‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها

امريكا وجود ندارد*

امريكا وجود ندارد *

اردوان تراكمه


۱-هميشه ژان لوك گدار نقطه عزيمت مناسبي بوده است براي رجوع به سينماي امريكا و خوانشي ‌براندازانه از آن چرا كه گدار لحظه‌اي است كه با سينماي امريكا به عنوان يك مساله مي‌توان برخورد و كين و عشقي توامان به آن داشت؛ همان سينمايي كه همزمان هم كارخانه روياسازي است و هم روسپي‌خانه بزرگ روشنفكران. جايي كه سينما با نيكلاس ري معني پيدا مي‌كند و با اسپيلبرگ به اوج ابتذال مي‌رسد. از اين رو هر نوع خوانشي از سينماي امريكا بدون توجه به اين چندپارگي خوانشي ابتر است. به همين دليل است كه چه آن نقدهاي راديكالي كه هاليوود را يكسره نوعي آپاراتوس ايدئولوژيك گفتار حاكم مي‌دانند و آن را به كل كنار مي‌گذارند و چه آن ليبرال‌هايي كه صرفاً برداشتي فرماليستي از هاليوود دارند هر دو دو روي يك سكه‌اند و ‌‌اندركار ساختي يكدست و عاري از شكاف و فقدان. از اين رو سينماي امريكا را بايد با تاريخش خواند، با دوره‌هايش و با مفاهيم كليدي‌اش. جايي هم كه تراژدي در آن هست، هم كمدي و در نهايت با ژانرهايش سينماي امريكا عينكي است كه با آن مي‌توان قرن بيستم را خواند.


۲-در انتهاي فيلم «در ستايش عشق» ديالوگي هست كه در آن سعي در اثبات آن است كه امريكا نام واقعي آن سرزمين نيست كه آنها تاريخ ندارند، نامي ندارند و به قول ادگار (كاراكتر فيلم در ستايش عشق گدار) براي همين است كه به ويتنام مي‌روند و سينماي امريكا بازتاب مساله‌ساز اين تاريخ پرآشوب است؛ تاريخ سرزميني كه نام ندارد و مي‌خواهد به ميانجي سينما براي خود سنت بسازد تا انسان امريكايي بتواند با ارجاع به آن خود را تعريف كند؛ همو كه هويتش را بر پايه‌هاي طرد و سركوب سياهان، زردپوستان، سرخ‌پوستان و... بنا شده است. بر اين بستر است كه مفاهيمي شكل مي‌گيرند كه هر كدام را بايد با عطف توجه به دوره‌هايش در نظر گرفت.


۳-هاليوود همچون خود امريكا تاريخ پرفراز و نشيبي را طي كرده است كه مي‌توان آن را به دوره‌هاي گوناگوني تقسيم كرد. سينماي صامت و فيلم‌هاي گريفيث و پورتر و... كه در آن پايه‌هاي تئوريك، ايدئولوژيك، محتوايي و فرمال چيزي شكل گرفت كه امروزه از آن با عنوان «سينماي كلاسيك» امريكا ياد مي‌كنيم و در اين كوه المپ‌ هاليوود خداياني همچون هاوارد هاكس، جان فورد، نيكلاس ري، اورسن ولز و جان هيوستون، ساموئل فولر و... قرار مي‌گيرند. از طرفي هاليوود سينماي ژانرها است و اينكه هر نوع رجوعي به ژانر بدون عطف توجه به سينماي امريكا بي‌معني است. ژانر نوآر، وسترن، علمي- تخيلي و... ژانرهايي كه در بستر آن مفاهيم و درونمايه‌هاي گسترده‌اي شكل گرفت. همان سينماي كلاسيكي كه نويسندگان جوان كايه دو سينما دهه 50 با اداي دين به آن و تئوريزه كردن مفهوم «مولف»، موج نو را راه انداختند و در حوزه‌هايي چون مطالعات سينمايي از نقدهاي مجله‌هايي چون اسكرين (دهه 70)، كايه (1968 به بعد)، تل‌كل، جامپ‌كات و... تا خوانش‌هاي نشانه‌شناسانه (كريستين متز)، نئوفرماليسم (براون، تامپسون، برانيگان)، روانكاوانه و... همه و همه آغازگاهشان بيش از هر چيز سينماي كلاسيك امريكا است. از طرفي در كنار جريان غالب سينماي امريكا جريان‌هاي حاشيه‌اي و مخالف‌خوان حضوري هميشگي داشته‌اند. چيزي كه از آن به عنوان سينماي مستقل امريكا ياد مي‌كنيم. فيلم‌هايي كه عمدتاً در دهه 60 شكل گرفتند. فيلم‌هايي چون «باني و كلايد» كه از رمانس‌‌هاي مدرن تاريخ سينما است. «ايزي رايدر» فيلمي جاده‌اي در باب سرگرداني نسل هيپي‌ها كه شايد بهترين برگردان سينمايي تجربه زيسته نسل بيت باشد. تا جريان نيويوركي دهه 70 و فيلمسازاني چون اسكورسيزي، وودي آلن، مايكل چيمينو، كاپولا تا جايي كه امروزه مثلاً با جارموش (گوست داگ) يا فيلمي مثل سين‌سيتي ژانرهاي نويني چون نئونوآر شكل مي‌گيرد. و ديويد لينچ لحظه‌اي مي‌شود كه پسامدرنيسم، سوررئاليسم، روانكاوي لكاني و ژانر نوآر و جاده‌اي در يك جا در يك نظام بينامتني به هم مي‌رسند.

پس درونمايه‌هاي اساسي سينماي امريكا در واقع درونمايه‌هاي اساسي تاريخ قرن بيستم، مدرنيته، پسامدرنيسم و در كل انسان معاصر است. هاليوود در اصل شايد تنها سنت سينمايي‌اي باشد كه به شكل حيرت‌انگيزي بازتاب روح تاريخ و هر عصري را در آن مي‌توان باز يافت. به عنوان مثال ما مي‌توانيم دوران سياه مك‌كارتيسم را در شكل‌گيري ژانر نوآر در نظر بگيريم يا شكل‌گيري جنبش‌هاي دانشجويي و اجتماعي در دهه 1960 را در زاده شدن سينماي مستقل امريكا و حضور سنگينش در خيابان (نماد شكل‌گيري امر سياسي) را هم مي‌توانيم در كنار موارد ديگري قرار دهيم كه همه و همه دال بر واكنش‌هاي سريع هاليوود به شرايط زمان است.

كتاب «درونمايه‌هاي اساسي سينماي امريكا» نوشته ميشل سيوتا كه نادر تكميل‌همايون آن را ترجمه كرده و در دو جلد (جلد اول- روياي امريكايي، جلد دوم كابوس امريكايي) توسط نشر چشمه منتشر شده آغازگاه مناسبي است بر درك عميق و جدي سينماي امريكا به عنوان يكي از پيچيده‌ترين و مساله‌برانگيزترين پديده‌هاي قرن بيستم آن هم در شرايطي كه ما خوانندگان فارسي‌زبان با بحران و كمبود سنت‌هاي متعدد مطالعات سينمايي در حوزه نشر مواجهيم و به دليل آشنا شدن‌مان با اين سنت‌هاست كه هيچ گاه حتي يك جريان جدي نقدنويسي در سينماي ما شكل نگرفته است به شكلي كه نقدنويسي‌مان در زمانه حاضر دچار ابتذالي همه‌گير شده است.

۴- كتاب فوق را ميشل سيوتاي فرانسوي از منتقدان مجله چپگراي پوزيتيف نوشته است. جلد اول آن كه روياي امريكايي نام دارد به درونمايه‌هاي تكرارشونده‌اي مي‌پردازد كه تحت عنوان «روياي امريكايي» قرار مي‌گيرد؛ مفاهيمي مانند استقلال، دموكراسي، پراگماتيسم، خانواده، قانون، نظم، وطن‌پرستي و... و جلد دوم (كابوس امريكايي) مختص به مفاهيمي است مانند دموكراسي انحراف‌يافته، عدالت قرباني‌شده، برابري فراموش‌شده، فردگرايي از راه به در شده و.... درونمايه‌هايي كه بيشتر مورد استفاده سينماي مستقل امريكا بوده است. از اين رو كتاب حاضر دريچه جديد و جذابي است براي خوانشي متفاوت و عميق از سينماي امريكا به مثابه يك امر كلي.

چرا جان وين، چارلي چاپلين يا آلن‌ لد در پايان پاره‌اي از فيلم‌هايشان تك ‌و تنها، پاي پياده، سوار بر اسب يا ماشين، در مسيري خاكي يا جاده‌اي بياباني جانب افق را مي‌گيرند؟ چرا از دهه 1950 به اين سو، زن‌هاي موطلايي در فيلم‌هاي هاليوود، تقريباً هميشه نقش مثبت داشته‌اند، در حالي كه زن‌هاي مومشكي، به ايفاي نقش‌هاي منفي متمايل‌اند؟ چرا زوج‌هاي سينمايي بر فراز تپه‌ها يكديگر را در آغوش مي‌گيرند (عشق چيز بسيار باشكوهي است) يا چرا حتي در پايان دهه 1960، كري گرانت و دبورا كار (رابطه به‌يادماندني) در نوك يك آسمانخراش به هم وعده ديدار مي‌دهند؟ چرا شخصيت مثبت بن هور كه يهودي هم هست (چارلتن هستن) با لهجه امريكايي صحبت مي‌كند در حالي كه شخصيت منفي فيلم كه رمي است (استيون بويد) با لهجه‌اي خود را بيان مي‌كند كه رنگ و بوي انگليسي دارد؟ چگونه است كه جيمز دين بعد از فصل معروف مسابقه اتومبيلراني ياغي بي‌هدف با كوري آلن، وقتي به منزل بازگشته است يك شيشه شير در دست دارد. از آن مي‌نوشد و بر چهره‌اش مي‌ريزد و سرانجام به شكل يك جنين در رحم مادر روي كاناپه خانوادگي دراز مي‌كشد؟ جاده يا راه نهايي، رنگ زرد، خوشبختي و قسمت، استقلال و دموكراسي، ايمان به زندگي و آينده همگي در زمره درونمايه‌هاي اساسي امريكايي هستند.(از مقدمه مولف)

*نام مجموعه داستاني از پيتر بيكسل

سراسر پوچ

سراسر پوچ

بنفش، ساكالا، آزادي

فرناز معيريان

«تنها آن كس كه تشويش را شناخته است، آرامش مي‌يابد.» كي‌ير گور

«يون فوسه» نروژي زاده سرزمين‌هاي سرد شمالي و خالق تشويش‌هاي مكرر در نمايشنامه. او آشكارا سردي مكان زيستش را وارد محيط متن مي‌كند و در هر سه نمايشنامه «بنفش»، «ساكالا»، «آزادي» دست به ايجاد محيط‌هايي بدون اميد، خالي و پرتشويش مي‌زند. بايد اذعان داشت كه او با استفاده از ديالوگ‌هاي ساده و همچنين به دليل پردازش خوب صحنه‌ها و انسجام معنايي متن با فضا بسيار موفق عمل مي‌كند.

خواندن نمايشنامه‌هاي «فوسه» براي خواننده ايراني بسيار جذاب است از آن رو كه فضاي ساخته‌شده فاصله فرهنگي و تجربه زيسته كاملاً متفاوتي را مي‌سازد.

«بنفش»: زيرزمين تاريك و سرد كه مكان تمرين يك گروه موسيقي جوان است؛ گروهي كه از موسيقي هيچ چيز نمي‌دانند.

ديالوگ‌هاي خشن افراد اين گروه با يكديگر، فضاي سرد زيرزمين يك كارخانه متروك و نوازندگاني كه بار اولي است كه به سازهايشان دست مي‌زنند روايتي پركشش براي مخاطب مي‌سازد.

جازيست ]به پسر[: كجا مي‌خواي بري؟

پسر: طاقت اين صدا را ندارم.

جازيست: باشه، پس كليدارو رو كن بياد.

]پسر جيب‌هايش را دنبال كليد مي‌گردد. كليد را بيرون مي‌آورد و به طرف جازيست پرت مي‌كند. جازيست كليدها را روي هوا مي‌قاپد.[

كه طاقت نداري بشنوي؟

پسر: نه.

«ساكالا»: ديالوگ‌هاي شخصيت‌ها ابتدا حول يك ميهماني جشن تولد است. نحوه عوض شدن صحنه‌ها بسيار نزديك به جامپ‌كات سينمايي است؛ از فضاي ميهماني كات به اتاقي كه مادري در حال احتضار است.

برادر: توي آسمون نور بود. نور معمولي، اما نمي‌شد ببينيش و مي‌شد ببينيش هم ديده مي‌شد هم نمي‌شد. زرد بود، زرد و سفيد بود. همزمان زرد بود و سفيد بود. و روشن بود و آسمونو روشن مي‌كرد. و اين نور توي من بود.

پرستار: هوم

برادر: و اونجا. بالاي آسمون نور بود و من نمي‌فهميدم نور مال منه و مال درون منه. نمي‌دونستم كه من نوراني‌ام؛ نور طلايي. اولش پهن و يك دست و سبك مثل باد... اولش نور فشرده است و بعد باز و گسترده و براق كه گم مي‌شه تو آسمون و همه چي خوب و زيبا مي‌شه. و بعد همه‌چي آروم و بي‌حركت مي‌شه، يه آرامش نورانيه و بعد... [حرف خود را قطع مي‌كند.]

پرستار: ممكنه مرده باشه.

[مكث. برادر ايستاده و به آسمان خيره مانده است. سپس رو به مادر مي‌چرخد. برادر اسفنج و تشت را به پرستار مي‌دهد.]

به اين احتياجي نيست. مي‌تونم ببرمش.

[پرستار تشت را مي‌برد. دختر جوان‌تر مي‌آيد تو.]

تموم شد، تموم كرد.

دختر جوان‌تر: مادر مرد؟!

پرستار: راحت شد.[مكث] ما ترتيب كاراشو مي‌ديم.

ديالوگ‌ها به نحوي ساده بيانگر تمامي احساسات شخصيت‌ها هستند. تشويش و اضطراب مداوم كه با مكث‌ها به خواننده القا مي‌شود. در بخش‌هايي از نمايشنامه فضاي سرد و سخت و عدم عمق روابط به طور آزاردهنده‌اي خواننده را تحت تاثير قرار مي‌دهد.

«آزادي» در اين نمايشنامه مفهوم بحث‌برانگيز آزادي به چالش كشيده مي‌شود. شخصيت‌ها لزوم وجود «آزادي» را زير سوال مي‌‌برند و در برخي بخش‌ها از داشتن «آزادي» به خشم مي‌آيند.

زن: انسان بدون آزادي سنگه، چوبه [مكث كوتاه] نه، حرف درستي نيست [مكث كوتاه] ولي انسان بدون آزادي انسان نيست.

مرد: بله. [مكث] اين مهم‌ترين و اساسي‌ترين قيد و بندهاست.‌[مكث بلند]

«فوسه» مخاطب را وا مي‌دارد در باب معنا در جوامع پست‌مدرن بينديشد. او با خلق فضاهاي پوچ و ديالوگ‌هاي كوتاه همراه با مكث‌هاي بسيار حالت تعليق انسان در اين جوامع را به تصوير مي‌كشد؛ انسان‌هايي سردرگم، خالي از آرمان و بدون حس معنا، معنا به عنوان عامل برسازنده زندگي.

در هر سه نمايشنامه مسير زندگي سراسر پوچ و خسته‌كننده است كه جبراً بايد طي شود و لحظه‌لحظه‌اش درد و رنج فراوان است. در اين ميان تعهد و احساسات احمقانه جلوه مي‌كند. هيچ تعلقي وجود ندارد. مادر جلوي فرزندش جان مي‌دهد و او فقط نگاه مي‌كند؛ نگاهي خالي از معنا. يكي از دلايل جذابيت اين نمايشنامه را مي‌توان واقعي دانستن حالات شخصيت‌ها دانست. نويسنده بدون وارد كردن اغراق آنچه هست را مي‌نويسد؛ سردرگمي و سردي‌اي كه در جوامع پسامدرن زندگي بشر را تبديل به مسير اضمحلال و روزمرگي رسانده و در همه سطوح حتي روابط عاشقانه به مرز بي‌معنايي رسيده است. ترجمه روان محمد حامد به جذب كردن مخاطب كمك شاياني مي‌كند. نكته جالب توجه در مورد ترجمه آثار فوسه در ايران اين است كه محمد حامد حق انحصاري ترجمه آثار اين نويسنده را از بنياد معرفي ادبيات نروژ (NORLA) دريافت كرده است و اين امر موجب شده متون ترجمه‌شده از اين نمايشنامه‌نويس در ايران داراي وحدت كلامي و انسجام ادبيات باشد و در نتيجه خوانش و درك آن براي مخاطب ايراني ساده‌تر است.

بنفش، ساكالا، آزادي/ يون فوسه/ محمد حامد/ نشر: نيلا/ جلد هشتم/ 2500 تومان

ما همه دیزاینیم




نگاهي به «حرفه هنرمند؛ گرافيك‌ديزاين » *


ما همه ديزاينريم


صبا سعادت‌نياكي


در شماره جديد «گرافيك‌ديزاين» با نگاهي تجزيه و تركيبي با كل مقوله گرافيك‌ديزاين آشنا مي‌شويم.


در مطلب نخست تحت عنوان، ديزاين، فرشيد مثقالي با نگاهي تجزيه‌اي و تعريفي كلمه «ديزاين» را به شكل كلي و تخصصي شرح داده و حوزه‌هاي حامل اين واژه را به صورت مجزا بررسي كرده است، نظير ديزاين در شهر، معماري، دكوراسيون و...


«ما همه ديزاينر هستيم» عنوان مطلب دوم است كه در راستاي همان نگاه تحليلي به واژه ديزاين، تاثيرات و بازتوليد آن را در حيات روزمره و محيط پيرامون هر يك از ما نشان مي‌دهد. ديزاين بخشي جداناشدني و البته ارادي در زندگي هرروزه ما است. همه چيز دست خودمان است. انتخاب با ما است. «ما همه ديزاينريم چون بايد باشيم، ما دنياي خود را مي‌سازيم ما به دنبال خلق هر آنچه در ما ايجاد لذت و رضايت كند، هستيم.


ديزاين مي‌تواند باز‌تعريف بخش عمده‌اي از يك هويت باشد، مي‌تواند به مثابه ابزار كليدي براي ورود به بازارهاي بين‌المللي جديد مورد استفاده قرار بگيرد و موجب مصرف هر بيشتر مدرنيته از جانب جوامع بومي شود. اين موارد به‌ علاوه مواردي ديگر، از جمله نكاتي هستند كه در «ديزاين و بازتعريف هوي‌ها» نوشته پني اسپارك به آنها اشاره شده است.


«گرافيك‌ديزاين: هنر زيبا يا علم اجتماعي» تاليف خورخه فراسكارا، شامل سه بخش اصلي مي‌شود: پي‌ريزي پشتوانه‌اي نظري براي گرافيك‌ديزاين، مساله كيفيت و آموزش گرافيك‌ديزاين. در بخش نخست عمده مسائلي كه مطرح مي‌شود، در رابطه با مقوله سبك بصري گرافيك‌ديزاين است و ضعف‌ها و نواقص آن برشمرده مي‌شود، در دومين بخش، كيفيت در حوزه گرافيك‌ديزاين با ميزان تحولي كه در مخاطب به وجود مي‌آورد، سنجيده مي‌شود و در بخش آخر با طرح اين پرسش كه اهالي گرافيك چه مهارت‌هايي را بايد در خود گسترش دهند، اهداف آنها را شرح داده و تفسير مي‌كند و در نهايت به آسيب‌شناسي وضعيت كنوني بدنه دوره‌هاي آموزشي اين رشته مي‌پردازد.


«تبادل ارتباطات در نقطه تقاطع شيء ارتباطي و چگونگي دريافت تركيب زيبايي‌شناختي آن (يعني گرافيك‌ديزاين آن) از سوي مخاطب، اتفاق مي‌افتد.» مقاله‌اي است كه نقش گرافيك‌ديزاينر را به عنوان واسطه‌اي براي فهم شيء ارتباطي و توليد و توزيع آن از جانب مخاطب، گسترش داده و به آن مي‌پردازد. در همين مطلب تعريفي از زيبا‌شناسي تعاملي ديناميك آورده مي‌شود كه طي آن نحوه فرآيند مشاركتي كه از طريق توزيع استوري بورد يا يك طرح كه مي‌تواند به شيوه الكترونيكي بين همكاران توزيع شود، شروع مي‌شود چون مشتري و اعضاي گروه مخاطب با طرح اوليه وارد تعامل مي‌شوند. در «فلسفه گرافيك‌ديزاين من» با دغدغه‌هاي شخصي يك طراح مهاجر از ژاپن به ايالات متحده مواجه مي‌شويم. طي يك روند دردناك و پرزحمت اين طراح ژاپني، از نو خود را مطابق با فرهنگ امريكايي خلق مي‌كند و از اين طريق او، ديسكه، شيفته مسائل هويت، روانشناسي انسان و درك حسي مي‌شود. او سه زاويه براي نگاه به موضوع زيبايي‌شناسي تعريف مي‌كند، كه به اختصار در قالب اين مقاله به شرح آنها مي‌پردازد.


رامين شيخاني از سائول باس به عنوان طراحي كه سينما و گرافيك در آثارش، آنچنان به هم آميخته‌اند كه تحليل جداگانه‌اي از هركدام، غيرممكن است، ياد مي‌كند. باس طرح‌هاي آغازين فيلم‌ها را كه تا آن زمان معمولي و بدون هيجان بودند به هنري بدل ساخت كه كه تا سال‌ها به عنوان غلط «تيتراژ گرافيكي» از آن ياد شد. او اولين كسي بود كه تيتراژ را شاخه‌اي از گرافيك دانست.


از جمله بخش‌هاي جذاب و تا حدودي نوين اين ويژه‌نامه، بخش نقد و بررسي نمايشگاه «شبكه مد» در گالري محسن است كه به واسطه آن طراح جوان و توانمندي- هديه احمدي- در حوزه عكاسي معرفي مي‌شود. اين نشست‌هاي تخصصي و تئوريك در زمينه هنر معاصر و هنرهاي تجسمي با حضور هنرمند برگزار مي‌شود كه اين نمايشگاه هم مستثني از اين روال نبوده است. سوالات از يك روند كل به جزيي پيروي مي‌كنند و در قالب گفت‌وگو و تبادل نظر ادامه مي‌يابد و خواننده را گام به گام با خود همراه مي‌كند.


گفت‌وگو با چهار تن از طراحان گرافيك با موضوع ديزاين و آموزش. ابراهيم حقيقي، مصطفي اسداللهي، مصطفي اوجي و امرالله فرهادي. پرسش‌هايي توسط فرشاد رستمي مطرح مي‌شود كه يك يا دو نفر از آنها پاسخ مي‌دهند. بيشتر بحث، نوعي نگاه انتقادي به وضعيت آموزشي اين حرفه و مشتقاتش است از جمله وضعيت جذب در بازار كار، نوع انتظاراتي كه از يك آموزشگاه اعم از دانشگاه و مدارس بايد داشته باشيم و... ديزاين قادر است براي زندگي روزمره ما راهكارهاي تازه و به مراتب ساده‌تري ايجاد كند. ديزاين مدرن در خدمت ذخيره هر چه بيشتر زمان براي ما است تا هر آنچه مخاطبان بايد دريافت كنند، با كمترين وقت، منتقل شده و رمزگشايي شود. در اين راه از شيوه‌ها و راهكارهاي مختلفي مدد مي‌جويد؛ ساده‌سازي، استفاده از حروف چاپي، تصويرنگاشت (Pictogram) و...؛ موضوعي كه در مقاله‌اي تحت عنوان«ديزاين در خدمت زندگي روزمره» مورد مطالعه و بررسي قرار گرفته است.


آيا يك آگهي يا پوستر بايد به طرز اغراق‌شده‌اي مشخص باشد كه «ديزاين» شده است، يا بايد راهي براي تغيير دادن آن وجود داشته باشد تا اثر نهايي«ديزاين نشده» به نظر برسد؟! آيا تا به امروز به اين نكته توجه كرده‌ايد كه هر آنچه آراسته و گران‌قيمت به نظر برسد، هميشه مورد توجه و علاقه نيست؟ روز به روز فيلمبرداري فيلم‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني بيشتري با دوربين‌هايي انجام مي‌شود كه روي دست حمل مي‌شوند و توجه مجامع تخصصي و انتقادي را بيشتر از شيوه‌هاي تكنيكي و پيشرفته، به سمت خود جلب مي‌كند؟ چرا اين اتفاق رخ مي‌دهد؟ مايكل جانسون جواب اين سوالات را در مقاله‌اش تحت عنوان«ديزاين و زبان ساده بصري» از ديدگاه خودش مي‌دهد و در اختيار ما مي‌گذارد.


در پايان مباحثي تحت عنوان، استفاده از حواس در فضاي مصرف، ديزاين و تبليغات، آشنايي با ديدگاه‌ها و تجربيات كن كاتو تحت عنوان بيانيه يك طراح، ديزاين مكان‌هاي عمومي دلنشين، نقش ضوابط در ساماندهي گرافيك خياباني، رويكردي بصري به مطبوعات ايران، غلبه فرماليسم بر تصويرسازي معاصر و در نهايت مقاله فرشيد مثقالي در باب ديزاين و تصويرسازي و نمونه تصاويري از دو كتاب تصويرسازي‌شده خارجي آمده است.




* حرفه هنرمند / چاپ دوم: بهار ۸۹/ قيمت: ۶۰۰۰تومان




گذشته سازان




به بهانه انتشار كتاب شير‌هاي سنگي اثر پرويز تناولي


گذشته‌سازان


مهدي مير محمدي


روزگار براي هنرمند ايراني چنين رقم مي‌خورد كه در دوره‌اي شكاف ميان خود ايراني و غرب ديگري موقعيت ويژه‌اي باشد براي خلق اثر هنري. پس با جريان‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه آشكارا در واكنش به چنين شكافي شكل گرفته‌اند. از مهم‌ترين اين جريان‌ها مكتب سقاخانه است و از مهم‌ترين چهره‌هاي اين مكتب بي‌شك بايد به پرويز تناولي اشاره كرد.


هانا آرنت در كتاب «ميان گذشته و آينده» به حكايتي تمثيلي از كافكا با عنوان «او» اشاره مي‌كند كه در يادداشت‌هاي سال 1920 آمده است. كافكا نوشته: «او دو دشمن دارد. اولي از منشأ بر او فشار مي‌آورد و دومي راه او را به پيش مسدود مي‌كند. با هر دوشان وارد نبرد مي‌شود. در حقيقت اولي در نبردش با دومي به او كمك مي‌رساند، چرا كه مي‌خواهد او را پيش براند و به همين ترتيب دومي در نبرد او با اولي حمايتش مي‌كند چون او را به پس مي‌راند. اما تنها در تئوري چنين است زيرا نه‌تنها دو دشمن آنجايند، بلكه خود او نيز در آنجا حاضر است. و چه كسي واقعاً مي‌داند نيات او چيست؟ همواره در اين روياست كه در لحظه‌اي بدون نگهبان- بايد شب باشد، شبي كه هيچ‌گاه چنين تاريك نبوده است- از خط نبرد بيرون جهد و به سبب تجربه‌ نبردش به مقام داور ميان دو دشمن در جنگ‌شان با يكديگر ارتقا يابد.» (ترجمه سعيد مقدم- ص 18)


اين اما حكايت هنرمندان دهه 30 و 40 نيست؛ هنرمنداني كه به طور معمول زيرمجموعه جريان بازگشت به خويشتن تعريف مي‌شوند. هنرمندان آن دوره در نبرد با نيروي پيش و پس (خود و ديگري) نبوده‌اند كه اتفاقاً آنها ديگري را دوست داشتند و البته خود را دوست‌تر. ديگري را بايد دوست مي‌داشتند چون رسانه‌اي كه در آن دست به خلق مي‌زنند به نوعي سوغات غرب محسوب مي‌شد. خود را بايد بيشتر دوست داشته باشند چراكه احساس مي‌كنند ديگري در عين آنكه هديه‌هاي بسيار آورده اما همچون سيل مذاب نفوذ كرده. «خود» به اقتضاي طبيعت مي‌خواهد بودن را تجربه كند. پس بايد به خودش مراجعه كند؛ وضعيتي متناقض. اما نكته اينجاست كه اين ‌رسانه‌هاي هنري در تاريخ غرب از يك سير تكوين مشخص برخوردار بوده‌اند. ريشه‌ها مشخص‌اند. دوره‌هاي تحول معلوم است. اين سير تكوين در عمده موارد در جامعه‌هاي شرقي وجود نداشته يا قابل انطباق نيست. اهداف گاهي از اساس متفاوتند. اجرا كردن يا به نمايش گذاشتن در ايران اهداف ديگري داشته كه با اجرا كردن و به نمايش گذاشتن يوناني متفاوت است. حالا «خود» در دهه‌هاي 30 و 40 مي‌خواهد در قالب رسانه‌هايي كه وارد كرده دست به خلق بزند؛ خلقي كه ويژگي‌هاي خاص خود او را با تاكيد بر تفاوت‌هاي او با ديگري داشته باشد. در اينجا «خود» بايد بتواند رسانه مورد نظرش را به گونه‌اي ديگر و اينجايي تعريف كند. بايد بتواند سير تكويني ديگري را در نظر بگيرد، پس شروع مي‌كند به جست‌وجو در حوزه اختياري خود. براي نمونه بهرام بيضايي «نمايش در ايران» را مي‌نويسد يا پرويز تناولي شروع به جست‌وجو در محصولات تجسمي فرهنگ ايراني مي‌كند. قفل‌ها، سرمه‌دان‌ها و حالا شير‌هاي سنگي. گاهي دست به تجسم يك تاريخ ذهني مي‌زنند. براي نمونه تصور مي‌كنند اگر تعزيه به حركت طبيعي خود ادامه مي‌داد چنين مي‌شد و چنان و گاهي هم تصور ذهني خود را از آن تعزيه تكامل پيدا كرده به نمايش مي‌گذارند. يا تصور مي‌شود اگر ما همزمان با نظامي گنجوي از صنعت مجسمه‌سازي برخوردار بوديم شايد فرهاد چنان تجسم پيدا مي‌كرد. اين تجسم كردن باعث مي‌شد اثر كيفيتي دو‌گانه بيابد؛ از يك سو در پوسته و ظاهر دغدغه كهن بودن دارد اما در ساختار از ساز و كاري كاملاً معاصر پيروي مي‌كند. نگاه كنيد به آثار سراميكي تناولي در دهه 40. ظاهراً ميل به كهن بودن دارند اما در هنر سنتي ما اصلاً چنين امكان بياني وجود ندارد. انگار كه خالقان آن دوره به نوعي مي‌خواستند گذشته و حال خود را همزمان بسازند. آنچه از آن به عنوان ايده بازگشت به خويشتن ياد مي‌شود در اصل همين ميل به تاريخ ساختن است وگرنه در عمده موارد هنرمند آن دوره ديگري‌ستيزي ندارد. او براي تعريف هويت‌اش بايد صاحب گذشته باشد. اين گذشته يا ثبت نشده كه در اين صورت اقدام به جست‌وجو مي‌كند يا اينكه اصلاً وجود نداشته كه در آن صورت آن را تصور مي‌كند. پس خالقان براي شناخت «خود» بايد انرژي بيشتري بگذارند تا شناخت «ديگري». غرب ديگري از يك تاريخ تدوين‌شده برخوردار است و راحت‌تر مي‌تواند داشته‌هاي خود را منتقل كند. اين بازگشت به خويشتن در اصل براي ايجاد يك موازنه قوا بين خود و ديگري اتفاق مي‌افتد. آثاري كه در ميان شكاف خود و ديگري خلق مي‌‌شود گاهي تنها به عنوان ماده‌اي پژوهشي مي‌تواند مورد بررسي قرار گيرد. گاهي مقابل اين آثار كه قرار مي‌گيري بايد صورت‌مساله «خود و ديگري» را در ذهن داشته باشي. تنها با وجود صورت مساله است كه مي‌توان با اين آثار ارتباط برقرار كرد. استثنائند آثاري كه روي اين شكاف خلق شده باشند اما بيرون از شكاف‌ هم منبع و مولد زيبايي باشند. از جمله اين موارد خاص يكي پرويز تناولي ا‌ست. اما نسل‌ها كه عوض مي‌شوند، روزگار باز به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد. نسل ديگري آمده است كه دغدغه شكاف ميان خود و ديگري دغدغه اصلي او محسوب نمي‌شود. به قول كافكا از خط نبرد بيرون جهيده است و به واسطه تجربه نبرد نسل قبل و چهره‌اي همچون تناولي به مقام داور ارتقا يافته است؛ نسلي كه با سلاح واقع‌گرايي به داوري مي‌نشيند. گذشته خود را، حال و آينده خود را و همين واقع‌گرايي آنها را مجبور مي‌كند كه در تناولي، آثارش و تحقيقاتش دقيق شوند.


سراسر پوچ




نگاهي به «بنفش، ساكالا، آزادي» نوشته يون فوسه


سراسر پوچ


فرناز معيريان



«تنها آن كس كه تشويش را شناخته است، آرامش مي‌يابد.» كي‌يرگور


«يون فوسه» نروژي زاده سرزمين‌هاي سرد شمالي و خالق تشويش‌هاي مكرر در نمايشنامه. او آشكارا سردي مكان زيستش را وارد محيط متن مي‌كند و در هر سه نمايشنامه «بنفش»، «ساكالا»، «آزادي» دست به ايجاد محيط‌هايي بدون اميد، خالي و پرتشويش مي‌زند. بايد اذعان داشت كه او با استفاده از ديالوگ‌هاي ساده و همچنين به دليل پردازش خوب صحنه‌ها و انسجام معنايي متن با فضا بسيار موفق عمل مي‌كند.


خواندن نمايشنامه‌هاي «فوسه» براي خواننده ايراني بسيار جذاب است از آن رو كه فضاي ساخته‌شده فاصله فرهنگي و تجربه زيسته كاملاً متفاوتي را مي‌سازد.


«بنفش»: زيرزمين تاريك و سرد كه مكان تمرين يك گروه موسيقي جوان است؛ گروهي كه از موسيقي هيچ چيز نمي‌دانند.


ديالوگ‌هاي خشن افراد اين گروه با يكديگر، فضاي سرد زيرزمين يك كارخانه متروك و نوازندگاني كه بار اولي است كه به سازهايشان دست مي‌زنند روايتي پركشش براي مخاطب مي‌سازد.


جازيست ]به پسر[: كجا مي‌خواي بري؟


پسر: طاقت اين صدا را ندارم.


جازيست: باشه، پس كليدارو رو كن بياد.


]پسر جيب‌هايش را دنبال كليد مي‌گردد. كليد را بيرون مي‌آورد و به طرف جازيست پرت مي‌كند. جازيست كليدها را روي هوا مي‌قاپد.[


كه طاقت نداري بشنوي؟


پسر: نه.


«ساكالا»: ديالوگ‌هاي شخصيت‌ها ابتدا حول يك ميهماني جشن تولد است. نحوه عوض شدن صحنه‌ها بسيار نزديك به جامپ‌كات سينمايي است؛ از فضاي ميهماني كات به اتاقي كه مادري در حال احتضار است.


برادر: توي آسمون نور بود. نور معمولي، اما نمي‌شد ببينيش و مي‌شد ببينيش هم ديده مي‌شد هم نمي‌شد. زرد بود، زرد و سفيد بود. همزمان زرد بود و سفيد بود. و روشن بود و آسمونو روشن مي‌كرد. و اين نور توي من بود.


پرستار: هوم


برادر: و اونجا. بالاي آسمون نور بود و من نمي‌فهميدم نور مال منه و مال درون منه. نمي‌دونستم كه من نوراني‌ام؛ نور طلايي. اولش پهن و يك دست و سبك مثل باد... اولش نور فشرده است و بعد باز و گسترده و براق كه گم مي‌شه تو آسمون و همه چي خوب و زيبا مي‌شه. و بعد همه‌چي آروم و بي‌حركت مي‌شه، يه آرامش نورانيه و بعد... [حرف خود را قطع مي‌كند.]


پرستار: ممكنه مرده باشه.


[مكث. برادر ايستاده و به آسمان خيره مانده است. سپس رو به مادر مي‌چرخد. برادر اسفنج و تشت را به پرستار مي‌دهد.]


به اين احتياجي نيست. مي‌تونم ببرمش.


[پرستار تشت را مي‌برد. دختر جوان‌تر مي‌آيد تو.]


تموم شد، تموم كرد.


دختر جوان‌تر: مادر مرد؟!


پرستار: راحت شد.[مكث] ما ترتيب كاراشو مي‌ديم.


ديالوگ‌ها به نحوي ساده بيانگر تمامي احساسات شخصيت‌ها هستند. تشويش و اضطراب مداوم كه با مكث‌ها به خواننده القا مي‌شود. در بخش‌هايي از نمايشنامه فضاي سرد و سخت و عدم عمق روابط به طور آزاردهنده‌اي خواننده را تحت تاثير قرار مي‌دهد.


«آزادي» در اين نمايشنامه مفهوم بحث‌برانگيز آزادي به چالش كشيده مي‌شود. شخصيت‌ها لزوم وجود «آزادي» را زير سوال مي‌‌برند و در برخي بخش‌ها از داشتن «آزادي» به خشم مي‌آيند.


زن: انسان بدون آزادي سنگه، چوبه [مكث كوتاه] نه، حرف درستي نيست [مكث كوتاه] ولي انسان بدون آزادي انسان نيست.


مرد: بله. [مكث] اين مهم‌ترين و اساسي‌ترين قيد و بندهاست.‌[مكث بلند]


«فوسه» مخاطب را وا مي‌دارد در باب معنا در جوامع پست‌مدرن بينديشد. او با خلق فضاهاي پوچ و ديالوگ‌هاي كوتاه همراه با مكث‌هاي بسيار حالت تعليق انسان در اين جوامع را به تصوير مي‌كشد؛ انسان‌هايي سردرگم، خالي از آرمان و بدون حس معنا، معنا به عنوان عامل برسازنده زندگي.


در هر سه نمايشنامه مسير زندگي سراسر پوچ و خسته‌كننده است كه جبراً بايد طي شود و لحظه‌لحظه‌اش درد و رنج فراوان است. در اين ميان تعهد و احساسات احمقانه جلوه مي‌كند. هيچ تعلقي وجود ندارد. مادر جلوي فرزندش جان مي‌دهد و او فقط نگاه مي‌كند؛ نگاهي خالي از معنا. يكي از دلايل جذابيت اين نمايشنامه را مي‌توان واقعي دانستن حالات شخصيت‌ها دانست. نويسنده بدون وارد كردن اغراق آنچه هست را مي‌نويسد؛ سردرگمي و سردي‌اي كه در جوامع پسامدرن زندگي بشر را تبديل به مسير اضمحلال و روزمرگي رسانده و در همه سطوح حتي روابط عاشقانه به مرز بي‌معنايي رسيده است. ترجمه روان محمد حامد به جذب كردن مخاطب كمك شاياني مي‌كند. نكته جالب توجه در مورد ترجمه آثار فوسه در ايران اين است كه محمد حامد حق انحصاري ترجمه آثار اين نويسنده را از بنياد معرفي ادبيات نروژ (NORLA) دريافت كرده است و اين امر موجب شده متون ترجمه‌شده از اين نمايشنامه‌نويس در ايران داراي وحدت كلامي و انسجام ادبيات باشد و در نتيجه خوانش و درك آن براي مخاطب ايراني ساده‌تر است.



* بنفش، ساكالا، آزادي / يون فوسه / ترجمه: محمد حامد / نشر نيلا/ جلد هشتم/ قيمت : 2500 تومان







خوانش دوباره عصر بزرگان

خوانش دوباره عصر بزرگان

بابك ذاكري

۱- كتاب «ايبسن و استريندبرگ» همان‌گونه كه از نامش پيداست، كتابي است درباره اين دو نمايشنامه‌نويس قرن نوزدهم. بخش بزرگي از اين كتاب چونان تمام كتاب­هايي كه درباره هنرمندان نوشته مي‌شود، به تحليل آثار اين دو اختصاص داده شده اما وجه بارز اين كتاب اين است كه نويسنده،‌ مصطفي اسلاميه، تلاش كرده تاثير و تاثر فضاي اجتماعي اروپاي آن زمان را بر آثار اين دو نشان دهد. بي‌شك هيچ اثري به طور عام و هيچ اثر هنري به طور خاص ناشي از تخيل و خلاقيت نويسنده يا خالق خود نيست و اين‌گونه نبايد پنداشت كه خالق اثر در كنج خلوت خود نشسته، ذهن خود را رها مي‌كند و سپس شاهكاري ماندگار در جهان خلق مي‌شود. از اين رو شناخت زمينه تاريخي كه اثر در آن شكل گرفته، مي‌تواند راهگشاي خوانش‌هاي جديد و خلاقانه‌اي از آثار هنري باشد و البته اگر از تمثيل روح زمانه هگل استفاده كنيم، هر اثر هنري بروزدهنده زمانه‌اي است كه در آن خلق شده و با تحليل و شناخت آن مي‌توان اينجا/ اكنون متعلق به آن را به نحوي جديد بازنمايي كرد.

۲- سه متفكر فضاي فكري قرن نوزدهم را به شدت تغيير دادند: نيچه، فرويد، داروين. درباره انديشه اين هر سه متفكر و كارهاي ايبسن مطالب بسياري نوشته شده است. درباره آشنايي نيچه با آثار ايبسن و بالعكس، تاريخ‌نويسان حدس­هاي بسياري زده‌اند. عده‌اي گفته‌اند نيچه تمامي نمايشنامه‌هاي ايبسن را خوانده است و عده‌اي نيز گفته‌اند ايبسن از ابتدا آثار نيچه را دنبال كرده است. اما گذشته از اين حدس‌هاي تاريخي نويسندگان شباهت‌هاي زيادي بين آنچه نيچه طرح افكنده و شخصيت‌هاي نمايش‌هاي ايبسن نشان مي‌دهند: دكتر استوكمان، چهره اصلي نمايشنامه دشمن مردم كه از خانواده‌اي اشرافي سربرآورده، نشان‌دهنده انسان اشرافي راديكالي است كه نيچه در آثار خود توصيف مي‌كند و نيز ربكا وست شخصيت زن نمايشنامه روسمرس هولم نمايش خواست قدرتي است كه در آثار نيچه همه جا ستايش شده است. چارلز داروين كتاب اصل انواع خود را در سال ۱۸۵۹ منتشر كرد. فضاي فكري اروپا پس از آن همواره تحت تاثير اين كتاب بوده است و البته جامعه روشنفكري اروپا با نگاهي همدلانه به آن نگريسته. درباره اينكه آراي داروين تا چه اندازه بر ايبسن تاثيرگذار بوده، چندان توافق نيست. اما حتي اگر ايبسن خود اين كتاب را نخوانده باشد، بي‌گمان به سبب نفوذ گسترده آن در مجامع روشنفكري تحت تاثير آموزه‌هاي آن قرار گرفته است. اين تاثير به خصوص خود را در نمايشنامه اردك وحشي نشان مي‌دهد؛ آنجا كه هدويگ حس مي‌كند پدرش او را ترك كرده و در دنياي بزرگسالان رها شده ‌است. به او پيشنهاد مي‌شود براي جلب رضايت پدرش اردك وحشي خود را قرباني كند. اما او نمي‌تواند بين كشتن اردك و به دست آوردن دل پدر يكي را انتخاب كند و به همين دليل خود را مي‌كشد. اين موضوع كه انساني بين خود و حيوان چندان تفاوتي نبيند را بسياري ناشي از آراي داروين دانسته‌اند كه بر آن بود همه موجودات از نياي يكساني سر برآورده‌اند. اما فرويد كسي است كه خود درباره يكي از آثار ايبسن يادداشت نوشته است. (اين يادداشت را مصطفي اسلاميه در كتاب خود ترجمه كرده است) فرويد همواره معتقد بود شاعران و اديبان پيش از روانكاوان متوجه چيزي كه او ضمير ناخودآگاه مي‌خواند، شده بودند. از تراژدي‌هاي يوناني چونان اديپ شهريار تا نمايشنامه‌هاي شكسپير و ايبسن همه و همه پيش از آنكه روانكاوان به پژوهش‌هاي سيستماتيك درباره روان‌نژندي روي آورند، نمايشگر ضمير ناخودآگاه انسان هستند كه نادانسته بسياري از رفتارهاي انسان را تحت تاثير قرار مي‌دهد. فرويد پس از آنكه نظريه عقده اديپ خود را مطرح كرد، مقاله‌هاي بسياري درباره آثار ادبي كه شخصيت‌هايشان با اين عقده درگير بوده‌اند، نگاشت. يكي از آنها مقاله‌اي است كه درباره روسمرس هولم ايبسن نوشته است. اين نمايشنامه 14 سال پيش از انتشار تعبير روياهاي فرويد نوشته شده است. فرويد پس از آنكه توضيح كوتاهي درباره شخصيت زن اين داستان با توجه به نمايشنامه در اختيار خواننده مي‌گذارد، به صراحت مي‌نويسد: «هرچه در روسمرس هولم براي ربكا اتفاق مي‌افتد،‌ از عاشق شدنش بر روسمرس و دشمني‌اش با همسر او از ابتدا پيامد عقده اديپ است.» سپس در انتهاي مقاله‌اش به روياي خدمتكاران زني اشاره مي‌كند كه تحت تاثير عقده اديپ اين رويا را در سر مي‌پرورانند كه بانوي خانه را حذف كنند و آقاي خانه را به عنوان همسر خويش برگزينند. فرويد روسمرس هولم را «بزرگ‌ترين اثر طبقاتي» مي‌داند كه به اين روياپردازي عادي در دخترها مي‌پردازد و جالب اينكه درست همين تم دوباره در نمايشنامه اردك وحشي نيز به كار گرفته مي‌شود.

۳- اينهايي كه گفته شد، مي‌تواند نشان دهد كه چگونه مي‌توان با بازخواني اثر يك هنرمند فضاي فكري را كه او در آن مي‌زيسته بازخواني كرد. مي‌توان نشان داد كه چگونه فيلسوف، فيزيولوژيست، روانكاو و نمايشنامه‌نويس در ذهن يكديگر اثر مي‌گذارند و البته وراي اين تاثير و تاثرها مي‌توان با بازخواني دوباره دوره‌اي پرداخت كه انديشه‌هاي آنان را شكل داده ‌است. به بيان ديگر با شناخت زمينه شكل‌گيري هر تفكري كه در اين معنا هنر نيز نوعي تفكر به حساب مي‌آيد مي‌توان به خوانش جديدي از آن زمينه دست پيدا كرد. مصطفي اسلاميه كوشيده آثار اين دو هنرمند را با توجه به زمينه اجتماعي آنها بررسي كند و چنان كه گفته شد اين كار گذشته از شناخت دوباره اين آثار مي‌تواند به بازنمايي دوباره عصر بزرگاني كمك كند كه فكر بشر تا مدت‌ها تحت تاثير آن خواهد ماند.