباشناختي، تحت تاثير خود قرار داده است. اين شرايط تاثيرگذار براي هنرمندان معاصر امكان به رخ كشيدن ويژگي‌هاي غبارگرفته انساني، نشان دادن چالش‌ها و تناقضات و رنج‌هاي روزمرگي جاري در زندگي بشر را با نگاه انتقادي به آنها در آثار هنري، بيش از پيش فراهم كرده است.

آشنايي حافظ موسوي با هنر انتقادي باعث شده شاخصه انديشه انتقادي در آثارش چه در ژانر شعر و چه مقاله، تحليل و نقد به صورتي نهادينه رخ نمايد. شاخصه‌اي كه كاركردش در آثار هنري وي منجر به كمرنگ شدن يا حذف شاخصه‌هاي زيباشناسانه نشده است. پس از اشاره مختصر به ويژگي‌هاي منحصر به فرد و ممتاز سروده‌هاي حافظ موسوي، بايد نگاه خود را به آثار وي در زمينه مقاله و نقد نيز به عنوان يك فعاليت جدي و آگاهانه در عرصه ادبيات معطوف كنيم چراكه او در حوزه نظري و نقد ادبي نيز نگاهي دقيق و تحليلي به وضعيت‌هاي پيرامون خود دارد. در سال‌هاي اخير علاوه بر سخنراني‌هايي كه توسط وي در زمينه‌هاي تئوري و نظريه و نقد ادبي صورت گرفته، تاكنون مقاله‌ها و نقدهاي بسياري در مطبوعات و مجلات ادبي ارائه‌ شده و به عنوان اولين كتاب به چاپ رسيده‌اش در اين حوزه بايد به كتاب چهره‌هاي قرن بيستمي ايران (زندگي و آثار و احوال مهدي اخوان‌ثالث)، نشر قصه، 1380) و پس از آن به پانوشت‌ها (انتشارات آهنگ ديگر، 1389) اشاره كرد. وي همچنين در حال حاضر مشغول گردآوري و چاپ دو كتاب ديگر در زمينه نقد آثار و مقالات در حوزه فرهنگ و ادبيات است. پانوشت‌ها (پنج مقاله در حواشي نظريه‌هاي ادبي) مجموعه جدي و نسبتاً جامعي از مقالات تحليلي و نظري حافظ موسوي است كه در سال جاري (1389) توسط انتشارات آهنگ ديگر به چاپ اول رسيده است. محور تاكيدي و مبتني بر استدلال حافظ موسوي نسبت به اهميت نيما در وجوه همزمان آفرينندگي و نظريه‌پردازي و اشاره به جايگاه اين اهميت در جامعه ادبي معاصر ايراني دغدغه اصلي بخش‌هاي تحليلي كتاب را تشكيل داده است و همچنين وجود بخش‌هاي مستقل در زمينه تعريف، نظريه و نقد ادبي باعث شده منبعي نسبتاً كامل در حوزه‌هاي مورد بحث، در اختيار علاقه‌مندان جدي و حرفه‌اي ادبيات قرار داشته باشد. مساله اصلي مورد بحث وي در اين كتاب همان طور كه خود در پيشگفتار اشاره كرده پرداختن به نظريه‌هاي شعري نيما و بررسي جريان‌هاي بعدي، صرفاً در مقام سنجش نسبت آنها با نظريات نيما بوده است. اين مساله مهم بار ديگر اهميت نيما را در فرهنگ و ادبيات ايران يادآوري مي‌كند و جامعه جدي ادبيات را به دقت نظر عميق‌تر و دقيق‌تري در آثار وي فرا مي‌خواند. وجود سوالات ريشه‌اي و متعددي كه حافظ موسوي از همان بخش آغازين كتاب مطرح مي‌كند، در واقع حكايت از دغدغه‌هاي عمده‌اي دارند كه نه‌تنها ذهن وي را درگير كرده‌اند بلكه به عنوان سوالات اساسي و قابل توجهي در ادبيات معاصر باقي مانده‌اند كه هنوز دقت نظر كافي علمي و دقيقي بر روي آنها از سوي اهالي نظر صورت نگرفته و يكي از اين دغدغه‌هاي عمده كالبدشكافي نظريه و بررسي پيشينه نظريه و توليد فكر در حوزه ادبيات ايران است. بحث در مورد مسير نقد و نظريه‌پردازي ادبي در غرب و اشاره به شكل‌گيري آن در كنار جريان تفكر فلسفي و سپس تحليل پيشينه نقد و نظريه‌پردازي ادبي ايران در دوره‌هاي مختلف اعم از مشروطه، پس از آن، رسيدن به نيما به عنوان نظريه‌پرداز شعر مدرن ايران و نيز وضعيت نقد ادبي در دهه 40 كه وي آن را دهه تكوين نقد ادبي جديد در ايران مي‌داند، براي خواننده اين كتاب، علاوه بر دقيق شدن در نقاط ضعف جامعه ادبي ايران نسبت به غرب، در زمينه‌هاي نقد و نظريه‌پردازي ادبي، امكان شناخت تاريخي در اين حوزه‌ها را نيز ايجاد مي‌كند. حافظ موسوي در بخشي از كتاب به نقد مخالفان نيما پرداخته و توهم آوانگارديسم را دستمايه مخالفت برخي از نوگرايان افراطي نظير تندركيا و هوشنگ ايراني با نيما قلمداد كرده است. وي دهه 40 را به عنوان دوره‌اي پربار در ادبيات ايران مي‌شمارد اما آن را همچنان وامدار و مديون نيمايي مي‌داند كه در سال 1338 با دلي پردرد چشم از جهان فرو بسته بود. موسوي به نقدنويسي جدي از طرف كساني چون براهني، رويايي، حقوقي، دستغيب، مهرداد صمدي و اسماعيل نوري‌علاء در دهه 40 اشاره مي‌كند و تاكيد دارد اشاره به كسب موقعيت متفاوت نقد در اين دهه به منزله ناديده گرفتن پيشينه نقد ادبي ايران از مشروطه تا دهه 40 نيست، بلكه تاكيد بر جدي شدن اين جريان در كنار ادبيات است كه مورد نظر اوست. او در ادامه به چند جريان مهم واقع شده در شعر ايران پس از دهه‌هاي 30 و 40، اعم از موج نو، شعر حجم و نظريه شعر زبان پرداخته و بنيان‌هاي نظري آنها را با نگاهي نو و دقيق مورد تحليل قرار داده است. نگاه نقادانه و گاهي انتقادي حافظ موسوي به جريانات اشاره شده بر اساس استدلال مقايسه با درك از نظريات نيما صورت گرفته است آنچنان كه وي در مورد براهني مي‌گويد مشكل براهني در نخستين گام‌ها براي ورود به نظريه نيما اين است كه او گويا حرف نيما را در مورد غيروصفي بودن شعر قديم جدي نگرفته است و همچنين ساير سويه‌هاي نگاه براهني به نيما را با ديده انتقادي تحليل مي‌كند. او به‌رغم اينكه موج نو را واكنشي در برابر جريان سطحي به اصطلاح سمبليستي و سياسي آن دوره مي‌شمارد اشكال عمده اين موج را در اين معرفي مي‌كند كه اولاً هيچ پايه‌اي بر مبناي تفكر ادبي براي آن نمي‌توان يافت و ديگر اينكه به جز توضيحات نوري‌علاء هيچ اثر روشنگرانه و تئوريكي از بانيان و هوادارانش برجا نمانده است. موسوي به تحليل شكل‌گيري و حيات شعر حجم نيز با ديده‌اي نقادانه نگريسته و حتي با آوردن بيانيه شعر حجم به بررسي مباني نظري آن و نيز بررسي آن از ديدگاه بلاغت و معاني و بيان پرداخته كه بسيار تحليلي و قابل توجه است. او علاوه بر اشاره به مخالفت مباني شعر حجم با بنيان‌هاي نظريه ادبي نيما بر ناتواني اين مباني براي دست و پنجه نرم كردن با نظريات نيما تاكيد مي‌كند. موسوي در قسمت پاياني از بخش شعر حجم با عنوان چند اشاره در حاشيه علاوه بر اشاره به جايگاه يدالله رويايي در شعر معاصر فارسي به عنوان يكي از شاعران مهم و تاثيرگذار جريان شعر نيمايي، بر شناخت و آگاهي عميق او از ادبيات كلاسيك ايران از يك سو و ادبيات غرب از سوي ديگر نيز تاكيد مي‌كند، اما همه اينها را مانعي براي برخورد انتقادي با سويه‌هاي منفي و واپسگراي شعر حجم نمي‌داند.

بخش‌هاي پاياني كتاب شامل تعاريف، مباني نظري و تحليلي وي در زمينه‌هاي زبان و معنا در شعر، جهان مدرن و بحران معنا، فرم و ساختار در آثار ادبي، بررسي رابطه عميق ادبيات و اجتماع و فمينيسم و نوشتار زنانه است كه هركدام از بخش‌ها دربرگيرنده نگاه نو، آگاهانه و عميق وي به مسائلي عمده هستند و مي‌توانند به عنوان منابعي درخور توجه مورد استفاده اعضاي جدي جامعه ادبي قرار گيرند و از طرفي زمينه‌ساز تحول و توجه به نقد و نظريات ادبي و نيز شيوه نقد و مقاله‌نويسي باشند. در مجموع مي‌توان اذعان داشت كتاب پانوشت‌هاي حافظ موسوي يكي ديگر از منابع جدي تحليلي- نظري است كه در كنار منبع جامع و تحليلي ديگري به نام تاريخ تحليلي شعر نو – محمد شمس‌لنگرودي به جامعه ادبي ايران ارائه شده و در اختيار علاقه‌مندان در حوزه شعر و ادبيات قرار دارد.

پانوشت‌ها (پنج مقاله در حواشي نظريه‌هاي ادبي)

حافظ موسوي

انتشارات آهنگ

چاپ اول :1389

نقد عرصه مبارزه است

نگاهي به« هشت تك‌نگاري ادبي در نگاه خيره منتقد» با ترجمه امير احمدي‌آريان

نقد عرصه مبارزه است

عليرضا عباسي

نوشتار در شاخه متون ادبي داراي بستري است از پيش، وسيع تعريف شده براي جا دادن لايه‌هايي كه گاهي نرم و قابل نفوذ و زير و رو شدند و گاهي چنان سخت كه نفوذ در آنها مستلزم در اختيار داشتن ابزاري شكافنده است. به نظر مي‌رسد آنچه برعهده منتقد از مواجه شدن با نوشتاري كه پتانسيل واكاوي را در لايه‌هاي خود دارد، قرار داده شده عملي است بسيار دشوارتر و پيچيده‌تر از عمل خواننده آن. وسعت اشاره شده در متن ادبي پيش‌انگاره‌اي است در ذهن خواننده ادبيات. دنياي متن ادبي هر چقدر هم كه محدود باشد از فضايي برخوردار است كه مي‌تواند مسكني براي تجربه زيستي ديگر باشد؛ و هر زيست ديگري ممكن است سازنده ابعادي باشد به وسعت جهاني كه متن در خود مستتر كرده است. فعاليت و در عين حال وظيفه منتقدان و مقاله‌نويسان از آن جهت خطير و دشوار مي‌نمايد كه آنها با عرصه‌اي وسيع و عميق روبه‌رو هستند كه در عين حفظ خويش مدام در حال تغيير و نو شدن است و تنها در قواعد قراردادي و يكسان خلاصه نمي‌شود، چراكه شاخصه‌هاي نقد و تحليل متون ادبي شامل مولفه‌هايي است كه ممكن است از دسته‌بندي‌هاي محدود فراتر رود.

تكاپو و جست‌وجوي اين گروه از فعالان ادبي براي به روز شدن در پيشنهادات جديد، نظريات نو علمي- ادبي، انديشه‌هاي پيچيده نظري- فلسفي و آگاهي از ريشه‌هاي تاريخي، فعاليتي ايستا و متوقف‌شدني نيست. با همه اين دشواري‌ها منتقد همچنان كه بايد با رموز نويسندگي بيگانه نباشد، ضروري است كه توانايي عبور از آنها را نيز داشته باشد.

اين منتقد است كه بايد به گستردگي جهان پنهان در متن، از درون حفره‌هاي ناپيداي آن خيره شود و بي‌هيچ كسالتي دشواري‌هايش را تجربه كند؛ دشواري‌ها و پنهان‌شدگي‌هايي كه خواننده ممكن است بي‌توجه آنها را به فراموشي بسپارد. اوست كه بايد جسارت غوطه‌ور شدن در فضايي به ظاهر آرام و عميقاً متلاطم را داشته باشد. نزديك شدن روز به روز انديشه نظري- تحليلي به طور همه‌جانبه به مولفه‌هاي زندگي بشر و فراهم شدن امكان تطبيق دستاوردهاي فرآيند فكر با جزيي‌ترين خصلت‌هاي روابط انساني و از طرفي عبور انديشه تحقيقي- تجربي و نزديك شدن پرسرعت داده‌هاي متنوع در سايه پيشرفت تكنولوژي، همگي شكل‌گيري انديشه انتقادي و شيوع آن در سطح و لايه‌هاي زندگي فردي – اجتماعي را براي بشر رقم زده‌اند.

متون ادبي همواره يكي از قابليت‌هاي بازتابنده براي خصيصه توانمند انديشه علاوه بر ساير خصوصيات بوده و خواهند بود. ظرف و مظروفي كه مستقلاً هيچ خساستي در‌ پذيرفتن پيچيدگي‌ها از خود نشان نداده و در فرهنگ‌هاي گوناگون همواره سند قابل دفاعي براي افتخار ملت‌ها بوده‌اند.

اما هرچه نويسندگان انديشه تجربي- تحقيقي و خصيصه‌هاي دروني- اكتسابي خود را لايه‌اي‌تر در متون ادبي جا داده‌اند، كار منتقدان خطيرتر و مسووليت‌شان دشوارتر شده است. يقيناً هر نويسنده‌اي مشتاق است خواننده علاوه بر خواندن و ادراك نسبي از آثارش، به جهان دغدغه‌هاي وي نيز وارد شود. توقع باز شدن اين مسير از تلاش منتقدان و مقاله‌نويسان مي‌رود و گونه اين تلاش با دايره توانمندي انديشه منتقد ارتباط تنگاتنگي دارد. همچنان كه در مقدمه كتاب مورد اشاره، مترجم قياسي مختصر اما مفيد بين دو مقاله براي نشان دادن تفاوت مقاله‌نويسي ارائه داده است، يكي مقاله‌اي از فلورانس والتزل در مورد داستان (مردگان) جويس و ديگري تك‌نگاري‌اي از دِرِك اتريج درباره جويس كه براي درك منظور وي از ايده‌هايي درباره مقاله انتقادي بسيار قابل توجه و استفاده است. مترجم همچنان در مقدمه‌اش كه راهگشاي قابل توجهي براي تمركز و دقت خواننده در بخش‌هاي بعدي كتاب است به استراتژي لوكاچ، نظريات والتر بنيامين و نيز مباحثات تئودور آدورنو با لوسين گلدمن در باب مقاله اشاره مي‌كند و در همين بخش مطالب قابل تعمقي درباره نقد ارائه مي‌دهد. وي در پايان مقدمه خود مي‌نويسد: نقد عرصه مبارزه است، و آن كس كه مي‌خواهد از همان لحظه اول به حريف باج دهد، بهتر است هرگز دست به اسلحه نبرد.

نگاه خيره منتقد نام كتاب ارزشمندي است مشتمل بر مقالاتي گردآوري‌شده درباره داستايوفسكي، ديكنز، كافكا، جويس، بكت، فاكنر، بورخس و استر كه با عنوان هشت تك‌نگاري ادبي توسط امير احمدي‌آريان ترجمه ‌شده و به وسيله نشر چشمه در پاييز 88 به چاپ اول رسيده است. مترجم از آغاز و در مقدمه خود با مقايسه بين دو مقاله‌اي كه اشاره شد در پي ارائه تعريفي دقيق از نقد ادبي و مقاله‌نويسي است، و شفاف است هدف اصلي وي از ترجمه چنين مقالاتي نشان دادن شيوه‌هاي مقاله‌نويسي و نقد عملي و نيز تاكيد هرچه بيشتر بر فعالان عرصه نقد در جامعه ادبي ايراني براي آشنايي و اهتمام در نقدنويسي به شيوه علمي و صحيح است. او به همين منظور، در مقايسه خود، روش اتريج در مقاله مورد نظرش درباره جويس را تاييد كرده و مي‌گويد روش اتريج، وسيله و بهانه قرار دادن و نه هدف قرار دادن جويس است براي عبور كردن، كندن و فاصله گرفتن از او. و همواره براين عبور و فاصله‌اي كه منتقد بايد از متن حفظ كند تا فضا را براي فكر كردن خود باز كند تاكيد مي‌ورزد و در همين ارتباط، اشكال عمده مقالاتي از جنس مقاله‌ والتزل را در چسبيدن به متن مي‌داند، چراكه معتقد است اين گونه مقاله‌نويسان عملاً فرصت فكر كردن و خلاقيت را از خود مي‌گيرند و از فرط نزديكي چيزي نمي‌بينند كه بتوانند ارائه‌اش كنند. مترجم معتقد است نگاه‌هايي از جنس نگاه والتزل شايد براي كلاس‌هاي درس بي‌بو و خاصيت دانشگاه‌ها به كار آيد، اما به هيچ وجه نقد ادبي محسوب نمي‌شوند چراكه كارشان تنها بازنمايي متن و اطلاع‌رساني است تا خواننده را تنها از لحاظ اطلاعات فرهنگي و دايره‌المعارفي در مواجهه با داستان اقناع كرده باشند و در عوض فرصت هرگونه سويه انتقادي را از خود گرفته‌اند.

اهميت مقدمه مترجم در ادامه با اشاراتي كه وي به نظريات گئورگ لوكاچ، والتر بنيامين و تئودور آدورنو دارد، پررنگ‌تر مي‌شود چراكه نكات علمي و قابل توجه موجود در اين نظريات مطابق با آن چيزي است كه وي نيز به آنها معتقد است و خواننده در بخش‌هاي بعدي با آنها سروكار پيدا خواهد كرد. اين امر با دقت در شيوه انتخاب و كنار هم قرار داده شدن مقالات در كتاب، محسوس‌تر شده است. در تمام مقالات ترجمه شده مي‌توان به وضوح استراتژي عبور و فاصله منتقد از متن را شاهد بود و به اين امر واقف شد كه به‌رغم استقلال نگاه و تمايز در شيوه نگارش، همه مقاله‌نويسان در بيرون كشيدن لايه‌هاي فكري- فلسفي، ريشه‌هاي تاريخي و نظريات تطبيقي با آثار مورد بحث‌شان و نيز اشاره به نكات مربوط به قواعد نوشتاري، با هم اشتراك دارند. در هركدام از مقالات ترجمه شده در كتاب شاهديم كه منتقد با دستمايه قرار دادن آثار مورد بحث از نويسنده مورد نظر خود به سمت نظريات ادبي تطبيقي، نشان دادن انديشه‌هاي نظري- فلسفي يا شخصيت‌شناسي نويسنده به لحاظ كاركرد انديشه در تحليل وضعيت‌ها و دغدغه‌ها پيش رفته است. به عنوان مثال در مقاله ژرژ باتاي در مورد كافكا مي‌بينيم كه مقاله‌نويس، آثار كافكا را وسيله‌اي براي تحليل پيچيدگي شخصيت وي در آنها قرار داده، تا جايي كه مستقيماً به شيوه نگرش وي به ادبيات اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: كافكا مي‌دانست ادبيات، آن چيزي كه به دنبالش بود، آن رضايت و خرسندي كه انتظارش را مي‌كشيد در پي نداشت، اما هيچ‌گاه از نوشتن دست نكشيد. باتاي با اشاره‌هاي پراكنده به آثار كافكا تمركز خود را بر موقعيت كودكانه وي قرار داده و در توضيح اينكه معتقد است كار كافكا به نمايش گذاشتن نگاهي كاملاً بچگانه است، مي‌نويسد: آنچه از عهده ما خارج است، نسبت دادن معنايي به نوشته‌هاي كاملاً ادبي كافكا است. هر از چند گاهي در اين نوشته‌ها چيزي مي‌بينيم كه در آنها نيست يا در بهترين حالت چيزي مي‌بينيم كه در متن هست، اما جز اشاره به آنها كاري از دست‌مان برنمي‌آيد. او همچنان در مورد شخصيت كافكا برگرفته از واكاوي آثارش مي‌نويسد: كافكاي ساكت و مستاصل، هرگز عليه اقتداري كه امكان زيستن را بر او تنگ كرد نايستاد، و به اشتباه رايج رقابت تحت فشار اقتدار، گردن ننهاد. تحليل آثار و رسيدن به جوانب شخصيتي كافكا از طريق ژرژ باتاي مشابه كاري است كه هانس كونگ در داستايوفسكي و برادران كارامازوف انجام داده است. كونگ در طول مقاله خود همواره با ورود و خروج در روايت، عنوان دين در جدال با پايان دين را تحليل مي‌كند و در همين راستا از خصيصه‌ها و وقايع زيستي و اعتقادي داستايوفسكي در زندگي‌اش نيز بهره مي‌برد. او براي تحليل بهتر از مضمون مورد نظرش در برادران كارامازوف به كاوش در سير شخصيتي داستايوفسكي و تغيير نگاه او به زندگي و مفهوم ايمان در دو مقطع از زندگي‌اش مي‌پردازد. وي همچنين شخصيت‌هاي داستاني در اين رمان را به مثابه شاخصه‌هايي براي تحليل خود نويسنده از مقوله الهيات و استدلال‌هاي عقلاني به خواننده معرفي مي‌كند. كونگ علاوه بر بحث در مورد جايگاه شخصيت‌ها در ساختار رمان، به چندصدايي و چندلايه‌اي بودن آن نيز اشاره مي‌كند و معتقد است در برادران كارامازوف بايد به وضعيت‌هاي بنيادين فكري- اخلاقي- ديني رمان توجه كنيم كه مدام در حال دگرگوني و تحولند. برادران كارامازوف قرار نيست صرفاً داستان پليسي يا تريلر روانشناختي باشد، بلكه كتابي است درباره دوران خود، درباره جامعه و ايده‌ها. و در نهايت، تحليل تنش بنيادين بين لامذهبي غربي مدرن ايوان و پارسايي مسيحايي و نوراني اليوشا و همراهي برادران را پاسخي به پرسش كليدي كتاب مي‌داند؛ اين پرسش كه: در عصر مدرن چه بر سر دين آمده است و دين چه بر سر مدرنيته آورده است؟ درك اتريج در بررسي آثار جويس همواره بر ارتباط تنگاتنگ نوشتار جويس با مفهوم همزماني تاكيد مي‌كند. اتريج با ورود به لايه‌هاي دو رمان يوليسس و بيداري فينگان‌ها و سپس فاصله گرفتن از آنها تفكرات تطبيقي خود با انديشه‌هاي لايه‌اي جويس در اين آثار را بسط مي‌دهد و علاوه بر اثبات توجه جويس به همزماني كه آن را نتيجه تصميم‌ناپذيري بين تصادف و ضرورت مي‌داند كار جويس را گشودن فضاهاي جديد معطوف به آينده معرفي مي‌كند كه در آن تفاوت‌ها، غيريت، امر نامنتظره، امر ناشناخته، امر كميك و همزماني محوريت خواهند داشت. اتريج در مقاله‌اش زاويه ديد خود را به سمت جست‌وجوي جويس پست‌مدرن در يوليسس و بيداري فينگان‌ها قرار مي‌دهد و معتقد است در كار جويس چيزي هست كه متون او را از اغلب آثار مدرنيستي ديگر متمايز مي‌كند و در عين حال اين متون را به لحظه فرهنگي خاص‌شان نيز مرتبط مي‌سازد. او در مورد معنا در آثار جويس به يوليسس و بيداري فينگان‌ها اشاره مي‌كند و مي‌گويد نظام‌بخشي دقيق آنها، ناهمگني و پيوستار متكثر و غيريكنواخت‌شان، درست همان چيزي است كه معناي اين متون را تا ابد غيرنظام‌مند باقي نگه مي‌دارد. متون كليدي جويس به جاي تلاش براي كنترل توده‌اي از جزييات تكه‌تكه به منظور توليد معنا، به معنا اجازه مي‌دهد تا از اين توده انبوه، از طريق عملگرهاي شانس و تصادف سر برآورد. مقاله استيون كانر در مورد بكت و باين، بسيار درخور توجه و قابل تامل است. كانر در اين مقاله به دوران روانكاوي بكت نزد باين اشاره مي‌كند و تاثيرات متقابل ارتباط آنها در اين دوره و پس از قطع آن را در تمام فعاليت‌هاي بعدي هركدام تحليل مي‌كند. او در جايي از مقاله‌اش اشاره مي‌كند علاوه بر تاثيرات دوره روانكاوي بر آثار و زندگي بكت پس از قطع آن، مي‌توان پاسخ به تجربه روانكاوي بكت را در خود باين نيز مشاهده كرد. او در جايي اين دو را شبه‌زوج مي‌خواند و روند مقاله را، نه بر پايه بررسي چيزهايي كه اين دو بر اثر ملاقات با هم به دست آوردند بلكه توجه به ماهيت مكالمه آنها، پايه‌ريزي مي‌كند. و در عين حال همچنان به تاثيرات شگرف‌شان بر هم در كارهاي مستقل آينده، يكي در حكم نويسنده‌اي برجسته و ديگري به عنوان يكي از معتبرترين روانكاوان عصر خويش تاكيد مي‌ورزد. او براي اثبات محكم‌تر اين تاثيرات به نظر بنت سيمون و ديديه انزيو كه تاكيد دارند كارهاي متاخر باين از ساختاري متناقض برخوردارند كه به شكلي انكار‌ناپذير مشابه كار بكت هستند، نيز اشاره مي‌كند. استيون كانر در پايان مقاله‌اش به عنوان حرف آخر مي‌گويد به نظر من به جاي بررسي اثر باين يا تجربه روانكاوي بر كار بكت، بايد گفت آثار بكت و باين به شيوه‌هايي مهم، تفسير كار يكديگرند. در اين مقاله نيز شاهديم كه استيون كانر بيشتر از آنكه درصدد معرفي ساموئل بكت يا ويلفرد باين به خواننده، يا سعي در آسان كردن برقراري ارتباط با آنها براي وي باشد، تلاش خود را وقف تحليل آنها از منظر پرداختن به شيوه زندگي، روند فعاليت‌‌ها و تحليل آثارشان دارد، هرچند اين تلاش به دليل پيچيدگي‌هاي دروني آن دو نتيجه‌اي دشوار و پيچيده داشته باشد. همه آنچه گفته شد از بررسي نظريه‌هاي ادبي گرفته تا ريشه‌هاي تاريخي و انديشه‌هاي فلسفي لايه شده در آثار قبلي كه منتقدان را به تعمق و سختكوشي در آنها كشانده بود در مورد مقالات ارزشمند ديكنز و امريكا، فاكنر و حافظه تروماتيك، اشيا و بيان در آثار بورخس و شهر و پل استر نيز صادقند. كه به عنوان نمونه‌اي ديگر به آخرين مقاله كتاب، شهر و پل استر نوشته مارك چاكسفيلد اشاره مي‌كنم.

چاكسفيلد از رمان‌هاي شهر شيشه‌اي و سرزمين آخرين چيزهاي استر استفاده مي‌كند تا علاوه بر چالش با آنها روي مضموني مانند شهر و مفاهيمي نظير فلانور در مفهوم بودلري، كارآگاه و سراسربين، متمركز شود و آنها را در آثار پل استر تحليل كند. او منشاء علاقه استر به شهر را ريشه يهودي وي مي‌داند و آن را زمينه احساس تعلق يا پيش از آن همان طور كه از كارش برمي‌آيد احساس عدم تعلق، مي‌پندارد. وي اشاره مي‌كند كه مضمون هويت نقشي كليدي در تمام رمان‌هاي استر ايفا مي‌كند. چاكسفيلد بر سرگشتگي كين در شهر شيشه‌اي متمركز مي‌شود و علت آن را نه در كشف واقعيت‌هاي نيويورك بلكه اشتياقي براي گم كردن خود مي‌پندارد و همچنين توصيف راوي از اين سرگشتگي را زمينه‌اي براي نمايان شدن مشابهت‌هاي بسيار كين و فلانور مي‌داند. منتقد در ادامه تحليل خود با ايفا شدن نقش كارآگاهي به نام پل استر به كين در شهر شيشه‌اي به شباهت‌ها و ارتباط سه مفهوم فلانور، كارآگاه و سراسربين، تاكيد بيشتري مي‌كند. چاكسفيلد همچنين در بخشي از مقاله‌اش به تصوير يك فرد از آرمان‌شهر در تقابل با تصوير فردي ديگر از زندگي واقعي ضدآرمان‌شهر پرداخته است. او نتيجه‌اي را كه از تحليلش در كل مقاله حاصل شده، در پايان خلاصه‌نويسي كرده و معتقد است كار استر جايي بين امر مدرن و امر پست‌مدرن معلق است. ادبيات او تفكرات و معاني‌اش را از سنت‌هايي نظير دين مي‌گيرد و نشان مي‌دهد هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد.

وي در پايان مقاله‌اش اشاره مي‌كند كه والتر بنيامين شهر را همچون «مكان سرمستي، هيجان و شوريدگي» مي‌دانست. استر شهرهايي خلق كرده كه اين توصيف‌ها در مورد همه‌شان سازگار است، اما به نظر مي‌رسد او شهرهايش را با هيجان و شوريدگي نيستي سرمست كرده؛ نيستي‌اي كه در هر كلمه هر صفحه از كار او منعكس مي‌شود.

و اما سخن پاياني تاكيد بر اين مطلب است كه نگاه خيره منتقد را مي‌توان مجموعه‌اي قابل استناد در حكم منبعي آموزشي براي اهالي نقد و مقاله‌نويسان در جامعه ادبي فارسي‌زبان به حساب آورد و خواندن اين كتاب براي تمام مقاله‌نويسان و منتقدان ادبي و كساني كه خواننده حرفه‌اي ادبيات هستند، ضروري به نظر مي‌رسد. آنچه همواره به صورت مفهومي مستتر در سرتاسر كتاب مي‌توان احساس كرد، سخني است از والتر بنيامين: از طريق زوال است كه نقد، حقيقت را برملا مي‌سازد، نقد با ويران كردن بنا مي‌نهد.

برسیاق کتاب‌های دهه ۶۰

ايبسن و استريندبرگ

بر سياق كتاب‌هاي دهه ۶۰

امين عظيمي

«هنريك ايبسن» نروژي است. «آگوست استريندبرگ» يا با تلفظ صحيح‌تر، «استريندبري»، اهل سوئد است. اما هر دو آنها در قلمرويي باليده‌اند كه در تقسيمات جغرافيايي به شبه‌جزيره اسكانديناوي شهرت دارد و به تبع آن ريشه‌هاي فرهنگي مشتركي آنها را در بر گرفته است. اما اين اشتراكات فرهنگي، هنگامي كه در قلمرو تاريخ ادبيات نمايشي مورد كندوكاو قرار مي‌گيرد، صورتِ غريب و درهمي پيدا مي‌كند. استريندبرگ و ايبسن دشمنان قسم‌خورده يكديگر بودند. با آنكه در دوره‌اي از فعاليت حرفه‌اي‌شان به يكديگر لبخند زدند اما همواره در دل خويش كينه‌اي غريب به يكديگر را پرورش مي‌دادند. آن گونه كه مي‌گويند ايبسن همواره تابلويي از چهره نقاشي‌شده استريندبرگ را روي ديوار اتاقش زده بود تا با ديدن جنوني كه از چشم‌هاي استريندبرگ شعله مي‌كشد به عنوان منبع الهام خويش استفاده كند. استريندبرگ هم بدش نمي‌آمد در كارگاه كيمياگري‌اش افيوني خلق كند كه از راه دور جان ايبسن را بگيرد. اما آن چيزي كه اين دو را در يك قلمرو مشترك به عنوان نوابغي توانا معرفي مي‌كرد، اشتراك جغرافيايي يا جنون و دشمني نسبت به هم نبود. هر دو آنها در نيمه دوم قرن 19 و اوايل قرن 20 با تمام وجود، مغناطيس سالن‌هاي تئاتري را به سوي خود معطوف كردند. آثارشان در هزاران سالن تئاتر روي صحنه رفت و طرفداران و سينه‌چاكان بسياري پيدا كردند كه امروز نبير‌گان و نديد‌گان‌شان هنوز هم در جست‌وجوي جادوي آثار اين نمايشنامه‌نويسان هستند و هريك از نمايشنامه‌هاي آنها در تئاتري روي صحنه است. بررسي آثار استريندبرگ و ايبسن همچون پيگيري جريان بلوغ هنر تئاتر در طول قرون متمادي است. به ويژه استريندبرگ كه از ناتورآليسم شروع كرد و در ملغمه‌اي از اكسپرسيونيسم و سمبليسم ميراث‌دار شد. با اين حال جنون و زن‌ستيزي استريندبرگ سبب شده است در رقابت با ايبسن كمتر در كشور ما مورد خوانش قرار بگيرد. ايبسن علاوه بر ترجمه چندباره برخي از آثار و حتي اقتباس سينمايي از نمايشنامه «خانه عروسك»‌اش، توسط داريوش مهرجويي – فيلم سارا- چند اثر تحليلي نيز در مورد آرا و تجربيات او به فارسي نوشته يا ترجمه شده است. نخستين اثر در اين بين كتاب «ايبسن آشوبگرا (كاوشي در زمينه جامعه‌شناسي هنر)» است كه توسط اميرحسين آريانپور با همكاري انجمن تئاتر ايران در دي‌ماه سال 1348 منتشر شد. انجمن تئاتر ايران كه به سرپرستي ناصر رحماني‌نژاد و سعيد سلطانپور بنا شده بود با شعار ترويج تئاتر واقعگراي، ايبسن و جهان‌نگري او را به عنوان كعبه آمال خود يافتند. آنها در كنار انتشار نمايشنامه «دشمن مردم»، اين كتابچه 78 صفحه‌اي را نيز كه مروري بر آثار و افكار ايبسن بود به چاپ رساندند. براي آنها ايبسن نماد شهرآشوبي و سنت‌ستيزي‌اي بود كه از طريق طغيان و تخريب مي‌توانست الگوي مناسبي براي دميدن روح در كالبد جريان‌هاي اجتماعي مخالف طاغوت و نظام پادشاهي در ايران باشد. نزديك به 32 سال بعد، كتابي توسط نشر فردا با عنوان «هنريك ايبسن منادي حقيقت و آزادي در نمايشنامه نوين» كه توسط هلن اوليايي‌نيا ترجمه و تاليف شده بود، به چاپ رسيد؛ اثري ارزشمند در شناخت ايبسن و شناخت انتقادي نمايشنامه‌هايش. اما منصور كوشان با كتاب «فراسوي متن، فراسوي شگرد (بررسي زندگي و آثار هنريك ايبسن)» در سال 1385 كه رساله‌اي بالغ بر 600 صفحه بود و توسط نشر نوروز هنر به چاپ رسيده بود پا به ميدان گذاشت. اثر وي به دليل اطاله كلام و پراكندگي ساختار و همچنين تكرار مكررات به هيچ‌وجه مورد توجه قرار نگرفت. اما اثر بعدي «ايبسن: آرمانشهر و آشوب» كه توسط دكتر بهزاد قادري به رشته تحرير درآمد و در سال 1387 توسط نشر پرسش به چاپ رسيد، حاصل دوره‌اي بود كه اين استاد دانشگاه در مركز ايبسن‌شناسي دانشگاه اسلو سرگرم فعاليت پژوهشي بود. ماحصل تلاش او مطالعه‌اي عميق در گستره تعاملي جنبش‌هاي فلسفي و اجتماعي همعصر ايبسن بود. او در اين كتاب ايبسن را به عنوان جولانگاهي از تقابل ديسكورس‌هاي رايج مدرنيته‌اي گوته و شيلر ارزيابي كرد و با بي‌توجهي به باورهاي كليشه‌اي و خوانش‌هاي سطحي از آثار ايبسن اثري چندبعدي و عميق را در درك زواياي دروني آثار ايبسن خلق كرد؛ اثري كه متاسفانه تا به امروز مورد خوانش گسترده قرار نگرفته است و شايد مربوط به دلايلي حاشيه‌اي همچون طرح جلد بي‌ارزش و بد كتاب و همين طور ناشر آن كه براي اهالي تئاتر نام آشنايي نيست، باشد.

در مورد استريندبرگ با هيچ اثري كه حتي قابل توجه نباشد هم روبه‌رو نيستيم. هيچ منبع مكتوب قابل توجهي در مورد اين نمايشنامه‌نويس به چاپ نرسيده است و در يادداشت‌ها و مقالات پراكنده‌اي كه در برخي نشريات و همراه برخي ترجمه‌ها آمده است بيشتر صحبت از وضعيت زندگي استريندبرگ شده است تا تحليل و كالبدشكافي نمايشنامه‌هاي او. البته بايد گفت شايد بخشي از اين امر مربوط به روحياتِ غريبِ استريندبرگ باشد كه بايد با جنون او همراه شد تا بتوان از آثارش لذت برد. تمام اين مقدمه و سير فشرده تاريخي ذكر شد تا مدخلي براي بررسي جديدترين عنوان در اين زمينه به فارسي فراهم شود؛ كتابي با عنوان «ايبسن و استريندبرگ » كه توسط مترجم نامدار حوزه ادبيات و فرهنگ، «مصطفي اسلاميه» تاليف و توسط نشر كتابسراي نيك به چاپ رسيده است. اسلاميه با كنار هم نشاندن ايبسن و استريندبرگ با هوشمندي هرچه تمام‌تر تلاش كرده است زمينه تقابلي موجود ميان اين دو نويسنده را به محملي براي بيان تفاوت‌ها و شباهت‌هاي آثارشان فراهم كند و از رهگذار آن ديدي كلي از آثار آنها به مخاطب ارائه دهد. اما نكته همين‌جاست. كتاب آنقدر كه در بعد كميت و پرداختن به تمامي آثار نويسندگان و برخي از لحظات و دقايق زندگي‌شان خود را متعهد دانسته است در زمينه بهره‌گيري از نگاه‌هاي تازه و خلاقانه در بررسي آثار اين دو نويسنده كوشش نكرده است. در نيمه نخست كتاب كه به ايبسن اختصاص دارد، كتاب بر مبناي همان تحليل‌هاي كهني حركت مي‌كند كه جامعه فارسي‌زبان اشكال گونه‌گون‌اش را در كتاب‌هايي كه پيش از اين چاپ شده خوانده و ديده است. از اين رو نمي‌توان اثري از رهيافتي نو و خوانشي تازه را در اين بين جست. در نيمه دوم كتاب مشكل چند برابر مي‌شود؛ باز هم تكيه بر تحليل‌هاي زندگينامه‌اي از استريندبرگ و ارائه مستنداتي از ضدزن بودن او و باورهاي غريبي كه داشته است. اينكه خرافاتي بوده. اينكه وسواس ذهني داشته يا اينكه ماليخوليايي بوده است. مشخص نيست كه آيا كتاب قرار است يك بيوگرافي در مورد زندگي اين دو نمايشنامه‌نويس باشد يا مقرر است در قد و قامت اثري پژوهشي و تحليلي در ارتباط با متون آنها باشد؟

كتاب نگاهي كهنه به موضوع مورد توجه خويش دارد و در متدولوژي خويش از جدايي ميان شخصيت هنرمند و ماهيت آثار ناتوان بوده است. به ويژه آنكه كتاب بيشتر در حال انتقال اطلاعات است و با روند انتقادي– تحليلي شاخصي در آن روبه‌رو نيستيم. از اين رو ارائه اطلاعات تكراري كه براي مخاطب ايراني– با توجه به سير آثار نشر يافته– آشناست تنها توجه ما را به خلاء نگاهي تحليلي و تئوريك معطوف مي‌كند. حتي اگر بخواهيم اثر را در زمينه ارائه خلاصه نمايشنامه‌ها و ترجمه گاه يك صحنه از آنها به عنوان نقطه شروعي براي پيگيري و مطالعات بعدي در نظر آوري، باز هم چندان رضايتي حاصل نخواهد شد چراكه اين اثر به شدت يادآور كتاب‌هاي «دكتر فرهاد ناظرزاده‌كرماني» است كه در دهه 60 شمسي است. براي آشنايي فوري دانشجويان، كشكول‌هايي از مطالب كلي و بريده نمايشنامه‌هايي را به چاپ مي‌رساند كه به تحليل‌هاي چندخطي در آنها بسنده شده بود. گذشت ايام و عدم وجود زمينه‌اي براي انتشار مجدد آن آثار خود تاييدي بر اين حقيقت است كه آثار كلي‌گو و فاقد متدولوژي روشن مطالعاتي نمي‌تواند به محصولاتي دندانگير بدل شود و تنها نيازهاي سطحي مخاطبان‌اش را ارضا مي‌كند. اما كتاب «ايبسن و استريندبرگ» حتي در زمينه انتقال اطلاعات محض نيز با نقصان روبه‌روست. با توجه به مجال اندك اين نوشته به ذكر يك مثال كوچك بسنده مي‌كنيم: خلاصه چندخطي ارائه‌شده از نمايشنامه Facing death استريندبرگ، همخواني چنداني با طرح نمايشنامه ندارد. در نمايشنامه Facing death با پدري روبه‌رو هستيم كه هيچ‌يك از دخترانش به او علاقه‌اي ندارند و فقر و مسكنت مالي در پايان باعث مي‌شود پدر به رفتاري همچون «ويلي لومان» در نمايشنامه مرگ فروشنده آرتور ميلر دست بزند و با خودسوزي خود و خانه‌اش به اميد كسب پول بيمه عمر براي فرزندانش خود را نابود كند. بررسي آثار ايبسن و استريندبرگ همچنان نياز به تحليل و بررسي و چاپ كتاب‌هاي تازه دارد. اما بايد توجه داشت مطالعات انتقادي، پژوهش‌هاي هنري – ادبي و مطالعات فرهنگي در دهه گذشته رشد چشمگيري داشته است و ديگر نمي‌توان با الگوهاي قديمي سراغ آنها رفت.

در ستایش ویراستاری

ملاحظاتي درباره ترجمه كتاب ديباچه‌اي بر فقه اسلامي نوشته يوزف شاخت

در ستایش ویراستاری

كامران باقي

اثر «كلاسيك» شاخت درباره فقه اسلامي را آقاي اسدالله نوري به فارسي ترجمه و انتشارات هرمس چاپ كرده است. ترجمه كتاب بد نيست ولي خالي از اشكالاتي هم نيست. نقص اولش اين است كه انشاي فارسي خوبي ندارد و اين ظاهراً از آنجا است كه مترجم در ايران زندگي نمي‌كرده و فارسي‌نويسي را خوب نمي‌دانسته. كاهلي ناشر است كه در طول اين چهار سال كه كتاب در اختيارش بوده (اگر از تاريخ مقدمه مترجم داوري كنيم) آن را به‌ دست يك ويراستار فارسي‌بلد نداده. اغلاط چاپي هم در كتاب هست. بعضي را در يك «غلط‌نامه» آورده‌اند و تصحيح كرده‌اند، بعضي هم به حال خود رها شده مثلاً «معتزله» در يك‌جا «متعزله» ضبط شده و نام مولف در مقدمه «شناخت» آمده و از اين قبيل. سجاوندي كتاب هم چنان كه معمول نشر ايران است، خراب است. گاه حتي معنا را به هم مي‌زند. يك نمونه را من ذكر مي‌كنم، نمونه‌هاي ديگر از اين دست هم در كتاب هست. در صفحه 53 در ضمن بحث درباره «بي‌نام» (آنونيم) بودن بعضي آراي فقهي يا بي‌نشان بودن علمايي كه بر سر فلان راي فقهي اجماع كرده‌اند و درباره آرايي كه به ابراهيم نخعي نسبت داده‌اند مي‌گويد: «... اگرچه اين مجموعه از آراي ابتدايي فقهي ربط چنداني به معدود نظراتي كه صدور آنها از نخعي، تاريخي مسلم است ندارد.» ويرگولي كه بعد از نخعي آمده كار را خراب كرده و معلوم است اين كار مترجم نيست، كار ويراستار فارسي است. متن اصلي مي‌گويد: historical Nakh’ai، يعني آن نخعي (ابراهيم نخعي) كه ما در تاريخ مي‌شناسيم.

كتاب جاافتادگي هم دارد مثلاً در صفحه 22 فارسي (= 8 متن اصلي) يك سطر جا افتاده است. بحث بر سر آن است كه اصطلاحات كهن اغلب در فقه اسلامي معنايشان دچار تغيير شده يا در معناي محدودتري به كار رفته‌اند يا حتي معنايي به كلي متفاوت به خود گرفته‌اند، مانند «اَجر» و «رهن»، يا ارتباط‌شان را با كارهاي نمادين (سمبليك) گذشته از دست داده‌اند، مانند صفقه. از «مانند» تا «از دست داده‌اند» جاافتاده و همين ‌جاافتادگي باعث شده مطلب به كلي تغيير كند.

ضبط اعلام هم گاهي غلط است مثلاً در صفحه 85 به جاي «مُزَني»، يعني اسماعيل بن يحيي مُزَني، شاگرد شافعي، «موزاني» آمده؛ در صفحه 53 به‌جاي سعيدبن مسيب، سعيدبن مصيب آمده. عجيب است كه در فارسي غالب نويسندگان اين نام را مصيب مي‌نويسد. در همان صفحه زيد بن ثابت، زياد بن ثابت ضبط شده كه بايد غلط چاپي باشد. در صفحه 92 به‌جاي «مُرابطين» كه سلسله‌اي هستند در شمال آفريقا، «المراويد» آمده و مانند اينها.

جز ضبط اعلام بعضي كلمات ديگر هم اشتباه ضبط شده‌اند مثلاً در صفحه 22 مولف كه عادت دارد همه اصطلاحات را با خط عربي يا فارسي ضبط كند، يك اصطلاح را همين طور به خط آوانگار لاتين رها كرده، ظاهراً چون نتوانسته صورت عربي آن را حدس بزند. بحث از اصطلاحات حقوقي عربي دخيل از يوناني و لاتين است و مولف مي‌گويد لفظ «لصّ» به‌معناي دزد كه صورت‌هاي «لصت»، «لَصت» و «لُصت» هم در عربي دارد از lestes يوناني وارد عربي شده، ولي مترجم مي‌گويد كلمه liss كه مشتقات last و listو lust هم دارد... معلوم است كه اين سه كلمه اخير هيچ‌يك «مشتق» از «لصّ» نيستند، بلكه صورت‌هاي ديگر آن يا به قول مولف «واريانتهاي» آن كلمه هستند. عرب‌ها گاهي وقتي كلمه‌اي را از جاي ديگر قرض مي‌گيرند در تلفظ آن متفق‌القول نيستند و ممكن است در مناطق مختلف يك كلمه واحد را چند جور تلفظ كنند. از اين قبيل اشتباهات لفظي باز هم مي‌شود يافت مثلاً در صفحه 38 به‌جاي «الاحكام‌الخمسه» آمده است «معيار الاحكام‌الخمسه» كه «معيار» در آن اضافي است.

جا افتادن يك كلمه در صفحه 41 باعث شده تاريخ يك مساله به كلي دگرگون شود. در آنجا بحث درباره «ايجاب و قبول» قرارداد است. مترجم مي‌گويد: «... اين نوع قرارداد در بابل (عراق) باقي بود و اينكه تفسير قضايي قراردادها در فقه اسلامي از آنجا ريشه مي‌گيرد، تحقيق و بررسي بيشتري مي‌طلبد.» در واقع يك «اينكه» در آغاز جمله جاافتاده و همين معنا را به كلي عوض كرده است.

بعضي اشتباهات كوچك هم در ترجمه بعضي كلمات در كتاب هست مثلاً در يكي دو جا (مثلاً در صفحه 84) vigorous polemics به «خطابه‌هاي غرّا» ترجمه شده، ولي مقصود «مجادلات يا جدال‌هاي سخت» بين مذاهب مختلف فقهي است. در صفحه 80 مترجم گفته است ابن‌مقفع از «وزراي» حكومت عباسي بود، ولي مي‌دانيم كه ابن‌مقفع «كاتب» بوده يا به تعبير فارسي «دبير» بوده و مولف هم همين را مي‌گويد. يا در صفحه 19 مولف مي‌گويد آراي حقوقي عرب، برخلاف مساله ادله و تحقيق راجع به دعاوي كه در آن قَسم و عيب‌گويي غلبه داشت، اين جهاني و واقع‌بينانه بود و عرب‌ها آن را موكول به امور ماوراءالطبيعه نمي‌كردند. مترجم به‌جاي «واقع‌بينانه» مي‌گويد «موضوعاً واقعي» و در واقع matter-of-fact را اشتباه ترجمه كرده است. در صفحه 37 در ترجمه piae causae «بنيادهاي عبادي» مي‌آورد كه نه غلط است نه درست. مقصود از اين كلمه همان است كه ما مي‌گوييم «موقوفات» و مولف گمان مي‌برد اين موقوفات اسلامي متاثر از وقف در مسيحيت‌اند. البته به نظر من تاثير «موقوفات» ساسانيان را نبايد در اين مساله ناديده گرفت، ولي در زمان تاليف كتاب شاخت هنوز اين مطلب كاملاً روشن نبوده. تحقيقات بعدي نشان داده وقف در فقه اسلامي متاثر از همين piae causae يا pious institutions در حقوق ساساني است كه در آنجا معمولاً به آن «روانگان» مي‌گويند، يعني آنچه فرد براي رستگاري «روح» يا «روان» خود و درگذشتگانش وقف مي‌كند.

در صفحه 38 اشتباهي كه يك دو بار تكرار شده است كه به ‌جاي «هلنيستي»، «يوناني» آمده و چون بحث مولف درباره دوران پس از اسكندر يا به‌اصطلاح «عصر هلنيستي» است، ترجمه لفظ به «يوناني» كه معادل دقيق آن «هلني» است درست نيست. به‌علاوه از خصوصيات اين عصر هلنيستي آن چيزي است كه به آن آموزش «فنون آزاد» مي‌گويند، يعني liberal arts يا liberal education مقصود از آن آموختن منطق و بلاغت و دستور و نجوم و حساب و موسيقي و ژئومتري (يا علم مساحت و زمين‌پيمايي) است كه در ميان خانواده‌هاي مرفه امري مرسوم بوده و اين علوم را چون علوم حرفه‌اي و تخصصي و فني (تكنيكي) نبوده‌اند، «آزاد» مي‌ناميده‌اند. مترجم وقتي چنين چيزي را «تعليم و تربيت آزادمنشانه» ترجمه مي‌كند، معلوم است كه اشتباه مي‌كند.

من به دو مورد غلط در ترجمه جملات هم اشاره مي‌كنم و بحث را به پايان مي‌برم. در صفحه 74 مترجم مي‌گويد: «عباسيان نخستين ]منظور خلفاي نخستين عباسي است[... در برقراري يك فيضان دائمي بين نظر و عمل ناموفق ماندند» كه جمله بي‌معنايي است و بي‌معنايي‌اش هم از اينجاست كه «فيضان» را در آن به ‌جاي fusion استفاده كرد‌ه ‌است. معناي درست اين است كه اين خلفاي نخستين عباسي هميشه نمي‌توانستند بين نظر و عمل تلفيق كنند يا ميان آن دو سازگاري ايجاد كنند.

در صفحه 32 مترجم مي‌گويد: «تفاوت آراي فقهي اتخاذشده در شيعه و خوارج با آراي فقهي كه در مكاتب فقهي سني اتخاذ مي‌شود، از تفاوتي كه بين قواعد فقهي شيعه و خوارج وجود دارد بيشتر نيست.» ولي مولف در واقع مي‌گويد: «تفاوت آراي فقهي و شيعه و خوارج با آراي فقهي مكاتب فقهي اهل سنت بيش از تفاوت آراي فقهي مكاتب اهل سنت با يكديگر نيست.» مولف مي‌گويد از اينجا نتيجه گرفته‌اند كه مشتركات اصلي در مكاتب مختلف فقهي پيش از انشعاب آنان شكل گرفته بوده است.

به اين موارد مي‌شود موارد ديگري هم افزود ولي با اين همه ترجمه كتاب را نمي‌شود گفت ترجمه بدي است. به‌علاوه موضوع هم آسان نيست و تسلط به حقوق جديد و قديم و فقه جديد و قديم، هر دو را مي‌طلبد و مترجم هم غالب اشتباهاتش در بخش تاريخي مساله است تا در مسائل تخصصي فقهي و حقوقي. با اين حال كتاب ظاهراً براي چاپ بعدي به يك بازنگري نيازمند است.

دروازه‌ای به جهان رسانه

درباره كتاب «نظريه رسانه» نوشته مظام بهرامي‌كميل

دروازه‌اي به جهان رسانه

حسين ذوقي

نظريه رسانه‌ها با عنوان فرعي جامعه‌شناسي ارتباطات كتابي است كاربردي براي دانشجويان. كتاب صرفاً رويكردي آكادميك به موضوعاتي در حوزه علوم دارد و شامل كلياتي در اين علم و تعاريف جامع در حوزه رسانه است. چنانچه خود شما به عنوان يك پيگير امور علم رسانه، بعد از مطالعه كتاب مشاهده خواهيد كرد، كتاب عموم نظريات جامعه‌شناختي ارتباطات در حوزه رسانه‌ها را برمي‌شمرد و بر هر كدام تعريفي كوتاه و تاريخچه‌اي تحليلي ارائه مي‌دهد.

البته چنانچه خود مولف در ابتداي كتاب و در مقدمه بخش اول تحت عنوان رويكردها و پارادايم‌هاي ارتباطات با ظرافت اشاره كرده است: با مطالعه كتاب‌ها، مقالات، پژوهش‌ها و به طور كلي ادبيات موجود در حوزه علوم ارتباطات، به اين نكته پي خواهيم برد كه در اين علم، نوعي آشفتگي و سردرگمي در حوزه‌هاي تحقيق وجود دارد.

اما منظور مولف از طرح چنين بحث راديكالي در مورد تماميت حوزه مطالعات و تحقيقات علوم ارتباطات و رسانه چيست و چرا پايه تحقيقات گسترده و كتاب جامع خود را بر چنين رويكرد راديكالي بنيان نهاده است؟

عموم فلاسفه و عالمان و نظريه‌پردازان جامعه‌نگر، مباحثي را در باب ارتباطات و در مواردي اندك در حوزه رسانه ارائه كرده‌اند. از كارل ماركس تا آنتوني گيدنز همگي اشاراتي هم به بحث رسانه كرده‌اند. در اين ميان هيچ‌گاه اين مباحث به شكلي جامع گردآوري نشده‌اند و براي يافتن هر كدام از اين بحث‌ها بايد جست‌وجوي فراواني در ميان جهاني از اطلاعات غيرتخصصي رسانه انجام داد. به قول مظام بهرامي‌كميل: اكثر كتاب‌هاي مربوط به علوم ارتباطات به كشكولي تبديل شده است كه در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد پيدا مي‌شود. اين رويكرد مولف كتاب نظريه رسانه‌ها باعث شده از هر كشكولي اندكي برچيد و ثمره گردآوري او چنان شود كه كتاب حاضر بسيار كاربردي البته در حوزه آكادميك شود. اين كتاب براي دانشجوي فعال رشته ارتباطات و رسانه بسيار لازم و كيمياست.

كتاب مسلماً دروازه‌اي بسيار مطمئن و طلايي است براي ورود به جهان ارتباطات. نظريه رسانه‌ها راهنمايي است جامع براي ورود به جهان ارتباطات و رسانه.

كتاب از چهار بخش اصلي تشكيل شده است. بخش اول مربوط به شناخت رويكردها و پارادايم‌هاي ارتباطات است. در اين بخش با عموم مباحث پارادايم‌هاي رسانه‌اي آشنا خواهيم شد و در ادامه نظريه‌پردازان مهم جهان كه در حوزه ارتباطات و رسانه نظرياتي را ارائه داده‌اند خواهيم شناخت. اين نظريه‌پردازان دايره بزرگي از ماركس تا دنيس مك كوائيل را دربرمي‌گيرند.

بخش دوم به موضوع رابطه رسانه و سياست پرداخته است. در اين بخش با استفاده از نظريه استيون لوكس درباره چهره‌هاي قدرت، الگوي مناسبي براي تحليل رابطه رسانه‌ها با سياست و قدرت ارائه شده است.

فصل سوم كتاب به گفتمان فوكويي و تفاوت آن با مفاهيم هم‌خانواده مانند پارادايم، ايدئولوژي، هژموني و فرهنگ اختصاص يافته است. در فصل چهارم نيز انديشه‌هاي ارتباطي سه نظريه‌پرداز معاصر يعني كستلز، گيدنز و باومن با يكديگر مقايسه شده است.

كتاب نظريه رسانه نوشته مظام بهرامي‌كميل توسط نشر كوير در شمارگان 1500 نسخه چاپ و وارد بازار نشر شده است.

همه چیز تنها اتفاق است

درباره «عشق چنين زائل مي‌شود»

همه چيز تنها اتفاق است

پانيذ زرتابي

نام لئو تولستوي بيشتر يادآور رمان‌هاي بزرگ و عظيمي چون «جنگ و صلح» يا «آنا كارنينا» است. اما «عشق چنين زائل مي‌شود» كتابي شامل داستان‌هايي كوتاه و خواندني از لئو تولستوي است. هفت داستان از بهترين داستان‌هاي تولستوي به انتخاب مترجم توانا سعيد نفيسي و ويراسته سيامك گلشيري.

«لئو تولستوي» از نويسندگان و مشاهيري است كه كمتر كسي مانند او در زندگي‌اش شهرت و محبوبيتي داشته است. تا 1910 كه تولستوي زندگي كرد، مردم از نقاط مختلف دنيا براي ديدارش به روستاي كوچكي در روسيه مي‌رفتند.

تولستوي در اوايل جواني رهسپار قفقاز شد زيرا برادرش در لشگر قفقاز خدمت مي‌كرد. او براي ديدار برادر و سياحت به اين سرزمين رفت اما تولستوي هم مانند ديگر جوانان متفكر روسيه به شگفتي‌هاي تاريخ اين سرزمين چنان شيفته شد كه به خدمت ارتش درآمد.

و اين همان زماني بود كه تولستوي مي‌خواست خاطرات خانوادگي‌اش را در رمان بزرگي بنويسد. تولستوي خودش مي‌نويسد تا پيش از اين سفر هيچ قريحه ادبي نداشت.

تولستوي تا سال 1853 در يكي از تيپ‌هاي توپخانه سپاه مقيم قفقاز خدمت مي‌كرد و در تمام جنگ حضور داشت. در 1855 تولستوي از خدمت نظام كناره گرفت و تا دو سال بعد تابستان‌ها را در روستاي كوچك روسيه و زمستان‌ها را در مسكو گذراند.

تولستوي مردي كه بعدها املاك خويش را ميان روستاييان قسمت كرد و كفش و جامه‌اش را خودش دوخت تا ديگري رنج و خستگي و زحمتي نبرد. مرد بزرگي كه روستاييان ايالت تولا او را ستايش مي‌كردند در يادداشت‌هايش درباره دو سال از زندگي‌اش نوشته: «نمي‌توانم يادي از اين سال‌ها بكنم. مردم را در جنگ مي‌كشتم.... كار من دزدي، بي‌ناموسي و درشتي و مردم‌كشي بود. جنايتي نبود كه من مرتكب آن نشده باشم. در ازاي همه اينها رفقاي من مرا كسي مي‌پنداشتند كه نسبتاً اخلاقي است و هنوز هم چنين مي‌پندارند...»

در «عشق چنين زائل مي‌شود و چند داستان ديگر» علاوه بر چند داستان از لئو تولستوي مقالاتي هم درباره زندگي، آثار، انديشه‌ها و مقام فلسفي، اجتماعي و ادبي اين نويسنده شهير روسي نوشته نفيسي آمده است. اين مترجم در مقدمه مي‌نويسد: «در سال 1307 در تمام جهان مراسمي به مناسبت صد سالگي ولادت لئو تولستوي نويسنده بسيار بزرگ برپا شد. من سلسله مقالاتي درباره او نوشتم كه در روزنامه شفق سرخ (سال 1307) انتشار يافت. امسال اين مقالات را با تصرفاتي در اين كتاب گرد آوردم.»

نفيسي در مقالاتش اطلاعات بسيار خواندني از زندگي شخصي و ادبي تولستوي و سفرش به روسيه، خانه تولستوي در مسكو و روستاي ياسنا يا پليانا آورده است.

«پس به عقيده شما انسان تا توانست خوب را از بد تشخيص بدهد. حتي شما مدعي خواهيد شد كه موجود وابسته به محيطي است كه در آن زندگي مي‌كند... اما من گمان مي‌كنم در اين جهان همه چيز تنها نتيجه اتفاق است و براي آنكه آن را به شما ثابت كنم بگذاريد يكي از وقايع زندگي‌ام را برايتان نقل كنم.»

اين آغاز داستان خواندني «عشق چنين زائل مي‌شود» يكي از داستان‌هاي اين كتاب است. يك اتفاق؛ داستاني ساده اما عجيب.

ناگهان فرو مي‌ريزي

درباره رمان «استالين خوب» اثر ويكتور ارافيف

ناگهان فرو می‌ریزی

محمد فرزين‌نيا

«با گردش در ظاهر متن، تصويري مي‌كشي، مثل نقاشي بر تخته و ناگهان فرو مي‌ريزي در حالي كه در اعماق آن چشمان خودت را مي‌بيني.»1

رمان با جمله‌اي كوبنده آغاز مي‌شود: «سرانجام پدرم را كشتم.» پدركشي به عنوان يكي از كهن‌الگوهاي مغرب‌زمين كه گستره‌اي پردامنه از سنت درام‌نويسي تا روانشناسي معاصر را دربرمي‌گيرد، در چندين سطح تجلي مي‌يابد. با اينكه اين كشتن يك ما به ازاي عين به عين در دنياي واقعي ندارد اما در مفهوم سياسي خود به وقوع مي‌پيوندد. راوي/ نويسنده كه پسر يكي از ديپلمات‌هاي سرشناس حكومت كمونيستي استالين است و در اين رمان اتوبيوگرافيكال به شرح خاطرات خود از كودكي تا زمان معاصر مي‌پردازد، در دوران جواني با چاپ نشريه‌اي ادبي به نام متروپل كه رويكردي ضدكمونيستي دارد باعث مرگ سياسي پدر و اخراج او از سمت دولتي‌اش مي‌شود. ارافيف با روايت زندگي شخصي و روابط خانوادگي خود، جا به جا به اوضاع كشورش در زمان اختناق حاصل از سلطه استالين اشاره مي‌كند و سعي دارد با نگاهي جزيي‌نگر به اين شرايط بپردازد. پدر كه هميشه به آرمان‌هاي سياسي كشورش وفادار بوده و غرب را به ديده تشكيك و در شمايل يك دشمن مي‌نگرد در انتها با كوچك‌ترين لغزش از جانب پسرش توسط خود دستگاه دولتي و ايدئولوژي آرماني مقبولش به محاق مي‌رود.

نويسنده به جاي اينكه با قضاوت ارزش‌گذارانه به توصيف كلي عقايد خود و شرايط زمانه‌اش بپردازد، سعي دارد آنچه را كه رخ داده در مقابل خواننده خود بگسترد تا منظري متكثر را براي كنش با اثر فراهم آورد. در اين رمان استالين خوب است، ديكتاتور است، قهرمان است، خونخوار است، با پدر راوي با لذت به تماشاي فيلم زيباي «زير بام‌هاي پاريس» رنه كلر مي‌نشيند و در موقع لزوم دستور قتل نزديك‌ترين يارانش را صادر مي‌كند. به بيان راوي او پدر ملت و تجلي روح روسي است، پس هر اقدامي عليه تماميت اين شمايل، عميقاً يك پدر‌كشي است.

در سطح ديگر كه نياز به خوانشي نمادين دارد، پسر با روي آوردن به ادبيات و فراروي از مرزهاي مجاز تعيين شده‌اش كه در رمان از طريق مادر به پسر منتقل مي‌شود2 به اقتدار تملك پدر و مقام سياسي‌اش پايان مي‌دهد، يعني از طريق يك توالي معكوس اديپي. ارافيف به اين تقديرگرايي چندين بار اشاره مي‌كند: «مادرم عشق به ادبيات را به من پيوند زد؛ همان كسي كه از بي‌محلي كودكانه‌ام نسبت به متون ادبي نگران مي‌شد. اگر مي‌دانست با همين ابزار كيان خانواده را به گند خواهم كشيد، شايد همان وقت تمام كتابخانه خانوادگي را به آتش كشيده بود.»3

اين تلقي نمادين از پدر‌كشي را مي‌توان در تقابل ناشي از تضاد عميق بين مفهوم غايي هنر و ذات اقتدارگراي حكومت‌هاي توتاليتر بازخواني كرد. ارافيف در رمان خود به سرنوشت هنرمندان بسياري اشاره مي‌كند كه مورد غضب دستگاه‌هاي امنيتي و نظارتي دولتي قرار مي‌گيرند. «نظام بيش از آنكه شاعران و نويسندگان مخالف را به قتل برساند- آن‌طوري كه در حكومت‌هاي ديكتاتوري كوچك خودشيفته ديده مي‌شود- بيشتر تلاش كرد آنها را از (بودن) ساقط كند و (باش) جاي بودن را گرفت.»4 سرنوشتي كه گريبان نويسنده را نيز مي‌گيرد.

زايش رئاليسم نو

براي تحليل فرم ويژه رمان «استالين خوب» كه از دل سير تاريخي تحولات رمان واقع‌گرايي اروپا بيرون آمده، به شرح مختصري از تمايز عيني‌تر شيوه رئاليسم در هنر نقاشي كلاسيسيسم دوره رنسانس و دوران مدرن مي‌پردازم و تناظرات آن را در رمان‌نويسي معاصر بيان مي‌كنم. فارغ از بررسي‌هاي تاريخي، جغرافيايي و حتي سبك شناختي، مي‌توان به سراغ مفاهيم بنياني نگرش مدرن رفت و تاثير اين نگره را در هنر معاصر جست‌وجو كرد.

با شكل‌گيري نهضت روشنگري و احياي تفكر فلسفي در دوران رنسانس كه به انتقال سويه‌هاي مذهب كاتوليك از قدرت سياسي به سوي بسترهاي فرهنگ و انديشه انتقادي انجاميد، شيوه مستدل كلاسيسيسم نقاشي بر پايه بازنمايي واقع‌گرايانه و تقليد از طبيعت بنيان گرفت. در اين شيوه آثار هنري اعتبارشان را در تناظر با واقعيت‌هاي بيروني، مناظر طبيعي و شمايل‌هاي مذهبي مي‌جستند و بر اين اساس چارچوبي از قوانين علمي به كار هنر آمد. فيزيك نور، آناتومي اندام، تركيبات شيميايي رنگ‌ها، نسبت‌هاي طلايي هندسي و توهم عمق با تكنيك پرسپكتيو و... قواعدي را شكل دادند كه قرن‌ها از طريق اين قواعد، آثار هنري ارزشگذاري مي‌شد. نگره مدرن بنيان اين سنت را زير سوال برد، به اين ترتيب كه اعتبار يك اثر را نه در چيزي خارج از آن، بلكه معطوف به زبان و جهان ويژه خود اثر دانست و تناسب و تشابهش با واقعيت بيروني بي‌اعتبار شد. البته اين اتفاق در تداوم سير تاريخ و انحلال قوانين دست و پاگير از طريق سر برآوردن سبك‌هاي مختلف قابل پيگيري است، اما اهميت بررسي مفهومي در اين است كه مي‌توان خارج از مرزهاي زماني و مكاني به بررسي سويه‌هاي مدرن آثار پرداخت و توضيح داد كه چگونه مي‌توان آثار كاسپارديويد فردريش، ترنر و حتي داوينچي را خارج از مدرنيته مكانمند و زمانمند، به شيوه معاصر تحليل كرد. به اين ترتيب تاكيد بر سطح نزد سزان، پيكاسو، شاگال و... اجتناب از عمق‌دهي در اهميتي است كه جهان خود اثر براي آنان دارد و شيوه‌هاي منحصر به فرد هر يك بر نقاشي بودن تابلو ارجاع مي‌دهند. اين شيوه در ادبيات مدرن در فرم‌هاي خودارجاع رمان‌ها تجلي يافت و انتخابگري نزد مخاطب جاي استغراق همذات‌گرايانه را گرفت. در چنين بستري، رئاليسم زايشي ديگر را تجربه كرد. حال آنچه باعث تشابه ظاهري يك اثر رئاليستي با جهان عيني خارج از آن مي‌شود، تنها به وجوه سبك‌شناختي آن بستگي دارد، نه لزوم تقليد از واقعيت. اعتبار يك اثر داستاني رئاليستي در عصر حاضر با جهان داستاني خلق‌شده‌اش سنجيده مي‌شود و اينكه اين جهان در عين تشابه ظاهري، آيا با امر واقع و مستندات تاريخي منافات دارد يا نه، ديگر اهميت چنداني ندارد.5 اين مهم حتي در نقاشي پرتره، فيلم مستند و رمان بيوگرافيكال هم مشهود است. اكنون نويسنده به راحتي مرزهاي حوادث تاريخي را با خيال، خاطره و برداشت‌هاي متعدد حاصل از عدم قطعيت دوران مدرن درمي‌نوردد. بر اين اساس رئاليسم نويي پا گرفت كه شاخه‌هاي ديگري را هم در ذيل خود جاي داد. يكي از اين شاخه‌هاي ادبيات واقع‌گراي معاصر اروپا، سبك عيني‌گراي نو است كه منتقدان آلماني به آن دسته از رمان‌هاي اطلاق كردند كه تركيبي بودند از استنادات تاريخي و مونتاژ اين بخش‌ها (نامه‌ها، مدارك، نقل قول‌ها و ...) با عناصر ذهني يا به عبارتي آثاري بودند كه برخوردي پديدارشناسانه با امر تاريخي داشتند. آشكار است كه چنين شيوه‌اي از رئاليسم نو در كشورهايي چون آلمان و روسيه تجلي مي‌يابد كه تاريخ پرفراز و نشيب و زاينده‌اي دارند و رمان عيني‌گراي نو كه «استالين خوب» ارافيف به زعم نگارنده جزء اين دسته است، از تلفيق و سنتز بخشي از حقايق تاريخي و عناصر خيالي حاصل مي‌آيد. نقل قول ارافيف را در مقدمه كتاب به خاطر آوريم: «تمام شخصيت‌هاي اين كتاب زاييده خيالند، از جمله افراد حقيقي و خود نويسنده.» اين نهيب در ابتداي كتاب چيزي بيش از يك شوخي و مطايبه ادبي است و بر جنبه آگاهانه مولف در به‌كارگيري فرم ويژه‌اش نشان دارد. اين تاكيد خود آگاهانه در جاي‌جاي رمان مشاهده مي‌شود و نويسنده به بيان نحوه نوشتار خود مي‌پردازد و بارها به التقاط واقعيت و خيال اشاره مي‌كند. «من در واقعيات حقيقي نمي‌ديدم، پس به سرعت به دنياي اشباح وارد شدم.»6 به اين ترتيب نويسنده به حقيقتي غايي نظر دارد كه آن را نه در دنياي ابژه‌هاي عيني، بل در تكثر پديدارهاي ذهني مي‌جويد كه به تعين علم پوزيتيويستي و چارچوب‌هاي تنگ نقد سنتي درنمي‌آيد. نمي‌توان آن را از منظري بيروني و كلي توصيف كرد اما مي‌توان در جزءجزء درونش زندگي و آن را لمس كرد.7 به همين دليل است كه هيچ توصيف يكه‌اي از پدر، استالين، روسيه و... نمي‌يابيم، اما با پايان يافتن رمان احساس مي‌كنيم به شهودي دروني نسبت به تك‌تك آنها دست يافته‌ايم.

***

اگر سبك و جوهره هر رماني را نتيجه انطباق ساختار و فرم با محتوا و درونمايه آن بدانيم، حال كه به شرح جداگانه درونمايه پدر‌كشي و فرم گزارشي نئورئاليستي اثر پرداختم، سعي خواهم كرد نشان دهم كه اين هر دو خصيصه چگونه توامان در نقطه تلاقي‌شان- در سبك ويژه اثر حضور دارند. به بيان ديگر اين خود فرم است كه پدر‌كشي (درونمايه) را رقم مي‌زند. ارافيف با نوشتار گزارش‌گونه جزء‌پرداز، افشاگرانه و تخيلي، سوداي دستيابي به حقيقت وجودي پدر و زندگي او را دارد و در اين ميان پدر از زير ذهن تشريحي خود، كالبدشكافي مي‌كند، تا به بهانه او، مادرش، اطرافيان، استالين، روسيه و حتي خودش را هم در اين گشودگي به تصوير كشد. اگر عطار در توصيف دو پروانه‌اي كه هر يك به نسبت فاصله خود با شعله، نور و گرماي آن را حس مي‌كنند، حقيقت نهايي را نزد پروانه سومي مي‌داند كه درون شعله مي‌سوزد و آنچه به دست مي‌آورد ديگر به بيان نمي‌آيد، ارافيف اين مرگ را در گستره‌اي وسيع، از كودكي‌اش تا زمان حال بسط مي‌دهد تا با خلق اثرش لمحه‌اي از آن را به ما بچشاند؛ كاري كه تنها و تنها از عهده هنر بر مي‌آيد. به اين دليل است كه مي‌گويد:

«اثر ادبي، چيزي نيست به جز يادآوري خلق. براي اينكه «يادآور» نو باشيم، بايد آمادگي برگزيده شدن از جانب مردم را در خود داشته باشيم و براي اينكه بفهميم چطور مي‌توان برگزيده شد. (مفهومي كه هيچ وقت دقيقاً نمي‌توان فهميد، ولي بدون شك مرتبط است با مقابله آنتروپي) به همان عقل چهاروجهي نياز است كه گنجايش جادهي همه چيز را دارد؛ چيزهايي كه از ديدگاه عقل سليم غير قابل شمول است. عجيب است كه در ادبيات دست‌نيافتني‌ها پديده‌هاي فضايي نيستند، بلكه توصيفات و تشريحاتند. به همين دليل است كه نويسندگان در بيوگرافي‌هايشان در عين اينكه شكل‌گيري و سير نويسندگي‌شان را توصيف مي‌كنند، خودشان فرو مي‌ريزند. آنها به معيارهاي جديد ديگري نياز دارند و در اين روند چشمان باز و روشنايي ديدشان را از دست مي‌دهند. من مي‌خواهم كاري تقريباً نا‌ممكن انجام دهم.»8

پي‌نوشت‌ها:

1- صفحه 208 رمان

2- ارافيف با رويكردي نئوفمينيستي به ادبيات مي‌نگرد و حتي اسمي كه براي ماشين تحريرش انتخاب مي‌كند- اريكا- همنام دختري است كه دوستش دارد و چندين بار «اريكا» به هر دو مورد ارجاع مي‌دهد.

3- صفحه 12 رمان

4- صفحه 65 رمان

5- اين نحوه از خوانش متون، حتي متون تاريخي را نيز دربر مي‌گيرد به گونه‌اي كه معاصرترين تحول در اين زمينه، كنش با متن تاريخي به مثابه متن ادبي است.

6- صفحه 306 رمان

7- سعي خواهم كرد كه در مقاله‌اي ديگر با عنوان «تعين امر نا‌متعين، يك بازخواني برگسوني» به تحليل اين امر بپردازم.

8- صفحه 154 رمان